اینجا قلب زندگی است.
کاش من همه بودم.با همه ی دهان ها تو را صدا می زدم. 
قالب وبلاگ

یکشنبه بعد از مدت ها با همسری رفتم خیابون گردی.چقدر مطهری شلوغ بود.مردم واسه چی این همه بیرونن؟خرید؟چی می خرن آخه؟چیز جالبی واسه خرید نمیبینم که بتونم با رضایت دست بکنم تو جیبم.فقط همینجور که قدم میزدیم چشممون خورد به یه مجسمه ماه و ستاره که هی با آقای همسر گفتیم بخریم؟نخریم؟آخرشم خریدیم.حراجی بود.مفت .گذاشتمش خونه مامان اینا هر وقت رسید دستم عکسشو می ذارم.

دوست دارم خریدای عیدم زود انجام بشه.اما وقتی هیچ چیز خوشگلی نمیبینم،اعصابم به هم میریزه.یعنی چی آخه پس این مغازه ها کی می خوان جنس های جدید بیارن؟شب عیدی یهو باید دستمون خالی شه؟اینقدر بدم میاد از کارای هول هولکی.

از آرارات ذرت گرفتیم خوشمزه بود.بعدشم رفتیم خونه مامان اینا و شبش همون جا موندیم.اینقدر خوبه وقتی شب خونه مامان اینا هستم نیاز نیست صبح با عجله پا شم. تند تند صورتمو بشورم اجاق و روشن کنم و در حالت دوی پرسرعت وسایل ساندویچمو آماده کنم(3 روز در هفته از شرکت یه راست می رم کلاس زبان واسه همین باید نهار ببرم).بعدش صبحونه نخورده موهامو شونه کنمو مقنعه اتو کنم و بدو بدو بپرم تو خیابون.تا زود برسم سر کارم.وقتی خونه مامان اینا هستم یکی هست که کله سحر بیدار میشه.چای دم می کنه.به همسری صبحونه می ده و راهیش می کنه.ساندویچمو آماده می کنه و میذاره کنار کیفم.اونوقت اصرار می کنه که صبحونه بخور بعد برو سر کار.آخیش مامان چقدر خوبی.چقدر دلم برای دختر خونه بودن تنگ میشه گاهی.

سه شنبه هم که میان ترم داشتم و نتیجه هم هی بد نبود.

خبر جدید دیگه اینه که مدیر فروش شدم.

کارم چند برابر شده.سخت تر از اون چیزیه که فکر می کردم.امیدوارم بتونم درست انجامش بدم.جوی تو شرکت هست که هماهنگیش شدیدا نیاز به تمرکز داره.امیدوارم مسئولیت بی جیره و مواجب نباشه چون در این صورت بیشتر از عید دووم نمیارم.

                                                تا بعدبامن حرف نزن

 

 

[ ۱۳۸٩/۱۱/٢٧ ] [ ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

یعنی هرگز فکر نمی کردم خودم به همسری پیشنهاد بدم بریم هویج بخریم و آب هویج بگیریمو هویج بستنی بخوریم.چون هیچ وقت عاشق هویج نبودم.مخصوصا این که خودم آب هویج بگیرم.نمی دونم دیروز چم شده بود که هوسشو کردم.2 کیلو هویج خریدیمو جاتون خالی   زدیم تو رگ.

بعد دیدین تفاله های هویج میمونه؟می خواستم باهاش مربا درست کنم.بعد منصرف شدم.آخه ما که مربا خور نیستیم.یهو جرقه ای به ذهنم زد و رفتم تو وبلاگ رویا و کیک هویج رو پیدا کردم.رویا جون تو دیگه کی هستی؟یعنی می خوامت شدید.بغل

ساعت 10.30 شب همسر جان رو فرستادم مواد لازم رو تهیه کرد و کیک هویج و گردو درست کردم.تا 1 شب هم بیدار موندم که درست بشه.اینجوریاست دیگه یه چیزی به سرم می زنه باید درستش کنم.اینقدر خوشگل از تو قالب در اومد.خوشمزه شد.واسه همکارا هم بردم.اونا هم خوششون اومد.خلاصه اینکه درست کنید.هم راحته.هم خوشگل.هم خوشمزه.

یه تغییراتی هم تو کارم به وجود اومده.دعا کنید که مثبت باشه.سر فرصت می گم براتون.حس عید نیومده هنوز ولی هوا بهاریه ها.اینجا که اینجوریه.ازش استفاده کنید.من دیگه برم که خونه خواهر شوهر دعوتم.بای تا هایبای بای

[ ۱۳۸٩/۱۱/٢٠ ] [ ٧:٢٧ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

نمی دونم چرا دست و دلم به نوشتن نمیرفت.

دل و دماغشو نداشتم.

دوشنبه هفته پیش بعد کلاس زبانم رفتم خونه مامانم اینا آخه مامان و یکی از خاله هامو داداشم رفته بودن تهران ملاقات پسرخاله ام.منم رفتم خونه مامان اینا که داداش کوچیکه تنها نباشه .ساعت 8 اینا بود مامان زنگ زد که ما داریم برمیگردیم.پسر خاله هم با ماست.تعجب

انگار همون لحظه که مامان اینا رفته بودن تهران پسرخاله رو مرخص کرده بودن تا بعد از عید .

شب آوردنش خونه مامان اینا و صبحم بردنش لن*گرود خونه مامانش اینا.

خدا روشکر حالش و روحیه اش خیلی بهتر شده.منم 28 صفر نذر کرده بودم واسش شله زرد بپزم.این شد که سه شنبه رفتم خونه مامان اینا و شله زرد درست کردم و بعد تو ظرف کردیم و بردیم لن*گرود واسه فامیل .برای پسر خاله هم بردیم.ان شا... که هر چه زودتر خوب بشه  طفلک.نگران

از شله زرد یادم رفت عکس بندازم.می دونم اون هفته قول عکس داده بودم ولی فاصله اپ کردن اینقدر طولانی شد که الان یادم نیست قرار بود عکس چی رو بزارم.شرمنده دیگه جبران می کنم.باشه؟ماچ

دیشبم مهمون داشتم .ولی خدا رو شکر ظرفا رو مهمونا شستنو زیاد بهم فشار نیومد.نیشخند

پنجشنبه هم اینجا سفید پوش شد.ولی عمر برفی که اومد یه روز بود و بیشتر دووم نداشت.خدا جون شکر.

میبینم که خیلیا دست به کار شدنو دارن خونه تکونی رو شروع می کنن.یادتونه پارسال نسیم چه کار کرده بود تو وبلاگستان؟چه شور و حال خوبی بود.امسال کسی نیست مسابقه ای ،ایده ای ،ژانگولر بازی چیزی راه بندازه کیف کنیم؟زبان

یه کاری کنید وبلاگستان از این عزا در بیاد.بسه دیگه افسردگی. عید داره میادااا.چشم رو هم بزارین اومده.

پی نوشت:دوستان عزیزان خانوم های نازنین بیاین با اسم واقعیتون وب بنویسید و  جماعتی رو از دست سوتی های من برهانید.نمیدونم چه حکمتیه من همیشه اسم بازیگوش و همدم رو لو می دم.شاید چون زیاد باهاشون در ارتباطم.آخه آدم اینقدددددرررررررررررررر بی جنبههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نگران

[ ۱۳۸٩/۱۱/۱٦ ] [ ۸:٥٢ ‎ق.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

پنجشنبه صبح ساعت 6 راه افتادیم و 11 رسیدیم تهران.

وقت ملاقات هم 2 تا 4 بود.دیدیم زوده و خیلی وقت داریم.با مترو رفتیم تا بازار بزرگ.همه مغازه ها حراجی بود و به طرز وحشتناکی شلوغ.اما تا دلتون بخواد لباسای زمستونی.منم که اصلا خرید زمستونی نداشتم این بود که فقط یه کیف خریدم و اون جا کفشی که همدم جون تعریفشو می کرد و چند تا خرت و پرت دیگه .بعدش با راهنمایی همدم جون رفتیم رستوران مسلم و عجب ته چینایی داشت.خیلی خوشمزه بود واقعا خوشمزه

از اونجا هم پیش به سوی بیمارستان و ملاقات پسرخاله

چی بگم که جز زیاد کردن غم و غصه هاتون فایده ای نداره.

اوضاع جسمیش تعریفی نداره و دیگه فقط خداست که می تونه کمکش کنه.عمل بعدیش خیلی خطرناکه .نمی خوام با جزییات بنویسم چون برای خودم آزار دهنده ست.

ساعت 4 وقت ملاقات تموم شد و ما هم بعد خوندن نماز تو مسجد بیمارستان.رفتیم پارک لاله و یه نیم ساعتی استراحت کردیم.

سینما 4 بعدی هم رفتیم که استرس و هیجان بهمون وارد شد کلی.

می خواستم یه سر برم هایپر که دل و دماغی نبود.یعنی کلا بعد از ملاقات من و همسری دپ بودیم.

نشد دوستای گلم بازیگوش و همدم رو ببینم.هر کدوم یه سر تهران بودیم با اون محدودیت زمانی که من داشتم واقعا سخت بود.از همینجا از جفتشون ممنونم و عذرخواهی می کنم واسه اینکه هی زنگ می زدم و مزاحمشون می شدم.ان شا... تو سفر بعدی دوستای گلم رو ملاقات می کنم.

دلم شور می زنه

شور صحرا جون که الان تو بیمارستانه و نمیدونم بچه اش دنیا اومده یا نه.

الهی که زیاد اذیت نشه و آقا سامانش به سلامت دنیا بیاد.

پست بعدی هم چند تا عکس می ذارم.

پی نوشت: وب صحرای گلم توسط گلی دوستش آپ شده و عکس یه نی نیه خوشگگگگگگگگگگگگللللللللللللللللللللللللقلب

صحرا جونی تولد سامانت مبارکککککککککککککککککهورا

فداش بشم مننننننننننننن

زود بیا صحرایی که منتظرتیم

 

[ ۱۳۸٩/۱۱/۸ ] [ ٤:٥٧ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

سلام دوستای گلم

من فردا صبح میرم تهران ملاقات پسر خاله.

تصمیم گرفته بودیم چهارشنبه و پنجشنبه رو مرخصی بگیریم و این چند روز تعطیلی رو بریم یزد ولی به دلایلی سفرمون موکول شد به بعد از عید.

فعلا ملاقات مریضمون واجب تره.

دیگه دلمون طاقت نیاورد .گفتیم بریم اونجا بلکه پسر خاله یه کم روحیه بگیره.

مواظب خودتون باشید.

تا شنبهبای بای

[ ۱۳۸٩/۱۱/٦ ] [ ۸:٢۱ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

می نویسم از امروزم که یادم باشه

یادم باشه که چطور کودک درونم زنده شد و نامه ای نوشتم برای خدا.که چطور اشک چشمم ریخت و چطور دلم شکست.

خدا جون دلم گرفت وقتی مردم شهرم با 1000 امید تند تند نامه می نوشتن به وزیر و وکیل و وصی.

به احمدی نژاد.

دلم گرفت چون منم یه گوش شنوا می خواستم.منم دلم می خواست یه چیزی برای یه کسی بنویسم که مطمئن باشم قادر مطلقه.بنویسم و مطمئن باشم که می خونه.

منم مثل همه قلم و خودکار برداشتم و نوشتم.نه برای کسی که خودش بنده ی توئه.

من برای تو نوشتم و وقتی هم که مطمئن شدم خوندی پاره اش کردم.

خدا جون همه شو خوندی؟

موردی؟مشکلی؟سوال و ابهامی؟

حله دیگه؟

خیالم راحت؟

تا ببینیم.....

[ ۱۳۸٩/۱۱/٤ ] [ ٦:٥٥ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

تارا هستم متولد 3/4/63 زاده شده در شهر باران
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس