اینجا قلب زندگی است.
کاش من همه بودم.با همه ی دهان ها تو را صدا می زدم. 
قالب وبلاگ

هنوز کسی هست که اینجا رو بخونه؟

 

 

 

[ ۱۳٩۱/٥/٢٦ ] [ ۳:٠۸ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

مهمون من دوشنبه صبح رفت ...

بعدش هم ....

اینجا دیگه حریم خصوصیه من نیست

دو تا کتابی که این هفته خوندم رو می گم و بعد میرم

قیدار

رضا امیر خانی رو دوست دارم به خاطر قلم متفاوتی که داره .درسته که هنوز قوی تر از «من او » ننوشته اما همچنان نویسنده ی محبوب منه

یادتونه؟     یادتونه؟؟

خریدن این کتاب رو به همه دهه شصتی ها توصیه می کنم.طرح جلدش منو جذب کرد.کلی خاطره بازی کردم باهاش .

عاشق همتونم

شاید دیگه ننویسم . ولی همه تون رو می خونم و کامنت هم می ذارم .اما دیگه اینجا راحت نیستم.اگه روزی بخوام بنویسم شرمنده همه دوستهای خاموشم می شم . چون نمیشناسمشون که بخوام خبرشون کنم .

خدانگهدار

[ ۱۳٩۱/٤/٢۸ ] [ ٩:٤٢ ‎ق.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

نذر کرده بودم اگه حال مامان کریستینا خوب شه روز نیمه شعبان شله زرد بپزم و روش 1000 تا صلوات بخونم .

خدا رو شکر نذری رو به جا آوردم و شله زرد نیمه شعبان رو درست کردم.الهی که حال مامان کریستسنا روز به روز بهتر بشه و دیگه همچین اتفاقی تکرار نشه .

روز جمعه هم خونه خاله مهمونی بود واسه تولد دو تا نوه هاش مهمونی گرفته بود که من واسه هر کدوم دو تا عروسک کوچولو خریدم.

خیلی سرم شلوغه این روزا

دخترخاله امروز ختم انعام داره

بهش قول دادم شله زردش رو درست کنم براش.یه مهمون عزیز هم دارم که داره از تهران میاد که چند روزی پیشم بمونه .شاید بعضی از شما بشناسینش .از تهران یه راست میاد لاهیجان ختم انعام خاله

من دیگه برم

فعلا بای

 

[ ۱۳٩۱/٤/٢٢ ] [ ٧:٥٩ ‎ق.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

دقیقا از فردای روز تولدم اتفاقاتی افتاد که یه هفته درگیرش بودم.خیلی ربطی به من نداشت ولی برای من ناراحت کننده بود. مربوط به شرکت قبلی بود .انگار تبعاتش ادامه داره .با یکی از همکارای خل و چل تو فیس بوک دعوام شد البته  بعد از جریانی بود که اتفاق افتاد و همه رو ناراحت کرد من دیگه نتونستم جلو دهنمو بگیرم. بیخیال.

خدا رو شکر می کنم که تو مناسب ترین وقت ممکن از شرکت اومدم بیرون تا این روزهای نحس و زد و خورد بچه ها و اخراج شدنا رو نبینم.

اینقدر دپرس بودم این چند وقته حتی وبلاگا رو هم نمیخوندم .ریدرم رو امروز باز کردم .105 تا وب نخونده.از صبح شروع کردم تا الان که رسید به 50 تا. ولی دیگه باید برم به کارای دیگه ام برسم بقیه اش بمونه واسه عصر.

دلم براتون تنگ شده بود.

پنجشنبه شوهر خواهر شوهر کوچیکه زنگ زد به همسری که ما شب میایم خونه تون چای بخوریم.بماند که من کلی غرغر کردم. آخه اعصابشونو ندارم اصلا .من اصلا تا حالا با خواهرشوهر کوچیکه هیچ جا تنها نبودم و نمیخوام که باشم .

خلاصه اش این شد که من زنگ زدم خواهرشوهر بزرگه که شما هم بیاید .اون گفت نمیتونیم آخه به ما هم زنگ زده گفته میایم خونه تون چای بخوریم. دیگه اینجا بود که فهمیدم میخوان یه چیزی بگن.یا میخوان برن سفر یا عروسیشونه طبق معمول ما آخرین نفری هستیم که می فهمیم . همین هم بود.یکشنبه می خواستن برن کربلا. اومده بودن خداحافظی. دیگه عادی شده برا من.

دیگه تصمیم گرفتیم که جدا جدا نره خونه داداش و خواهرش.اصرار کردم به خواهرشوهر بزرگه که بیان خونه ما و اونا اگه صحبتی دارن همه رو خونه ما ببینن .همه اومدن خونمون و تا 1 شب هم موندن.یعنی بابا و مامان همسری هم اومده بودن.

تو هفته گذشته یه مهمونی شام هم داشتم .که به مناسبت تولدم برگزار شد .صندوق خودمون به اضافه بابا و مامان خودم و بابا و مامان زن داداش اینا همون جمع همیشگی.خیلی خوش گذشت  و کلی کادو گرفتم بیشترش نقدی بود .یه شال و یه مانتو هم کادو گرفتم. همسری هم کتاب قیدار رو که من خیلی دنبالش بودم گشته بود و پیدا کرده بود با ادکلن بهم کادو داد.

بعدش اینکه امروز یه خبری خوندم که واقعا شوکه شدم به خاطرش.

شما  مامان هانی رو   میشناختین؟

یعنی چی که شوهرش اومده آپ کرده که خانومش (یعنی صاحب وبلاگ) با بچه سه ماهه تو شکمش از دنیا رفتن.

یعنی چیییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ راسته؟؟؟؟؟؟؟؟

 

پی نوشت : با توجه به مسخره بازی هایی که این محیط مجازی داره من تا بهم ثابت نشه مرگ مامان هانی رو باور نمی کنم.

[ ۱۳٩۱/٤/۱۱ ] [ ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

من روز تولدمو خیلی دوست دارمقلب

نمیدونم چرا ولی اگه مشکل داشته باشم یا هر ناراحتی باشه تو روز تولدم شاد شادم

بعد اونایی که منو میشناسن میدونن که چقدررررررررررررر امام حسین رو دوست دارم

و چقدررررررررررررر آرزو دارم برم کربلا

و چقدرررررررررررررر خوشحالم که روز تولدم با روز تولد امام حسین یکی شده .خیال باطل

دیشب اولین اس ام اس تبریک رو مرضیه فرستاد و همینطور کامنت گذاشت که من اینجا از اس ام اس خیلی خوشگلش فاکتور میگیرم و کامنتشو میذارم

"دوست نازنینم...بانوی مهربون...تارای خوشکل...خانم دوست داشتنی...همسر خوب...مامان آینده:‏)‏ تولدت مبااارک... مهربونم ! این یه اتفاق کوچولو نیس... دوست من...من می دونم تو عاااشق امام حسینی:‏)‏ می دونی امروز ۳تیر مصادف شده با تولد امام حسین ؟ امسال سال توئه تارا ! بامسال سال شانسته:‏*‏ از خدا برات بهترین ها رو می خوام دوستت دااارررم عزیییزم.... "

 

خدایا هدیه امسالمو به خاطر این حسن تصادف بهم بده .خواهش می کنممممممممممممممم

حالا فکر کنین از ساعت 12.30 دیشب همینجوری داره برام پیام تبریک میاد تا همین الان .من دیگه از خوشی سر ریز شدم یعنی. مهمتر از همه این که یکی از دوستام زنگ زده و پشت تلفن برام یه شعر بلند خونده.اینم هدیه تولد سوپرایزی خوبی بود واسم .

واقعا یه تبریک کوچولو از یه دوستی که فکر می کنی اصلا اون روز به یادت نیست چقدر می تونه خوشحالت کنه؟

امشبم مامان اینا میان خونه ام قراره یه تولد کوچولو داشته باشیم داداشی اینا و بقیه هم هستن .

خیلی خوشحالم

امسال سال منه

هورااااااااااااااااااااااااااااهورا

[ ۱۳٩۱/٤/۳ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

این داداش فسقلیه من کی بزرگ شد؟ که اینقدر آدم بشه که بشینه باهام چت کنه؟برام آف بزاره؟؟؟عزییییزمبغل

 

جین ایر نوشته شارلوت برونته

عادت می کنیم نوشته ی زویا پیرزاد

و لیدی ال نوشته رومن گاری

کتابهایی بود که تو این مدت خوندم

جین ایر فوق العاده بود.خوندنش رو به همه کسایی که رمان های کلاسیک رو دوست دارن توصیه می کنم.تا یه مدتی ادبیاتش رو نحوه حرف زدنم تاثیر گذاشته بودخنده

زویا پیرزاد هم که نیازی به تعریف نداره .همه میشناسیدش .

و اما لیدی ال ،این کتاب رومن گاری رو خیلی بیشتر از خداحافظ گری کوپر دوست داشتم . برام جذابیت داشت به خصوص که تو این کتاب لیدی ال هم عصر ملکه ویکتوریا بوده و من کتاب ملکه ویکتوریا رو خونده بودم واسه همین ارتباط برقرار می کردم باهاش.

درس واسه ارشد یه مدت تعطیل شده باید دوباره شروع کنم .کارای جانبیم زیاد شده .

فردا هم امتحان زبان دارم .اصلا اینجا رو دوست ندارم و هیچ گزینه ی دیگه ای هم جلوم نیست.نمیتونم واسه کلاس زبان پا شم برم اون سر شهر.من همون آموزشگاه سفیر رو می خوااااااااااااااام. من و با 30 تا بچه ی راهنمایی گذاشتن تو یه کلاس دارم دیوونه میشم.از زبان بدم اومده .متنفرم از شکوه.از طرفی هم دوست ندارم ول کنم کلاسو چی کار کنم آخهههههههگریه

بهار هم که دیگه تموم شد .دلم می خواد بشینم یه برنامه ریزی مفصل واسه این روزهای طولانی داشته باشم ولی چون برنامه کلاسایی که می خوام برم هنوز مشخص نیست یه کم دست نگه داشتم

همسری هم که بالاخره عینکی شد. دیروز رفت چشم پزشی و دکتر بهش عینک داد

دیگه خبری ندارم جز همون مهمونی های هفتگی صندوقمون و خونه مامان رفتن و دیدن همکار سابق که هفته پیش اومد پیشم

من چرا دلم واسه همکارام این همه تنگ میشه؟؟؟؟بعضی وقتا غیر قابل تحمل می شه حتی.بیخیال .این نیز بگذرد!!!

 

 

 

[ ۱۳٩۱/۳/۳٠ ] [ ۱:٢٩ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

اگه تو باب الحوائج هستی

امروز به دل تنگ و پر گناه من نگاهی بنداز

اینقدر دلتنگ و خسته هستم که فقط نگاه خودت می تونه حالم رو بیاره سر جاش

تنها امید من امروز تو هستی

تویی که حرف دلم رو فریاد نزده می شنوی

یا باب الحوائج

یا باب الحوائج

یا باب الحوائج

یا باب الحوائج

یا باب الحوائج

یا باب الحوائج

یا باب الحوائج

[ ۱۳٩۱/۳/٢٧ ] [ ٦:٠٩ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

جواب کریستینای عزیز به محبت تک تک شما دوستای گلم:

کریستینا :مرسی خیلی خیلی مرسی از تمام دوستای خیلی عزیزم. خدا میدونه چی کشیدم. وقت عمل ریتم مامان به 26 تا هم رسیده بود و از مرگ برگشت. خون ریزی شدید قلبی هم کرد. برای دو هفته دیگه باید بریم بیمارستان تا باطری هم بذارن اما دیروز هم به تپش دچار شده بود و خیلی حالش بد بود خدا میدونه چطوری بردیمش رشت و دکتر خودش دید. خواهر بزرگم هم از اروپا اومده تا دو هفته ایران هست. خیلی روزای بدی رو دارم میگذرونم. 400 قسمت دهلیز رو سوزوندن با لیزر تا بتونن زنده نگهش دارن. بازم ممنونم الان خودش کنارمه گریه اش گرفته از دعا هاتون حتما عکس مامانم رو تو وبلاگم میذارن تا ببینیدش

 

تو کامنتدونی هم هست حیفم اومد نیارمش اینجا.

دلیل اصلی آپ نکردنم اینه که می خواستم اون پست همچنان بالا باشه.از کجا معلوم شاید دعای از ته دل یکی از شما باعث شد که حال مادر عزیز دوستم بهتر بشه و انشا... که بهتر از این هم میشه.

از همه تون ممنونم.ماچ

 

[ ۱۳٩۱/۳/٢٥ ] [ ٤:٤٩ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

این دوست منه

کریستینا

مامانش با ارزشترین و بهترین دوستیه که تو زندگی داره.

مامانش به جونش بسته ست.

شمایی که این صفحه رو می خونی.می دونم حوصله نداری برای کسی که اصلا نمیشناسیش بشینی و دعا کنی.فقط چشمتو ببند و به نیت خوب شدن مامان کریستینای عزیزم که الان تو بیمارستان دی تهران بستریه و ریتم قلبش منظم نمیشه یه صلوات فقط یه صلوات از ته دل بفرست.

و شمایی که خواننده خاموش منی .این یک بار رو روشن شو و فقط یه نقطه تو کامنتدونی بزار که بفهمم اینجا رو خوندی و اون صلوات از ته دل رو فرستادی.

     

      « أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَیَکْشِفُ السُّوءَ »

[ ۱۳٩۱/۳/۱۸ ] [ ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

خیلی وقته ننوشتما

الانم دیگه خودمو دعوا کردم تا بیام بنویسم حس نوشتن ندارم.

اون کارو بالاخره نرفتم.دیگه حاضر نیستم به هر قیمتی کار کنم جون بکنم.نمی ارزه واقعا.من الان دارم از زندگیم لذت می برم.چرا دوباره خودمو گرفتار کار سخت بکنم.واقعا این اون چیزی نیست که من می خوام.

این چند روز تعطیلی هم عالی بود.یه روز پیش بابای خودم.یه روز بابای زن داداشم .یه روز هم بابای همسر.این آخری کلی سوژه  بود برای خودش.اصلا نمیدونم می تونم تعریف کنم یا نه.

دومین روز تعطیلی با خواهر شوهر اینا رفتیم دریا سمت انزلی کلی بادبادک بازی کردیم .آخرین روز هم رفتیم سمت فومن .این وسطا هم خونه ی باباها.برای بابای همسری بلوز خریدم واسه بابای خودم هم کتاب.

بزارید تعریف کنم جریانو.خونه بابای همسری که بودیم ساعت 12 شب موقع برگشت یهو بابای همسری 2 تا کتاب کادو شده آورد و یه برگ کاغذ که توش یه چیزایی نوشته شده بود.شروع کرد سخنرانی کردن .کلا پدرشوهر من کم حرف می زنه وقتی هم که حرف می زنه باید مواظب باشی  ترکشا بهت اصابت نکنه. خلاصه صحبت می کرد دیگه مادرتون ال است بل است. اصلا بهترین زن قرن است  نمونه ی نادری است از زن های اصیل مهربان بخشنده دستگیر بهتریییین مادرشوهر بهتریییین مادر زن. باید کف پایش را ببوسید . برایش بمیرید این وسط ها چاشنیه گریه رو هم اضافه کنید ها .یعنی قیافه ی ماها خنثی

قرآن گفته است ان الذین آمنو  با "کسانی که ایمان آورده اند" صحبت می کند ان شا... سال آینده آمنویتان را بیشتر کنید. بعد از سخنرانی قرای پدرشوهر ایشان دو کتاب به من و دختر ارشدشان که همیشه کنار هم می نشینیم تقدیم نموده اند و فرمودند گذشته ها را فراموش کنیم و گذشت داشته باشیم .بعد از ایشون هم مادرشوهر سخنرانی کرد و دو قطره اشک هم سهمیه ی ایشون بود.

این وسط بگم شوهر خواهرشوهر یه جواب باحال داد به حرفای پدرشوهر کم لطفیه اگه ننویسم .خیلی خوشم اومد آخه.برگشت گفت خدا هر جا گفته آمنو بعدش هم گفته و عملوالصالحات یعنی اگه عمل نکنید نه اونی که میگه حرفش ارزشی داره نه اونی که گوش میده بهره ای می بره.نیشخند

اصلا آسمون رو به ریسمون پیوند دادن که تهش یه نتیجه جالب بگیرن.

بهتره تو پرانتز یه توضیحی بدم کلا معضل اصلی، علاوه بر بدیهایی که در حقمون کردن و خودشون هم خوب میدونن که چه کردن با ما، خواهرشوهر کوچیکه بود .من و خواهرشوهر بزرگه دلمون از دستش خونه واسه همین اصلا تحویلش نمیگیریم.همسری و بقیه هم همینطور.اینقدر بی ادبه که ما اصلا ترجیح می دیم باهاش صحبت نکنیم.اونوقت بابا و مامان همسری هییییییییییییچ وقت نشده که با اون صحبت کنن و ازش انتقاد کنن همیشه کسی که انتقاد میشه بقیه هستن. حالا دیدن دختره تک افتاده دارن واسش سینه چاک می کنن و اینجوری اشک تمساح میریزن.یعنی یه نمایش مضحک ایجاد کردن که چی؟ با خواهرشوهر کوچیکه خوب باشین .این در حالیه که همون شبی که این حرفو می زدن این دختره مدام در حال بی احترامی کردن به خواهر و برادر بزرگترش بود.

کسایی که منو میشناسن میدونن من اصلا آدم بد جنسی نیستم تو این وب هم ،صحبت در مورد مادرشوهر و خواهر شوهر نمیکنم جز موارد معدود .فکر می کنم کار بیهوده ای هستش .ثبتش کنم که بعدا جز خاطراتم بشه؟ ابدا دوست ندارم . در حالی که شاید هیچ کدوم شما مشکلاتی رو که من با اینا دارم نداشته باشین .اما من همیشه سعی می کنم از تنش فاصله بگیرم. دیگه بدونید این سخنرانی پدرشوهر چقدر خارج از عرف بوده که در موردش نوشتم.کتاب رو همون فرداش خوندم و فقط می خندیدم.از اینکه پدرشوهر من انگار کتاب رو گذاشته جلوش از روش مشق نوشته .خوب بنده خدا یه حرف جدیدتر می زدی که اینجوری ضایع نباشه که اهل مطالعه هم نیستی.

من گذشت رو زیر بنای زندگی می دونم.مادرشوهرم رو بخشیدم و حرفای گاه و بیگاهشو زیر سیبیلی رد می کنم.چون جایگاه مادر برام مقدسه.ولی در مورد خواهرشوهر باید بگم.هرگز و هرگز گذشت نمی کنم و از حقم نمیگذرم و هیچ وقت دلم باهاش صاف نمیشه.حالا هی بیان گریه و ناله کنن که ما بزرگتریم به خاطر ما ببخشین.

حالا همه فکر میکنین من باهاش قهرم.نه اصلا.بر عکس خواهرش باهاش حرف می زنم.به روش می خندم.اما خودش خوب می دونه که حق نداره وارد حریمی به اسم صمیمیت و دوستی با من بشه.باید فاصله اش رو تا عمر داره حفظ کنه.

[ ۱۳٩۱/۳/۱٦ ] [ ٦:٤۳ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

الان واقعا بین دو راهیم

نمیتونم تصمیم بگیرم

حقیقتش یه کاری جور شده .جاش خوبه .کارش خوبه حقوقش هم همینطور.ولی ساعت کاریش بده.مثل خیلی ازشرکتهای خصوصیه دیگه دو شیفته است .یعنی هم صبح باید برم هم عصر. ولی مثل شرکت قبلی نیست که بیمه نکنه و حقوق کم بده.اما گفته قرارداد یکساله می بندمو تا یکسال هر مشکلی هم برات پیش بیاد نباید از اینجا بری

راستش اینا منو میشناسن .تو شرکت قبلی که بودم .با این شرکت کار می کردیم .همه جوره می دونم که قابل اعتماد هستن . و از طریق یکی از دوستامون فهمیدن که من  کی هستم و کجا کار می کردم و واسه همین قبول کردن.چون مورد اعتماد بودن خیلی براشون مهم بود.

مشکل من فقط ساعت کاریه ناجورشه .امروز باید تصمیم بگیرمو بهشون خبر بدم.همسری میگه برو. چون اون موافقه خودمم احتمالا تصمیم بگیرم قبول کنم  فقط نگرانم. شما جای من بودین چی کار می کردین؟

[ ۱۳٩۱/۳/۳ ] [ ۳:٢٦ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

"خداحافظ گری کوپر" رو خوندم.اونقدر که ازش تعریف می کردن جالب نبود.به نظر من بعضی کتابا خوبن.مفهومین .ولی واسه فرهنگ ما نوشته نشدن.نه اینکه بگم چیز خاصی توش نداشته. نه . فقط ساده و روون نبود.شاید به ترجمه بر می گرده.من توقعم از کتاب خیلی بالاست.دوست دارم هر چیزی می خونم آخرش یه نکته ای ازش گرفته باشم .منظور نویسنده رو بگیرم .100 در 100 این کتاب هم یه مفهمومی رو دنبال می کرده یه چیزی مثل آزادی، رهایی از تعلق و یا یه چیزی شبیه این.اما برای من گنگ بود. اینجور کتابایی که باید نقدشو بخونم تا بفهمم چی به چی بوده رو زیاد دوست ندارم .

اما این کتاب

این مردم نازنین

1 روزه تمومش کردم.به دلم نشست .چون جدید بود.تجربه یه بازیگر دوست داشتنی مثل رضا کیانیان از بودنش با مردم.

" من در خیلی قلب ها خانه ای دارم .هیچ وقت آواره نمی شوم . بی سر پناه نمی مانم .این همه قلب ، این همه خون ، این همه تپش .این همه عشق ، این همه تنهایی و این همه مردم. این مردم نازنین. "لبخند

این روزا سرم خیلی شلوغ شد .حتی از وقتایی هم که می رم سر کار بیشتر.تقریبا همه صبح ها تدریس دارم .کار پروژه و تایپ هم قبول می کنم و بعضی وقتا تعدادش میره بالا .پس تو خونه هم که هستم همیشه  سرم تو کامپیوتره. 2 روز در هفته کلاس زبان هم که سرجاشه .دو روز هم که مخصوص ورزشه و فعلا ادامه داره . درس خوندن واسه ارشد رو هم به همه ی اینا اضافه کنید .تقریبا این درس خوندن شده بک گراند همه کارام.هر وقت  یه وقت خالی دارم یا مثلا میرم پارک یا مطب دکتر یا هر جایی شبیه این که کار دیگه ای ندارم واسه انجام دادن کتاب درسی دستمه . نگاه به این کتاب خوندنای متفرقه من نکنید اینا همه اش واسه آخر شب و قبل از خوابه.

این شلوغ پلوغی رو دوست دارم.باعث میشه احساس تنهایی نکنم.چون همسری صبح میره و غروب میاد. سر من باید یه جوری گرم شه دیگهزبان

برای روز پدر و روز مرد یه برنامه ویژه دارم.امیدوارم خوب پیش بره .

خیلی تنبل شدینا.مثل من نباشین .زود زود آپ کنین دیگه.

[ ۱۳٩۱/۳/۱ ] [ ٩:٥٦ ‎ق.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

*هفته ای 2 روز میرم بدمینتون (منو زن داداشو خواهر شوهر به همراه دختردایی)

*قلعه حیوانات رو تموم کردم.جالب بود یه جورایی سرنوشت همه انقلاب ها رو از زبان حیوانات بیان می کرد.خیلی خیلی سیاسی بود و برای ما ملموس.

*در حال خوندن خداحافظ گری کوپر نوشته رومن گاری هستم.

*روز زن واسه مامان ماهیتابه سرامیکی و واسه مادرشوهر پیراهن خریدم .کادوی خودم هم یه مانتو تابستونی بود

*جمعه با دوستامون رفتیم سی دشت .یعنی در حد مرگ زیبا بود.

* 2 روز پیش رفتم شرکت و سفته مو گرفتم . از اینکه تصمیم گرفتم استعفا بدم خوشحالم.خیلی خیلی خوشحال.اونجا پر از موج منفی بود .

*خاک تو سر شاهین نجفی.آبروی هر چی هنر و برده .تعجب می کنم از بعضیا که می گن سبکش اینه و فلانه.این چه هنریه .این چه موسیقیه که اینقدر کلمات زشت توشه که  تو نمیتونی حتی باهاش زمزمه  کنی.شاهکار آخرش که دیگه هیچی .هنرو به لجن می کشن بعضیا.اوغ

 

[ ۱۳٩۱/٢/٢٧ ] [ ۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

سه شنبه 4 تا از همکارای خانوم اومدن پیشم .منم واسه عصرونه الویه درست کردم  خیلی از دیدنشون خوشحال شدم.خیلی یعنی خیلی ها.دلم براشون تنگیده بود.این گلدون خوشگل رو برام آوردن.دور هم عصرونه خوردیم و خمس آلوچه.خیلی چسبید.اینقدر خندیدم که دل درد گرفته بودم.خیلی وقت بود اینجوری از ته دل نخندیده بودم.

 

کلا سه شنبه روز شلوغی بود.صبحش که تدریس داشتم.بعد از تدریس رفتم خرید .یه مقدار خرت و پرت می خواستم واسه فرداش که قرار بود برم تهران. خریدا انجام شد و اومدم خونه تند تند خونه رو جمع و جور کردم و جارو کشیدم و ساعت 1 بود که دخترخاله زنگ زد .وسط درست کردن الویه بودم.گفت بین کلاسام 2 ساعت بیکارم می تونم بیام پیشت؟گفتم تشریف بیار عزیزم ولی نهار الویه داریما.گفت مشکلی نیست.خلاصه رفتم رو دور تند . الویه رو که تموم کردم دخترخاله اومد نهار و چای رو با هم خوردیم و ساعت 3.15 رفت.منم دیگه یه دوش گرفتم و لباس عوض کردم و منتظر همکارام شدم.

روز و شلوغ و در عین حال خوبی بود.

چهارشنبه هم که ساعت 7 صبح بلیط داشتم و راهی تهران شدم.اولین باری بود که بدون همسری می رفتم جایی.تجربه خوبی بود. می دونین همیشه وقتی با همسری می رفتم نمایشگاه از اینکه مجبوره به خاطر من شلوغی اونجا رو تحمل کنه ناراحت می شدم.همیشه حواسم به همسری بود.اما ایندفعه خیالم راحت بود و حسابی کل نمایشگاه و با دوست نازنیم بازیگوش گشتم.

12 رسیدم تهران.یکی از بچه های نت که خیلی وقته میشناسمش اومد دیدنم نهار با هم بودیم و تا 2 باهام بود و بعدش دیگه رفت یه کتاب هم از نمایشگاه برام کادو خرید.دستش درد نکنه خیلی شرمنده ام کرد.بینهایت از دیدنش خوشحال شدم .

ساعت 2 هم بازیگوش اومد دنبالم.وای که چه انرژی داره این دختر.کیف کردم.تا 7 شب با هم کلی غرفه رو دیدیم .هر دو تامون واقعا خسته شده بودیم دیگه.اگه این گاری دستی نشر نور رو نگرفته بودم معلوم نبود چه جوری باید کتابامو بیارم خونه.

آخرین غرفه ای رو که دیدیم انتشارات افق بود که می خواستم 3 تا از آخرین کارهای امیرخانی رو ازش بخرم .که فهمیدم آخرین رمانش به اسم قیدار که قرار بود تو این نمایشگاه ارائه بشه هنوز دستوشن نرسیده و پنجشنبه میاد نمایشگاه که منم دیگه نبودم اون موقع.خود رضا امیرخانی هم شنبه و دوشنبه و چهارشنبه  ساعت 4 تا 5 تو غرفه حضور پیدا می کنه واقعا حیف شد.

نمایشگاه برای من پر از تجربه های تازه ست.

اینم کتابایی که خریدم

کتابای درسی مربوط به رشته روانشناسی(البته همه رو نخریدم.گفتم اینا رو بخونم  بعدا سر فرصت بقیه شو می خرم)

کتابای متفرقه

امسال چون کتاب درسی می خواستم وبخش دانشگاهی رو هم مجبور شدم ببینم نرسیدم برم غرفه کودکان.انشا... سال دیگه

ساعت 20.30 هم بلیط داشتم واسه برگشت .دلم واسه همسری تنگ شده بود.چقدر لوسم من .نه؟

 

[ ۱۳٩۱/٢/۱٦ ] [ ۱:٤۳ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

نمیدونم چرا این روزها هی فلاش بک می رم به گذشته و از همه مهمتر نمیدونم چرا این فلاش بک های کوتاه و بلند خوشحالم نمی کنه .فقط یه شکاف عمیق که پر شده از دلتنگی اون ته مهای دلم جا می ذاره . چه جوری باید از دستشون خلاص شم؟

مثلا امروزهمه اش  خودم رو در 20 سالگی می دیدم .با اون هیکل لاغر و استخوانی و 1000 تا امیدو آرزو و نقشه که تو سرم بود. هی تصویر خودم جلو چشمم بود.یه بار تو دانشگاه یه بار تو خونه .یه بار..

خیلی بده  که بخوای آدم مهمی بشی ولی نشی.

 

باز ناشکریه اسمش؟نه نه خدا نا شکری نمی کنم.دوست ندارم اون گذشته ها رو هی بیاری جلو چشمم و روزی n  بار یادم بندازی که چی بودم؟چی می خواستم بشم؟و چی شدم.

همین.

تو یادم نیااار

منم نا شکری نمی کنم

با تشکر

تارا

پی نوشت 1 :تیر ماهی ها اصولا خاطره باز هستند.جدی نگیرید.

 

[ ۱۳٩۱/٢/۱٢ ] [ ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

تارا هستم متولد 3/4/63 زاده شده در شهر باران
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس