|
اینجا قلب زندگی است.
کاش من همه بودم.با همه ی دهان ها تو را صدا می زدم.
|
*هفته ای 2 روز میرم بدمینتون (منو زن داداشو خواهر شوهر به همراه دختردایی) *قلعه حیوانات رو تموم کردم.جالب بود یه جورایی سرنوشت همه انقلاب ها رو از زبان حیوانات بیان می کرد.خیلی خیلی سیاسی بود و برای ما ملموس. *در حال خوندن خداحافظ گری کوپر نوشته رومن گاری هستم. *روز زن واسه مامان ماهیتابه سرامیکی و واسه مادرشوهر پیراهن خریدم .کادوی خودم هم یه مانتو تابستونی بود *جمعه با دوستامون رفتیم سی دشت .یعنی در حد مرگ زیبا بود. * 2 روز پیش رفتم شرکت و سفته مو گرفتم . از اینکه تصمیم گرفتم استعفا بدم خوشحالم.خیلی خیلی خوشحال.اونجا پر از موج منفی بود . *خاک تو سر شاهین نجفی.آبروی هر چی هنر و برده .تعجب می کنم از بعضیا که می گن سبکش اینه و فلانه.این چه هنریه .این چه موسیقیه که اینقدر کلمات زشت توشه که تو نمیتونی حتی باهاش زمزمه کنی.شاهکار آخرش که دیگه هیچی .هنرو به لجن می کشن بعضیا.اوغ
[ ۱۳٩۱/٢/٢٧ ] [ ۱:٠٩ ب.ظ ] [ تارا ]
[ نظرات () ]
سه شنبه 4 تا از همکارای خانوم اومدن پیشم .منم واسه عصرونه الویه درست کردم خیلی از دیدنشون خوشحال شدم.خیلی یعنی خیلی ها.دلم براشون تنگیده بود.این گلدون خوشگل رو برام آوردن.دور هم عصرونه خوردیم و خمس آلوچه.خیلی چسبید.اینقدر خندیدم که دل درد گرفته بودم.خیلی وقت بود اینجوری از ته دل نخندیده بودم.
کلا سه شنبه روز شلوغی بود.صبحش که تدریس داشتم.بعد از تدریس رفتم خرید .یه مقدار خرت و پرت می خواستم واسه فرداش که قرار بود برم تهران. خریدا انجام شد و اومدم خونه تند تند خونه رو جمع و جور کردم و جارو کشیدم و ساعت 1 بود که دخترخاله زنگ زد .وسط درست کردن الویه بودم.گفت بین کلاسام 2 ساعت بیکارم می تونم بیام پیشت؟گفتم تشریف بیار عزیزم ولی نهار الویه داریما.گفت مشکلی نیست.خلاصه رفتم رو دور تند . الویه رو که تموم کردم دخترخاله اومد نهار و چای رو با هم خوردیم و ساعت 3.15 رفت.منم دیگه یه دوش گرفتم و لباس عوض کردم و منتظر همکارام شدم. روز و شلوغ و در عین حال خوبی بود. چهارشنبه هم که ساعت 7 صبح بلیط داشتم و راهی تهران شدم.اولین باری بود که بدون همسری می رفتم جایی.تجربه خوبی بود. می دونین همیشه وقتی با همسری می رفتم نمایشگاه از اینکه مجبوره به خاطر من شلوغی اونجا رو تحمل کنه ناراحت می شدم.همیشه حواسم به همسری بود.اما ایندفعه خیالم راحت بود و حسابی کل نمایشگاه و با دوست نازنیم بازیگوش گشتم. 12 رسیدم تهران.یکی از بچه های نت که خیلی وقته میشناسمش اومد دیدنم نهار با هم بودیم و تا 2 باهام بود و بعدش دیگه رفت یه کتاب هم از نمایشگاه برام کادو خرید.دستش درد نکنه خیلی شرمنده ام کرد.بینهایت از دیدنش خوشحال شدم . ساعت 2 هم بازیگوش اومد دنبالم.وای که چه انرژی داره این دختر.کیف کردم.تا 7 شب با هم کلی غرفه رو دیدیم .هر دو تامون واقعا خسته شده بودیم دیگه.اگه این گاری دستی نشر نور رو نگرفته بودم معلوم نبود چه جوری باید کتابامو بیارم خونه. آخرین غرفه ای رو که دیدیم انتشارات افق بود که می خواستم 3 تا از آخرین کارهای امیرخانی رو ازش بخرم .که فهمیدم آخرین رمانش به اسم قیدار که قرار بود تو این نمایشگاه ارائه بشه هنوز دستوشن نرسیده و پنجشنبه میاد نمایشگاه که منم دیگه نبودم اون موقع.خود رضا امیرخانی هم شنبه و دوشنبه و چهارشنبه ساعت 4 تا 5 تو غرفه حضور پیدا می کنه واقعا حیف شد. نمایشگاه برای من پر از تجربه های تازه ست. اینم کتابایی که خریدم کتابای درسی مربوط به رشته روانشناسی(البته همه رو نخریدم.گفتم اینا رو بخونم بعدا سر فرصت بقیه شو می خرم) امسال چون کتاب درسی می خواستم وبخش دانشگاهی رو هم مجبور شدم ببینم نرسیدم برم غرفه کودکان.انشا... سال دیگه ساعت 20.30 هم بلیط داشتم واسه برگشت .دلم واسه همسری تنگ شده بود.چقدر لوسم من .نه؟
[ ۱۳٩۱/٢/۱٦ ] [ ۱:٤۳ ب.ظ ] [ تارا ]
[ نظرات () ]
نمیدونم چرا این روزها هی فلاش بک می رم به گذشته و از همه مهمتر نمیدونم چرا این فلاش بک های کوتاه و بلند خوشحالم نمی کنه .فقط یه شکاف عمیق که پر شده از دلتنگی اون ته مهای دلم جا می ذاره . چه جوری باید از دستشون خلاص شم؟ مثلا امروزهمه اش خودم رو در 20 سالگی می دیدم .با اون هیکل لاغر و استخوانی و 1000 تا امیدو آرزو و نقشه که تو سرم بود. هی تصویر خودم جلو چشمم بود.یه بار تو دانشگاه یه بار تو خونه .یه بار.. خیلی بده که بخوای آدم مهمی بشی ولی نشی.
باز ناشکریه اسمش؟نه نه خدا نا شکری نمی کنم.دوست ندارم اون گذشته ها رو هی بیاری جلو چشمم و روزی n بار یادم بندازی که چی بودم؟چی می خواستم بشم؟و چی شدم. همین. تو یادم نیااار منم نا شکری نمی کنم با تشکر تارا پی نوشت 1 :تیر ماهی ها اصولا خاطره باز هستند.جدی نگیرید.
[ ۱۳٩۱/٢/۱٢ ] [ ۱۱:٠٠ ق.ظ ] [ تارا ]
[ نظرات () ]
نمیدونم این کمر درد و دست دردی که گرفتم سوغاتی زمان کار کردنو روزی 12 ساعت پای کامی نشستنه یا این که هدیه این روزهای بیکاریه.در هر صورت پیچ و مهره هام شل شده اساسی.واقعا صبح ها با درد از خواب پا میشم و دوش آب گرم و حرکات ورزشی هم هیچ کمکی نمیکنه.جای ورزش واقعا تو زندگی من خالیه.کو حس و حالش که تنهایی بری و ورزش کنی .من پای خوب واسه رفتن به اینجور جاها ندارم.همه دوستای من شاغلن و واقعا وقت ندارن . امروز وقت دکتر داشتم.دکتر طب سنتی.این آقا ماهی یه بار از اصفهان میاد اینجا و کارش خیلی خوبه. رفتیم پیشش و یه 40 تومنی پیاده شدیم واسه خرید داروهای گیاهی.ان شا... که اثر کنه.اگه همسری اجازه بده یه بار هم می رم حجامت. اکثر دوستای وبلاگنویس من یا دیگه نمینویسن یا دیر به دیر می نویسن واسه همین اینجا خیلی سوت و کور شده می خوام یه لینک تکونی اساسی بکنم.خوشم نمیاد از این وضع. دیروز که یه نگاهی به آرشیوم می کردم دیدم واقعا اون روزا کامنتدونیم خیلی شلوغ پلوغ بود.
این هم از فعالیهای هفته پیشم .خانوم خونه شدن این حسنها رو داره که اون قدر وقت اضافه داری که میشینی بادمجون کباب می کنی واسه میرزا قاسمی و میزاری فریزر. برگ سیر هم برای درست کردن سیرواویج (خوردین تا حالا؟)به همین صورت ریز می شه و میره فریزر. از نبود همسر استفاده می کنی و چند باری واسه خودت ورقه بادمجون درست می کنی و با عشق می خوری (همسر دوست نداره) اینم کوکو سیب زمینی به شیوه جدید که از رویا جون یاد گرفتم.دستورشو نگاه کنید ساده و جالبه.خیلی خوشمزه بود. سه شنبه عصر قراره خانوم های همکار سابقم بیان پیشم.دلم تنگ شده براشون. چهارشنبه صبح هم میرم نمایشگاه کتاب.این بار تنها و بدون همسری. پینوشت 1: لینک کسایی که دیگه نمینویسن رو حذف کردم.هر کدوم از بچه هایی که لینکشون حذف شده اگه احیانا دوباره شروع کردن به نوشتن خبرم کنن. پینوشت 2 : به مدت 10 روز اسم و قالبم برای حمایت از اینجا و اینجا و اینجا تغییر می کنه.امیدوارم شما هم حمایت کنید از تمامیت ارضی ایران عزیزمون. [ ۱۳٩۱/٢/۱٠ ] [ ٤:٢٧ ب.ظ ] [ تارا ]
[ نظرات () ]
این "سه زن " مسعود بهنود رو شروع کردم و همچنان سرلوحه ها دستمه.اصولا کتاب هایی که رمان نیستند و برای خوندشون باید فکر رو هم به کار بندازی یه کم دیرتر تموم میشن. اما بگم از دیشب که رفتیم سینما و نارنجی پوش رو دیدیم. ساخته داریوش مهرجویی.کار قشنگی بود.حامد بهداد و لیلا حاتمی هم عالی بودن واقعا.دستشون درد نکنه. و بگم از جمعه که با ساجده اینا رفتیم لاهیجان.یه جایی نزدیک سوستان همه چی سبزه سبز بود.هوا هم که کاملا بهاری.ریه هامون پر شد از هوای تازه و برگشتیم. و بگم از یکشنبه ساعت 6 کافه پیانو.که قرار بود بچه ای وبلاگی شمالی دور هم جمع شن که متاسفانه بیشتر بچه ها نتونسته بودن خودشون رو برسونن.ولی همینایی که اومده بودن یه دنیا ازشون ممنونم و یه دنیا خوشحالممممممم که 2 تاشون رو برای بار دوم می دیدم نازنین و دوست عزیزی که درخواست کرد اسمش اینجا نباشه. و 3 تاشون رو برای اول بود که میدیدم.کریستینای عزیییییزم. که الهی من فداش بشممممممممممممم.یه دختر ناز و عسل و که دیدن یک باره اش برای من کافی نیست .باید دفعه دیگه ببینمش و یه دل سیر با هم حرف بزنیم. بانوی سرزمینهای شمالییییی که با تیپ خانوم معلم ها و یک راست از مدرسه اومده بود و بهمون افتخار داد و تو جمعمون حضور داشت.خیلی خیلی آروم و دوست داشتنی بود.با تصورم خیلی فرق داشت من یه دختر شیطون تو تصورم بود. و تاتای گلمممم که خودش و ب داره ولی بیشتر اوقات خواننده ی خاموشه. خیلی وقت بود می خواستم ببینمش و واقعا خوشحالم که روی ماهشو دیدم. نازنین تاتا کریستینا بانو ی عزیزم ممنون که اومدید پریا جون مرسی که تو ساعتی که با بچه ها قرار داشتیم زنگ زدی و حاضری زدی حیف شد که مسافرت بودی و نتونستی بیای جات خالی بود. آنو بهار ناز مرضیه و همه اونایی که نتونستید بیاید جاتون خیلی خیلییییی خالی بود. این کافه پیانو رو یه بار دیگه باید برم خیلی خوشم اومد ازش.کتابخونه داشت آخههههههههه.در واقع کافه کتاب بود. [ ۱۳٩۱/٢/٥ ] [ ٤:۱٤ ب.ظ ] [ تارا ]
[ نظرات () ]
امروز تدریس داشتم رفع اشکال ورد و اینترنت یکیش ساعت 8 بود یکیش هم 10 .برای اولین بار خوب بود.ولی خودمونیما اصلا کار تدریس رو دوست ندارم.اصلااااااا. خیلی کار تایپ قبول کردم و از شنبه هم قراره یکی از دوستام کار پایان نامه بیاره واسم. قشنگ دارم میرم تو خط مشاغل خانگی .جالبه برا خودم .چون از اینکه الکی تو خونه بچرخمو اینترنت بازی کنم زیاد خوشم نمیاد.فعلا که سرم گرمه . دخترخاله هم دوشنبه اومد پیشمو منابع ارشد و برام آورد می خوام همه شو از نمایشگاه بخرم در واقع از اواسط اردیبهشت درس خوندنو شروع می کنم. دیشب بابا شام دعوتمون کرد بیرون داداش اینا بودن و خواهرشوهری و مادرخانوم داداشم اینا .خوش گذشت.تنها بدیش این بود که برگشتنی همه گفتن بریم پارک.اونوقت نینی جونو از زن داداش گرفتم و گفتم این دیگه واسه ما .باید تو ماشین ما باشه شما برید واسه خودتون.چشمتون روز بد نبینه از وقتی نشست تو ماشین یه ریز گریه کرد تا برسیم.انگار فهمیده بود از مامانش جدا شده.حس غربت دست داده بود بهش.همچین محکم منو چسبیده بود و گریه می کرد که دلم ریش شد.من دیگه غلط بکنم از این شکرا بخورم. الانم نشستم دارم تکالیف زبانمو انجام میدم.نمیدونم تیچرمون چرا یهو جو گیر شد این همه کار داد بهمون.من تا صبحم بیدار بمونم اینا تموم نمیشه که.بیخیال بقیه شو فردا می نویسم. شما تا حالا همسایه فضول داشتین؟چند روز پیش یکی از همسایه ها که یه پیرزنه بالای 60 ساله ست.اومد درمونو زد .حالا مگه امون می داد درو باز کنم؟یه سره صدا می زد.باز کردم می گم چی شده؟میگه این سیم برقو بزن تو خونه ات آقاهه رفته پشت بوم ماهواره رو درست کنه برق نداره.حال ساعت چنده؟3.30 بعد از ظهر.گفتم اوکی ازش گرفتم دیدم کله شو انداخته تو خونه.گفتم بفرمایید یهو خودشو انداخت تو خونه.منو می گی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مونده بودم چی بگم بهش.رفت نشست رو مبل شروع کرد سین جیم کردن.وای آدم به این فضولی به عمرم ندیده بودم.یعنی از مارک لباسشویی و یخچالم پرسید تا مایع ظرفشویی و قاب عکسای رو دیوار.چند خریدی و از کجا خریدی و... یعنی نزدیک بود جیغ بنفش بکشم از دستش.نوه اش هم اومد تو خونه نشست ور دستش.دیگه من کف کرده بودم از این همه رو.زرت و پرت زندگی منو که در آورد پا شد رفت.آخ که چه اعصابی ازم خورد شد و چقدر جلز و ولز کردم اون وسط. بعد از رفتنش همسری اومد خونه.همینجوری در حال تعریف از ماوقع برای ایشون بودم که باز زنگ خونه صداش دراومد.همسری درو باز کرد دیدم نوه خانومه با دفتر کتاباش اومده میگه می خوام بیام مشقامو اینجا بنویسمم. شما جای من بودین چه عکس العملی نشون میدادین؟همسری میگه تقصیر خودته حتما نشستی پای حرفش.نمیتونستم بیرونش کنم که می تونستم؟ من دیگه برم تمام بدنم درد می کنه.گلو درد هم دارم.شب شما خوش [ ۱۳٩۱/۱/۳٠ ] [ ۱۱:۳۳ ب.ظ ] [ تارا ]
[ نظرات () ]
رمان "سهم من" نوشته پرینوش صنیعی و کتاب "سرلوحه ها " از نویسنده محبوبم رضا امیرخانی رو تواما می خونم یکی رو pdf و زمانی که پشت کامی هستم و اون یکی رو قبل از خواب شبانه و عصر ها .چه لذتی داره کتاب خوندن تو سکوت خونه.می گم تو این فرصت باقی مونده بیاید و تجربه هاتون رو در اختیارم بزارید و بهم بگید وقتی رفتم نمایشگاه چه کتاب هایی بخرم .کدوم انتشارات رو ببینم و در کل چی بخرم که پولمو دور نریخته باشم.منتظر نظرات کارشناسیتون تا اون موقع هستم.حتی شاید دوستای وبلاگنویس کتابخونی باشن که من افتخار آشنایی باهاشون رو نداشتم تا حالا.شمایی که میشناسیدشون لطفا بهم معرفیشون کنین. *به 90 درصد بچه ها زنگ زدم و قرار وبلاگی رو اوکی کردم کسایی رو هم که تماس نگرفتم شمارشونو نداشتم لطفا اونایی که می دونن به اونایی که نمیدونن اطلاع رسانی کنن. * این برنامه رژیم همسری کارمو سخت کرده.چون هر شب باید کلی فکر کنم که چی واسه شام بپزم که هم خوشمزه باشه هم روغن نخواد هم کمترین کالری رو داشته باشه و هم سیرش کنه.اما از نتیجه راضیم .همسری داره لاغر میشهههههه.هورااااااا. *روزی 2 لیوان شیر و چند واحد میوه تو برنامه غذاییم گذاشتم که مرتب می خورم .تو این مورد راضیم از خودم.چون خیلی رو خودم کار کردم که به خوردن شیر عادت کنم.دارم موفق می شوم. *من همچنان منتظرم یه اتفاق جالب یه حادثه یه نکته مثبت که شایسته تعریف و تمجید باشه تو فیلم مسیر* انحرافی ببینم . چقدر بزرگش کرده بودن این فیلمو .تنها حسنش اینه که بهنوش بختیاری و فرزاد حسنی دارن خوب بازی می کنن.حروم شدن تو این فیلم بی سر و ته.این نظر شخصی من بود البته. دیگه باید به پراکنده نویسی های من عادت کرده باشین نه؟ فدای همتون.عشق کنید تو این روزای بارونی و بهاری.و در کنار این عشق و حال کمک رسانی در زمینه کتاب به اینجانب فراموش نشه. [ ۱۳٩۱/۱/٢٧ ] [ ۱:٤٤ ب.ظ ] [ تارا ]
[ نظرات () ]
دوستان عزیز همشهری توجه بفرمایید اصلا شوخی ندارم باهاتونا دارم قرار وبلاگی می ذارم احتمال زیاد همین هفته هر کی می خواد شرکت کنه زوده زود اعلام آمادگی کنه اونایی که بایده باید بیان چون دلم براشون یه ریزه شدههههههههههه: کریستینا- بهار- آنو- غزل به همراه قصیده جون- نازنین -بانو - ستایش (میدونم نینی داری اگه سختت بود درکت می کنیم )-ساره (اگه احیانا این طرفا بودی بیا)-پریا -مرضیه (تی تی) خیلیها هم هستن که تا حالا ندیدمشونو مشتاق به دیدارشون هستم اگه اینجا رو خوندید خصوصی پیام بدین توضیحات بیشتر رو عرض کنم. یعنی فقط می خوام ببینم کی نه میاره هااااااااااااااااااااااااا منتظرم [ ۱۳٩۱/۱/٢٥ ] [ ۱۱:٤٦ ب.ظ ] [ تارا ]
[ نظرات () ]
امروز واقعا عالی بود پر از حس های خوبم بعد از یک ماه همکارامو دیدم.خوب 100 در100 از دیدن همه شون خوشحال نمیشم.فقط یه عده هستن که از دیدنشون جیغ هم می کشم حتی. ظهر الی اومد پیشمو با هم نهار خوردیم.همون همکارم که بعضی وقتا میومدو موهامو رنگ می کرد.خیلی خیلی این دخترو دوست دارم.ساعت حدودا 3 به سرمون زد با هم بریم شرکت تا من بچه ها رو ببینم . البته می دونستم که روسا رفتن تهران و نیستن.خیالم راحت بود که نمیبینمشون. دیگه کلی بچه ها جیغ جیغ کردن با دیدنم.منم همینطور وای خیلی حس خوبی بود.این که این همه دوست دارن و این همه دوسشون داری. بعد از اون هم رفتم کلاس زبان. امروز همه چی عالی بود. یه سری کار تایپ قبول کردم.هم اینکه از بیکاری بهتره.هم واسه سرعتم تو تایپ تمرین جالبیه. قرار شده تدریس هم بکنم.تا ببینیم چی میشه. راستی همسری زده تو خط رژیم.حسابی دارم کمکش می کنم.تا اینجا که خیلی از خودش اراده نشون داده.منم می خوام باهاش همراه بشم بلکه این 5 کیلوی اضافه رو آب کنم. خیلیهاتون کم پیدا شدیناااااااااااا برم دوستای جدید پیدا کنم؟آره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ [ ۱۳٩۱/۱/٢٥ ] [ ۱٢:۳٦ ق.ظ ] [ تارا ]
[ نظرات () ]
دیشبم مهمون داشتم البته دوره صندوقمون بود با این تفاوت که این دفعه دختر داییمو شوهرش هم اومده بودن. بچه ها شما تا حالا چیز کیک درست کردین؟چیز کیک یخچالی؟من دیروز یه دونه درست کردم ولی خوب نشد.وا رفت.اگه کسی تجربه ای داره لطفا بهم بگه. منابع ارشد هنوز نرسیده دستم.بعد فهمیم که رشته مشاوره هنوز تو رشت نیومده و من اگه بخوام این رشته بخونم و قبول شم باید برم تهران.این اصلا برای من شدنی نیست.واسه همین تصمیمم عوض شد و جای مشاوره می خوام روانشناسی بخونم ارشدش رو همین دانشگاه گیلان خودمون داره. کلاس زبان هم شروع شده ولی ترم اولشو فقط باید تحمل کنم .فکر کن با یه عالمه بچه بزارنت تو یه کلاس و اون بچه ها هم عین بلبل انگلیسی صحبت کنن.آدم از خودش خجالت می کشه با این سن و سال حتی نصف اونا هم نیست. برادرزاده ام دیشب اینجا بود.اینقدر جیگر شدههههههههههه می خوام بخورمش.رفته تو ماه هفتم.وروجک دیگه یه جا بند نمیشه.واسه 2 تا مادربزرگاش عکسشو چاپ کردم و زدم رو شاسی.خیلی خوشحال شدن.اولین نوه است دیگه هر چی باشه کلی ذوق دارن. راستی کدومتون خاطرات یک خون آشام رو دیدین؟چند وقت بود معتادش شده بودم الانم که تا سری سوم فصل 18 اومده من موندم تو خماری.میشه یه سریال خوب بهم معرفی کنید من دانلود کنم و ببینم؟
[ ۱۳٩۱/۱/٢۳ ] [ ٩:۳۳ ق.ظ ] [ تارا ]
[ نظرات () ]
عصر که میشه (نه خیلی عصر ها یعنی مثلا 2 ساعت بعد از نهار) یه بشقاب سالاد میوه درست می کنم و از قفسه کتابخونه یه کتاب بر میدارمو رو تخت ولو میشم.این یعنی ته خوشبختی و آرامش من..... "3 کتاب" زویا پیرزاد دستمه .دوسش دارم. چیزی به نمایشگاه کتاب نمونده ها.کتابای منم ته کشیده.امسال کلی کتاب درسی هم باید بخرم . [ ۱۳٩۱/۱/٢۱ ] [ ۱٠:٤٥ ق.ظ ] [ تارا ]
[ نظرات () ]
رفتم کلاس زبان و تعیین سطح دادم.این هفته هم قراره دختر خاله ام منابع درسی ارشدو برام بیاره که من شروع کنم .صبح ها همیشه در حال کتاب خوندن و نت گردی هستم.شبا هم زودتر از قبل می خوابم . همسری خیلی تشویقم می کنه به درس خوندن.میگه می خوام همون پشتکاری رو که زمان دانشجویی ازت میدیدم دوباره ببینم.نمی دونم از پسش بر میام یا نه ولی فعلا که علاقه به مطالعه رو در خودم احساس می کنم. این چند روز بیشتر با خواهر شوهری اینا بودیم.یه روز رفتیم رامسر.دیشبم که شام رفتیم بیرون.این هفته هم هفته شلوغیه.مخصوصا سه شنبه که ظهر دختر خاله ام میاد .عصر همکارای سابقم میان پیشم و شب هم دوره صندوقه. دیروز رفتم خونه ساجده در حال حاضر بهترین و نزدیک ترین دوستمه.از نینیش گفت و از حس هایی که داره.کلی حرف زدیم دوست دارم حالا که وقتم آزاد شده تو وقتایی که همسری نیست دوستامو بیشتر ببینم.احساس می کنم خیلی تنها شدم.آخه از 8 صبح تا 8 شب تنهای تنهام.حالا شاید درس خوندنم شروع بشه زیاد این تنهایی رو احساس نکنم.البته نمی گم همه اش بده ها ولی تنهایی و سکوت حد و اندازه داره تا یه حدیش خوبه ولی از اون حد که می گذره آدم دچار افسردگی میشه.ان شا... که برای من اینطور نمیشه. من موندم این بازیگوش هم مثل من همیشه تو خونه ست.اون وقت این همه موضوع واسه آپ کردن و از کجاش میاره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بازیگوش جون نمایشگاه کتاب نزدیکه ها .بازم همو میبینیم یعنی؟؟؟؟؟ [ ۱۳٩۱/۱/٢٠ ] [ ۱۱:۳۸ ق.ظ ] [ تارا ]
[ نظرات () ]
دومین روز سر کار نرفتنو خونه نشین شدنه اونقدرها هم که فکر می کردم بد نیست.فکر می کردم خیلی برام سخت باشه ولی اینطور نیست واقعا.دارم برنامه ریزی می کنم که درس بخونم واسه ارشد. این روزای آخر عید همه اش به مهمون داری گذشت .13 بدر هم خونه بودیم.مثل هر سال نفتیم چمخاله.چون مامان اینا دیر از مسافرت برگشتن و ما هم بدون ماشین تو اون ترافیک وحشتناک نمی تونستیم بریم جایی. خواهر شوهر کوچیکه رو هم تو همین عیدی پاگشا کردم و خیالم راحت شد. مامان رفته بود اصفهان و کاشان.از اونجا برم چند تا سوغاتی آورد به همراه گز و سوهان که عکساشو براتون می ذارم. از بین شما کسی هست که رشته روانشناسی یا مشاوره خونده باشه؟ دنبال منابع درسیش هستم. هنوز تو انتخاب رشته شک دارم.بین ادبیات و تاریخ و مشاوره موندم. چراغ نفتی کوچولو و سرمه دان سوغات اصفهان اینم دیگ مسی و قاشق هندوانه مسی و رومیزی همه سوغات اصفهانه البته اون قاشق و واسه اسکوپ بستنی هم میشه استفاده کرد .کلا مامانم زده تو کار مس.آخه واسه سلامتی خیلی خوبه من خودم دیگه از تفلون استفاده نمی کنم .از چدن و مس استفاده می کنم همه رو مامانم به عناوین مختلف می خره چون خیلی گرون هستن تو خریدنش تنبلی می کنم بعد مامانم هر چی می گه بخر فایده نداره .خودش می ره برام می خره اینم یه بخشی از آشپزیه چند روز آخر عید: دیگه حرفم نمیاد برم تو وبلاگاتون بچرخم ببینم از کجا چه خبر دارین. [ ۱۳٩۱/۱/۱٥ ] [ ۱٢:٤۸ ب.ظ ] [ تارا ]
[ نظرات () ]
می خواستم همه کارام تموم شه و وقتی پست آخر رو بنویسم که دغدغه نداشته باشم.اما میبینم انگار تا دقیقه 90 کار روی کار میاد. الان دیگه تقریبا کارام تموم شده .ساعت رو هم که ملاحظه می فرمایید.هی می زنیم کانال 2 و 3 فرزاد حسنی و احسان علیخانی جفتشون باحالن.امسال واسه هفت سین سبزه نزاشتم از بیرون خریدم.واقعا حس و حال سبزه سبز کردن نبود. چقدر حاشیه داشت این 2 ماه آخر سال 90 ولی بالاخره گذشت.از شرکت برای همیشه زدم بیرون و دیگه هیچ وقت از اینکه استعفا دادم پشیمون نمیشم.اینو مطمئنم.اینجا واسه من آینده نداشت.واسه کار موقت خوب بود ولی هیچ وقت به عنوان یه کار دائمی بهش نگاه نکردم. دلم واسه بعضی از همکارام تنگ میشه که اون هم مشکلی نیست هر وقت بخوام می تونم ببینمشون. الان فقط می خوام به سال جدید فکر کنم راستش بر خلاف هر سال نتونستم فکر کنم و ببینم برنامه ام برای سال جدید چیه.دوست دارم تا 13 فروردین که همسری هم تعطیله فقط و فقط استراحت کنم و خوش بگذرونم.بعد از اون هم میشینمو یه برنامه درست و حسابی برای خودم می چینم. این چند تا عکس را داشته باشین: بارش برف 27 اسفند ماه 1390 که حسابی غافلگیرمون کرد.تقریبا 24 ساعت مداوم بارید و اصلا به این فکر نکرد ما کلی از خریدامون مونده و باید بریم خرییییییید.این عکس در واقع واسه ساعت های اولیه بارش برفه یعنی اول صبح.خلاصه اینم خاطره شد.فرای روز برفی رفتم خریدای باقیمونده رو انجام دادم عیدی برادرزاده خوشگلم که یک ماه زودتر خریداری شده بود:
اینم کادو پیچ شده اش:
تو دقایق آخر تقویم 91 هم برای برادرزاده ام درست کردم و چاپ کردم که فردا بدم مامان جونش بزنه تو اتاقش.حیف که زیاد فرصت نداشتم بیشتر روش کار کنم.اولین تجربه هم بود ان شا... دفعات بعد خوشگلتر بشه. فردا شب ولیمه مکه مادر خانوم داداشم دعوتیم.امشب هم ولیمه خواهرشون دعوت بودیم و همچنین ولیمه مکه همسایه ولی هیچکدوم رو نرفتیم چون من واقعا کار داشتمو نمیرسیدم. برنامه دوم عید به بعد هم معلوم نیست امسال باید یه عالمه مهمون دعوت کنم.چون همیشه سرکار بودم و فرصت مهمونی دادن نداشتم.الان دیگه خیالم راحته.باید از خجالت خیلی ها در بیام. خوب ان شا... که سال خوبی داشته باشییییید نوروز بهتون خوش بگذرههههه کلی خبرای خوب تو سال 91 بشنوید به همه آرزوهاتون برسید و امیدوارم سر سفره هفت سین موقع تحویل سال منو هم دعا کنید سال 91 می بینمتون دوستای گلم
[ ۱۳٩۱/۱/۱ ] [ ۳:٤٤ ق.ظ ] [ تارا ]
[ نظرات () ]
به خودم گفتم امروز بشینم یه پست درست حسابی بزارم و از مشکلات الانم و شرکت بگم.اونوقت مثل همیشه تو وردتایپ کردم و کردم و به تهش که رسیدم زد و برق رفت.منم عین آدم هایی که شوک بهشون وارد شده همینجور زل زدم به مانیتور. انگار خدا هم می خواد من خفه بشم.عاشقشم دیگه.والا یه اس ام اس از پسر خاله اومد که دیشب خواب منو همسریو دیده و دلش برامون تنگ شده.چه حس خوبیه وقتی کسی از آدم یادی می کنه.دستش درد نکنه .این یه نشونه ست واسه اینکه امروز می تونه یه روز خوب باشه. دعام کنید دوستان.احتمالا امروز آخرین روز کاریه من.
[ ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ ] [ ۱۱:٤۸ ق.ظ ] [ تارا ]
[ نظرات () ]
|