اینجا قلب زندگی است.
کاش من همه بودم.با همه ی دهان ها تو را صدا می زدم. 
قالب وبلاگ

 

 

 

 

 

سلام

خدا رو شکر بالاخره تموم شد.فکر کنم از اینجا به بعد دیدنی باشه.انتخاباتو می گم.فعلا که بحث داغ اینه که تقلب شده البته یه 11 میلیون رای ناقابل تو این مملکت جا به جا شده و اون همه ناظر که از هر 4 نماینده هم حضور داشتن کاملا هویج بودن. من خیلی تحمل کردم چیزی نگم اینجا ولی تصمیم گرفتم  حالا که همه چی تموم شده پا رو دلم بذارم یه خورده بنویسم . در واقع همه دوستان وبلاگیم رو آزاد اندیش فرض کردم.چه اونهایی رو که به احمدی نژادی ها گفتند امل و خر و بی خاصیت و هزار فحش دیگه و چه اونهایی که مدارا کردند و فقط از کاندیدای خودشون حمایت کردند.خیلی خیلی افسوس می خورم واسه اینکه تو مملکتی زندگی می کنم که تک تک مردمش ادعای آزاد اندیش بودن دارن اما حتی حاضر نیستن از خودشون شروع کنند فکر می کنن چون وبلاگ یک محیط شخصی برای خودشونه اجازه دارن هر توهینی بکنن .بحث و گفتگو رو با توهین اشتباه گرفتیم هممون. من به شخصه می گم حتی اون آدمی که به کروبی و رضایی رای داده مطمئنا دلایل محکم برای خودش داشته. کی می خوایم از لجاجت دست برداریم و دنیا رو از دریچه چشم خودمون نبینیم؟یکی تو بلاگش نوشته بود هر کی که به احمدی رای داده واسه 50 هزار تومن پول و ... رای داده من نمی دونم شاید خودش تو این 4 سال ماهی 50 هزار گرفته و ما بی خبریم.مایی که این پایین نشستیم و از رفتار بد نامزدها انتقاد می کنیم کاش از خودمون شروع می کردیم و اینقدر به هم نمی پریدیم و حرفای رکیک نثار هم نمی کردیم.با قشر خاصی نیستما کلی دارم می گم هم موسوی ها هم احمدی ها .متاسفم برای جوی که درست شده.

بگذریم...

دیروز ساعت 8 رفتیم انگشتامون و مهری کردیم و با یه گروه 14 نفره بازم رفتیم ماسوله همه بچه ها جوون بودن و هم سن و سال خودمون فقط  4  تا مجرد داشتیم که دوتاشون خانوم بودن و 2 تا آقا.بقیه زوج بودن.ولی این بار مسیربیشتری رو رفتیم بالا.کوهنوردی عالی بود.واقعا خوش گذشت با بچه های گروه قرار کوه رو واسه ماهی 2 بار گذاشتیم.امیدوارم ادامه دار باشه.الان تمام بدنم درد می کنه ها ولی از اون دفعه خیلی بهتره.اوندفعه که رفتیم ماسوله من قرص خوردم تا بخوابم ولی ایندفعه نه.

هنوز واسه روز مادر کادو نخریدم.ولی امشب حتما میرم می خرم .

دوست عزیزم مریم نینیش به دنیا اومده یه پسر ناز و جیگر خیلی خوشحالم.

خوب عزیزای من اینم از این هفته بای تا بعد.

[ ۱۳۸۸/۳/٢۳ ] [ ٧:٥٠ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

 

سلام 

١۴ خرداد 84 بود که فرهادی اینجا رو برام ساخت .چند ماهی از آشناییم باهاش گذشته بود.اون روزا داشتم حس جدیدی رو تجربه می کردم .یه دوره ی جدیدی از زندگی. یه شروعی متفاوت تر از همه سر آغاز ها.زندگی طعم جدیدی داشت خیلی شیرین تر شده بود .قلبم هر روز عین گنجشک داشت می تپید واسه ی یکی دیگه. یکی که از جنس خودم نبود .یکی که عاشقم شده بود.اون روزا وبلاگ می خوندم ولی صاحب هیچ وبلاگی نبودم.بهش گفتم فرهادی میشه یه خونه ی مجازی واسه هم بسازیم توش از صدای قلبامون بنویسیم؟میشه یه آشیونه داشته باشیم؟یه جا که قلب زندگیمون توش بتپه؟

آره. عزیز دلم اینجا رو تو 14 خرداد 84 برام ساخت.میشه چند سال؟4 ساله که اینجا رو دارم.اولش با اون.حالا هم با اون ولی بدون حضور فیزیکیش در اینجا.

تو این 4 سال خیلی تغییر کردیم و تجربه های زیادی به دست آوردیم من 4 ساله که اینجا رو دارم ولی دوستان عزیزم که همراهم بودن می دونن که سال اخیر حضور من پررنگ شد.همه دوستان قدیمی از آرشیوم پاک شدن و دوستان جدیدی پیدا کردم.

هدفم از ساختن اینجا یادآوریه لحظه های زندگیم بود.امیدوارم موفق بوده باشم.

در هر صورت 4 سالگیه وبلاگم مبارک.

پی نوشت 1:فرهادی دیگه روز نبود تو 14 خرداد برام بلاگ ساختی؟متفکر

پی نوشت 2:همه سعیمو کردم از سیاست چیزی نگم امیدوارم تا روز آخر دووم بیارم اماحرفم به این معنی نیست که فعالیت نمی کنما .فقط واسه 2 تا از دوستای وبلاگی کامنت گذاشتم و نظرمو گفتم.امیدوارم ازم نرنجیده باشه.خنثی

پی نوشت 3:این چند روز اگه ننوشتم واسه این بود که خبر خاصی نبود تو خونه بودم و اتفاقی هم نیفتاد که بخوام در موردش چیزی بگم.

پی نوشت 4:از اظهار لطف همتونم واسه پست قبلی ممنون.ماچ

[ ۱۳۸۸/۳/۱٤ ] [ ۳:٥۳ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]
[ ۱۳۸۸/۳/٦ ] [ ۸:٠٠ ‎ق.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

 

 

سلام بچه ها خوبین؟

این چند روزخیلی بهم خوش گذشت.

از سه شنبه عصر شروع می کنم که با فرهادی رفتیم بیرون می خواستم یه پارچه بگیرم واسه مانتو .افتادم رو دورمانتو دوختن .این دفعه پارچه کتان صورتی خریدم  می خوام مدل یقه انگلیسی 4 دکمه بدوزم.

بعدش رفتیم پاساژ نگین یه کم لباس مجلسی دیدیم و از هیچ کدوم خوشم نیومد.

اینم یه عکس بدون شرح که از پاساژ توسط همسری گرفته شد.

خاله و شوهر خالم رفتن مشهد و دختر خاله  و پسر خاله ام تنها بودن .من و فرهادم گفتیم یه روز بریم پیششونو با هم بریم بیرون این بود که  تصمیم گرفتیم چهارشنبه عصر حرکت کنیم و بریم لنگرود.

غروب بود که رسیدیم اونجا وشام بیرون خوردیمو بعدش رفتیم لیلا کوه و لاهیجان و ... کلی خوش گذشت بهمون.شبم برگشتیم خونه خاله ام و 4 تایی تا 3 صبح بیدار بودیم و چرت و پرت می گفتیم و می خندیدیم.

صبح پنجشنبه رفتیم رودسر پیش بابا بزرگ فرهاد آخه تازه از کربلا اومده بود و ما نرفته بودیم پیشش.یه کم اونجا موندیم و بعد برگشتیم رشت. جمعه هم قرار بود با دوستامون (بهارو شوهرش) بریم کوه واسه همین من الویه درست کردمو کوله رو واسه کوهنوردی بستیم و صبح جمعه حرکت کردیم به سمت ماسوله. اززیبایی های ماسوله عزیزمون که دیگه هر چی بگم تکرار مکرراته چون ساناز جون اینقدر قشنگ ماسوله رو توصیف کرد که من دیگه چیزی برای گفتن ندارم.

تا حالا چند باری ماسوله رفته بودم ولی چون هر سری با خانواده هامون می رفتیم و خانوما حس بالا رفتن از کوه رو نداشتن ما هم به ناچار فقط می رفتیم تو شهر و از پله ها بالا می رفتیم و هیچ وقت از کوه بالا نرفته بودم ولی اینبار چون 4 نفر بودیم و همه هم با هم هماهنگ بودیم از کوه بالا رفتیم. وای اگه بدونین ماسوله از بالا چقدر قشنگ و رویاییه .من که از دیدن اون همه زیبایی مست شده بودم و اصلا احساس خستگی نمی کردم بین راه کلی عکس می گرفتیم و این دوستانمون هم که آخره خنده و شیطنت بودنمژه.رسیدم به اون بالاها بساط ناهارمون پهن کردیم.بعد از ناهارم که آقایون آتیش روشن کردن و چایی گذاشتن.بعدش رفتیم کنار چشمه و پامونو زدیم تو آب سرد چشمه و شعر خوندیم و عکس گرفتیم .

ساعت 4.30 بود که دیگه تصمیم گرفتیم برگردیم چون خیلی راه رو اومده بودیم بالا و ترسیدیم تا برگردیم دیر بشه .رفتیم پایین و بعدش یه دوری هم تو شهر ماسوله و بازارچه زدیم و یه کم از لواشکای خوشمزه ماسوله خوردیم خوشمزهو بعدش 4 تایی رفتیم رو سقف یکی از همین خونه ها نشستیم. همه مناظر ماسوله زیر پامون بود من چند باری از اون همه بلندی سرم گیج رفت.طبیعتش واقعا خیره کننده است.دوستان شمال که میاید ماسوله رو از دست ندین.

تو یکی از مغازه ها لباس های محلی قاسم آبادی داشت هم واسه فروش هم واسه اجاره .رفتم از فروشنده قیمت لباس ها رو پرسیدم آخه می دونین من عاشق لباسای قاسم آبادی هستم.فروشنده هم دید خیلی ذوق دارم گفت اجاره هم می دیما می تونی بپوشی باهاش عکس بگیریهورا منم که ذوق مرگنیشخند.هیچی دیگه کلی خودمو واسه همسری لوس کردمو اونم گفت بپوشابرو. لباساشم که اینقدر پرچین و گشاده نیاز نبود لباس عوض کنم همون جوری رو همون مانتو پوشیدم .اینقدر ذوق داشتم وخوشحال بودم آخه شما که نمی دونین من از بچگی عاشق این لباس بودم اما تا حالا نپوشیده بودم.همه مردم همین جوری نگاه می کردن خیلی خنده دار بود که وسط اون همه آدم لباس محلی بپوشیخنده.بعدش کلی مدل واستادم و بهار جونم کلی کمکم کرد تا عکسام خوشگل بشه.مرسی بهار جونماچ.

به همسری هم گفتم بیاد و با من عکس بگیره.اینقدر عکسامون خوشگل شده که روزی چند بار نگاشون می کنماز خود راضی.

خلاصه که بعد از کلی عشق و حال خسته و کوفته برگشتیم خونه و من تمام بدنم درد می کرد.آخه عادت به کوهنوردی ندارم.یه دوش گرفتم و ژلو فن خوردم و خوابیدم.شنبه صبح هم رفتم کلاس خیاطی و عصرش هم خونه مامان اینا واسه دیدن داداش و زن داداش که از مشهد اومدن.داداشم از مشهد واسم چادر نماز و زرشک و نبات و شکلات سنگی و نخود کشمش و واسه فرهاد هم یه تی شرت سبز خیلی خوش رنگ آورد.مرسی داداش گلم ماچ.

این بود انشای این هفته نیشخند      تا بعدبای بای

 

[ ۱۳۸۸/۳/۳ ] [ ۳:۳۳ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

تارا هستم متولد 3/4/63 زاده شده در شهر باران
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس