اینجا قلب زندگی است.
کاش من همه بودم.با همه ی دهان ها تو را صدا می زدم. 
قالب وبلاگ

سلام

عصر جمعه گرمتون به خیر.

یکی از دوستام که تو دوره کلاس خیاطیم باهاش آشنا شده بودم 4 ماه پیش رفته بود استرالیا الان برگشته تا ویزای دائمشو بگیره و برای همیشه برگرده اونجا.چون شوهرش ویزای دائم داره اونم به واسطه شوهرش تونست بره.اینقدر از اونجا تعریف می کرد که همسری هوایی شده حساااااابی.امروز صبح با همسری رفتیم خونشون تا واسش ویندوز نصب کنیم و یه سری سوال در مورد کامپیوتر هم داشت که همسری براش توضیح داد.خوشحال شدم دیدمش .حیف که تا 1 ماه دیگه برای همیشه از اینجا میره .خیلی دختر خوب و مهربونیه کلی باهام حرف زد که تو هم بیا. اینجا نمون وقتی می تونی یه زندگی راحت تر داشته باشی شوهرتم که دوست داره چرا حرفشو گوش نمی کنی؟سوال بابا مگه الکیه .من همه وابستگیهام اینجاست خانواده ام .شهرم ... چه می دونم والا.من که مثل اون نیستم .اگه بخوام برم باید همه پل های پشت سرمو خراب کنم.حالا من موندم و یک عدد همسری که هی میگه رضایت بده بریم.فعلا منتظریم شوهر همین دوستم بیاد ایران و یه شب شام دعوتش کنیم و ازش بپرسیم چقدر خرج کرده رفته و کلا چه جوریاست.این از صبح جمعه.ظهر هم رفتیم آفتاب پیتزا خوردیم و برگشتیم خونه.

الانم فرهادی تدریس داره منم تو اطاق نشستم.وبلاگستان سوت و کوره هیچ کس هم آن لاین نیست.منتظرم کلاس تموم شه به فرهادی پیشنهاد بدم شب بریم منظریه همون بستنی فروشیه معروف که همه تعریفشو می کنن.خوشمزهتا حالا نرفتم.خداییش ١۵ روزه رژیم رو شروع کردم تو این مدت فقط یه بار بستنی خوردم.اونم منخنثی.دلم لک زده واسه بستنی.دیگه طاقت نداااارمعینک

میبینم که...... مصطفی مستور باید یه پورسانت تپل به خاطر معرفی کتابش بهم بده نیشخند.آخه از وقتی درباره اون کتاب نوشتم کامنتهای خصوصی و عمومیتون رو میبینم که رفتین و این کتاب روخریدین و خوشتون اومده.اینه که دیگه تبلیغ، مفت و مجانی نمیشه که .آقای نویسنده حواست باشه.شیطان

پنیر مرا چه کسی برداشته است رو خوندم خوب بود.ولی کلا من نمی دونم چرا با این کتاب های موفقیت ارتباط برقرار نمی کنم.فکر می کنم یه جورایی با شرایط الان زندگیمون جور در نمیاد .هر انسان موفقی مسلما علاوه بر اراده و پشتکار عوامل دیگه ای رو هم باید در کنارش داشته باشه.وقتی هر چی جون می کنی و از خودت اراده نشون می دی و شب و روز تلاش می کنی و حتی همیشه و در همه حال سعی می کنی مثبت باشی ولی به جایی نمیرسی.مقصر کیه؟بازم خودت؟راستش یه جورایی گوشم پر شده از حرف و نصیحت واسه همین از خوندن کتاب های موفقیت لذت نمیبرم.این یه نظر کاملا شخصی بودها.نیاید بگید اشتباه می کنم و از این حرفا.ابرو

می گما چه حالی میشید اگه زحمت هاتون و تلاش هاتون به چشم بیاد و عزیزترین و نزدیکترین شخص زندگیتون اون ها رو ندیده نگیره و ازتون تشکر کنه؟

فرهاد عزیزم می دونی دنیا رو بهم دادی با گفتن اون حرفها؟قلب می دونی چی تو دلم بود وقتی که با بغض و اشک گفتی تارا دلم می سوزه که این همه زحمت می کشی؟گفتی قدرتو می دونم .گفتی دوستت دارم؟می دونی چه حالی شدم وقتی حس کردم مرد زندگیم منو میبینه؟ می دونی؟می دونی؟ عزیزم چرا می گی من مردم وظیفه دارم که کار کنم؟ 1000  دفعه نگفتم این زندگی هم مال منه هم مال تو؟ پس مرد و زن نداریم.مگه خودت نیستی که تو کارای خونه کمکم می کنی و نمی ذاری بهم سخت بگذره؟ فکر می کنی واسه من کم چیزیه ؟همون قدر که من دارم کمکت می کنم تو هم داری کمکم می کنی.من ازت راضی هستم ان شا... که به حق این ماه عزیز خدا از تو راضی باشه.ماچ

 

 

[ ۱۳۸٩/۳/٢۸ ] [ ٧:٠٧ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

یا مَنْ اَرْجُوهُ لِکُلِّ خَیْر وَ آمَنُ سَخَطَهُ عِنْدَ کُلِّ شَرٍّ یا مَنْ یُعْطِى الْکَثیرَ بِالْقَلیلِ یا مَنْ یُعْطى مَنْ سَئَلَهُ یا مَنْ یُعْطى مَنْ لَمْ یَسْئَلْهُ وَ مَنْ لَمْ یَعْرِفْهُ تَحَنُّناً مِنْهُ وَ رَحْمَةً اَعْطِنى بِمَسْئَلَتى اِیّاکَ جَمیعَ خَیْرِالدُّنْیا وَ جَمیعَ خَیْرِالاْخِرَةِ وَاصْرِفْ عَنّى بِمَسْئَلَتى اِیّاکَ جَمیعَ شَرِّالدُّنْیا وَ شَرِّالاْخِرَةِ فَاِنَّهُ غَیْرُ مَنْقُوص ما اَعْطَیْتَ وَ زِدْنى مِنْ فَضْلِکَ یا کَریمُ . یا ذَاالْجَلالِ وَالاِْکْرامِ یا ذَاالنَّعْمآءِ وَالْجُودِ یا ذَاالْمَنِّ وَالطَّوْلِ حَرِّمْ شَیْبَتى عَلَى النّارِ .

به نام خداوند بخشنده مهربان

اى که براى هر خیرى به او امید دارم و از خشمش در هر شرى ایمنى جویم. اى که عطاى بسیار در برابر طاعت اندک مى‌دهد. اى که عطا کنى به هرکه از تو خواهد. اى که عطا کنى به کسى که از تو نخواهد و نه تو را بشناسد. از روى نعمت بخشى و مهرورزى عطا کن به من به خاطر درخواستى که از تو کردم؛ همه خوبى دنیا و همه خوبى و خیر آخرت را و بردار از من به خاطر همان درخواستى که از تو کردم، همه شر دنیا و شر آخرت را. بیفزا بر من از فضلت اى بزرگوار . اى صاحب جلالت و بزرگوارى اى صاحب نعمت و جود اى صاحب بخشش و عطا حرام کن محاسنم را بر آتش دوزخ.

 

چه آرامش دهنده بود نماز لیله الرغائب.تجربه شیرینی بود.خدااااااااااااا جووووووووووون می دونم نیاز ندارم که داد بزنم تا بشنوی.می دونم که اگه حرف هم نزنم می شنوی.امشب هیچی ازت نمی خواااااااااام .آرزو هم ندارم.فقط ممنونم به خاطر این که فرصت  دادی  صدات کنم.تنهام نذار مهربونم چون حتی اگه به اندازه چشم بر هم زدنی دستت رو از رو شونه هام برداری معلوم نیست چی می شه.

                                                                           التماس دعا

 

[ ۱۳۸٩/۳/٢٧ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

صحرای عزیزم مامان شده خیلی خوشحالم براش خیلی.از وقتی این خبر رو شنیدم یه ذوق عجیبی دارم انگار دارم خاله میشم.واقعا یه همچین حسی دارم.صحرا جون دوست دارم با همون احساسات قشنگت بیای و از احساس مادر شدن بگی از این لطف بزرگی که خدا بهت کرده .از هدیه ای که تو وجودت گذاشته.از ته دلم برات آرزو می کنم زندگیت هر روز گرم تر از دیروز باشه .و وجود این بچه برات پر از خیر و شادی و برکت باشه.امیدوارم که این کوچولو گرمای زندگیتون و 100 چندان کنه و به مامان مهربونش امید به زندگی و خوشبختی رو هدیه بده.امیدوارم دعای خیرت رو نثار همه خانومایی بکنی که می خوان این حس قشنگ رو تجربه کنن.لطفا کارایی که واسه نی نی نازت انجام می دی .تجربه هایی رو که مطمئنا تو این مدت کسب می کنی و راهنماییهایی رو که از بقیه می گیری رو تو وبلاگ قشنگت ثبت کن که هم بقیه استفاده کنن هم خاطره ای باشه برای تو و کوچولوی تو راهیت.

 

پی نوشت: بچه ها می دونم خیلی از وبلاگاتون عقب هستم این چند روز اصلا فرصت نفس کشیدن هم ندارم.به خدا همین که یه کم وقت می کنم میام همه پست ها رو می خونم اما نمی رسم کامنت بزارم.به بزرگی خودتون ببخشید جبران می کنم.

 

[ ۱۳۸٩/۳/٢٤ ] [ ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

خواهر شوهر دوشنبه از کربلا اومد.شبش هم مادرشوهرم ولیمه داد. خواهر شوهر بزرگه هم تو مهمونی ولیمه نیومد.

باز هم دندون من رو جیگره.ببینید کی قراره منفجر بشم.خنثی

دیروز هم که جمعه بود و همسری ساعت 5 تدریس خصوصی داشت.منم همون ساعت با دوستم قرار گذاشتم که برم سینما.دقت دارین که؟ تو ظل گرمااوه.رفتیم و فیلم طلا و مس رو دیدیم.خیلی قشنگ بود.رابطه احساسی و پر از محبت یه زن و شوهر جوون.خوشم اومد.کاش یاد بگیریم.

حدودا 8 بود اومدم خونه .واسه شام خونه یکی از دوستان دوره ی سربازی فرهاد دعوت بودیم .رفتیم و خیلی هم بهمون خوش گذشت .3 تا زوج بودیم و 2 تا پسر مجرد.که آقایون همشون تو دوره سربازی با هم بودن و ما خانوما هم به واسطه اونا با هم دوست شدیم. آقا تو این چند وقته که با این جمع رفت وآمد داریم.آقایون این قدر از خاطرات سربازیشون می گن که دیگه ما خانومها کفری میشیم بابا 1 سال و نیم خدمت کردن اندازه همه عمرشون حرف واسه گفتن دارن.چه حکمتیه توش من نمی دونم.متفکر

بگم از کتاب؟؟؟بگم؟؟؟؟؟؟نیشخند

کتاب ارمیا نوشته رضا امیر خانی هم تموم شد.همچنان "من او "رو بهترین کتاب رضا امیر خانی می دونم.امیر خانی یک سیر تکاملی رو تو آثارش دنبال کرده و میشه گفت هر روزش بهتر از دیروز بوده.در هر صورت این جمله ایه که روی جلد این کتاب نوشته شده:

"علم می گوید ماهی به خاطر دور شدن از آب به دلایل طبیعی ،میمیرد.اما هر کس یک بار بالا و پایین رفتن ماهی را دیده باشد، تصدیق می کند که ماهی از بی آبی به دلیل طبیعی نمی میرد. ماهی به خاطر آب خودش را می کشد!!!!!!!!!!

خشم .......عجز...... تنهایی....... این ها لغاتی علمی نیستند .ارمیا ماهی بی دست و پای حلال گوشتی شده بود روی زمین."

 

و کتاب "روی ماه خداوند را ببوس" نوشته ی مصطفی مستور:

کتاب فوق العاده ای بود که جواب خیلی از چراهایی رو که تو ذهنم بود رو ازش گرفتم.داستان در مورد مردیه که با وجود دانایی و تحصیل در مقطع دکترا و سالها پژوهش و تحقیق ،به وجود خداوند شک می کنه و مدام می پرسه: خداوندی هست؟

پاسخ هایی که این کتاب در مورد درک و حس خداوند می ده بی نظیره مخصوصا که یه جایی درک انسان رواز هستی به حدی می رسونه که حتی می تونه صدای فریاد خواهی سوسکی رو که می خواد برای خانواده اش غذا ببره  رو بشنوه.

تک تک جملات این کتاب رو بلعیدم.جوری که قادر نیستم حتی گوشه هایی از اون رو براتون بنویسم چرا که ممکن بود مجبور بشم از اول تا آخرش رو تایپ کنم.

نمی دونم من شانس دارم که اکثر کتابهایی رو که می خونم دوست دارم؟ یا این به خاطر همون گلچین کردن کتابها و راهنمایی گرفتن از اطرافیان به خاطر خرید کتابه؟در هر صورت بعد از خوندن این کتاب نه تنها روی ماه خداوند رو بوسیدم بلکه با تمام وجودم خداوند رو در آغوش گرفتم.

 با نوشتن در مورد کتاب هایی که می خونم خسته تون می کنم؟؟؟؟؟اگه آره بگید که ننویسم.لبخند

فرار از زندان هم شکر خدا تموم شد.بهش عادت کرده بودم.ولی خوب، هر شروعی یه پایانی داره دیگه.

باور می کنید تمام این پست رو تیکه تیکه نوشتم و به هم چسبوندم تا بزارمش اینجا؟یه کم تو شرکت یه کم تو خونه.افکارم پراکنده است.تمرکز ندارم.خلاصه ببخشین نوشته هام منسجم نیست.

 

بی ربط:بعضی وقتا تو زندگیت شرایطی پیش میاد که باید تصمیم بگیری و از بین چند تا چیزی که خیلی بهش علاقه داری یکی رو انتخاب کنی. واقعا سخته دل کندن از یکی به خاطر اون یکی.خدایا راه درست کدومه؟؟؟؟  رو کمکت حساب کنم؟؟؟؟

[ ۱۳۸٩/۳/٢۳ ] [ ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

چهارشنبه بعد از شام با خواهر شوهری اینا رفتیم خونه مادرشوهرم.براش ادکلن چی چی گرفتم.خواهر شوهری هم فقط شیرینی گرفت.گفت بعد از این همه مدت که می خوام ببینمش نمی تونم بهش کادو بدم.توی راه که بودیم هی می گفت جو رو هندی نکنینا من اشکم نمیاد از الان گفته باشم؟؟؟ تعجب  گفتم باباااااااااا خسته نشی این همه احساس خرج می کنی خودتو کنترل کن تو رو خدا.استرسمن موندم تو کار این مادر و دختر.چه طور طاقت میارن آخه؟فکر کن یه مادر چی کار با دخترش کرده که دیگه دختر دلش تنگ نمیشه واسش. واستون عجیب نیست؟؟دیگه ببینین من چه طاقتی دارم که هر بلایی سرم میارن بازم از رو نمیرم و رفت وآمدم و قطع نمی کنم.اوه

خلاصه اینکه رفتیم و پدر شوهر و مادرشوهر دخترشون رو بوسیدن دامادشون رو هم همینطور 1 ساعت نشستیم و جو خیلی سنگین بود.هیچ کس حرفش نمیومد همه تو فکر بودن.خیلی سخت گذشت ولی برای شروع خوب بود.خدا رو شکر که بدون حرف و حدیث تموم شد و پا شدیم اومدیم خونه.خنثی

فرهادی هم همون شب کادوی روز زن و بهم داد.واسم باب لیس خریده بود.قربونش برم که اینقدر حواسش جمعه و همیشه می دونه من چی نیاز دارم.قلب

پنجشنبه هم رییس، روز زن رو تبریک گفتن و بازم لطف فرمودن و عصر رو مرخصی دادن.من هم اومدم خونه حسابی استراحت کردم و بعدش رفتیم شهرداری واسه مامان پارچه مانتویی گرفتم .شب هم رفتیم خونه مامان اینا واسه عرض تبریک و همون جا موندیم.جمعه هم همسری کلاس خصوصی داشت چون چند تا پسر مجرد می خواستن بیان خونه و همه، همکارش بودن زشت بود منم برم خونه. موندم پیش مامانم که اونا هم راحت باشن.واسه مامان اینا زبرا کیک درست کردم که بابام عاشقش شد. قربون بابایی برم که اینقدر آشپزیمو دوست داره داداش کوچیکه رو که دیگه نگو.کشت منو از بس گفت آجی کیک می خوام.دیگه غروب بود که تدریس همسری تموم شد و منم برگشتم خونه وای هوا چقدر گرم شده من که طاقت ندارم 1 دقیقه هم بیرون از خونه بمونم خیلی هوای بدیه.

شنبه هم واااااقعا کسالت آور بود.وای خیلی سخت گذشت این 2 روز. واقعا که مسخره بود.خونه بودیم . هیچ کاری نکردیم همش کسل بودم حتی حوصله آشپزی هم نداشتم تنها کار مفیدم درست کردن ژله گل بود که اونم با دیدن وب نسیم وسوسه شدم و رفتم طرز درست کردنشو سرچ کردم چون اولین بارم بود زیاد جالب نشد ولی دیگه قلقش اومد دستم ان شا... همین روزا یه خوشگلشو درست می کنم و عکس می ذارم .

راستی خونه مامان اینا که بودم کتاب سراب عشق نوشته زهرا اسدی رو خوندم.وااای ته رمان زرد بودااااااا.ایش.حالم بد شد.سبز

دیروز هم وبلاگم ۵ ساله شد.یادش به خیر.با چه عشق سوزانی شروع به نوشتن کردم.یه مدت ننوشتم و بعدش یه شروع پر رنگ داشتم.وبلاگ عزیزم ۵ سالگیت مبارک لبخند

 

[ ۱۳۸٩/۳/۱٥ ] [ ٩:٤۳ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

روز مادر  نزدیکه؟؟؟؟؟؟

دارم یه سری جمله ها رو در کنار هم قرار می دم.

این یه جمله ست:

"انسان در همه جا آزاد به دنیا آمده است و مادر در همه جا به زنجیر کشیده شده"

به مادرشوهرم فکر می کنم. اونم یه مادره . خوب؟ بد؟در هر صورت مادره.

اینم یه جمله دیگه ست:

"ما انسانها در جایگاه قضاوت در مورد هیچ کسی نیستیم".(از وب ساناز جون)

فکر می کنم که .....سوال

که پس من چرا قاضی ام؟؟؟!!!!

ها اینم یه جمله ی دیگه ست:

"بهشت زیر پای مادران است"

اینم جمله ی منه : بهشت مال مادر شوهر منم هست.

                    

                         "مادرای دوست داشتنی روزتون مبارک"

 

پی نوشت 1 : دیشب خونه مامانم اینا روضه بود.همه فامیل اومده بودن همینطور همسایه ها و آشناها. حسابی شلوغ پلوغ بود.بعدشم که خاله ها و دختر خاله ها شب خونه مامانم اینا موندن منم همینطور.تا 4 صبح چرت و پرت گفتیم و خندیدم و فرداش سر کار سردردی گرفتم که بی سابقه بود.ولی می ارزید.فقط دلم واسه فرهادی سوخت که تا دیروقت بیدار موند و صبح خیلی سختش بود ساعت 6 از خواب بیدار شه و بره سر کار.بمیرم.

پی نوشت 2:جریان خواهر شوهرم رو که یادتون هست؟راضیش کردم روز مادر با هم بریم پیش مامانش تا بعد از یک سال با هم آشتی کنن.چه فیلم هندی بشه اون روز.لبخند

پی نوشت 3 : ایام بی شوهری رو خوندم .خیلی دردنا ک یود.سبک نوشتاریش از اون سبکهای مورد علاقه ی من بود.شاید خیلیها خوششون نیاد ولی من که خیلی دوست داشتم .می خوام چند تا از جمله های این کتاب رو که خیلی دوست داشتم براتون بنویسم .کل محتویات این کتاب رو باید به شکل پست های یه وبلاگ بخونید . گویا به گفته خود خانم رها این یه وبلاگه که به صورت کتاب در اومده.حتی در انتهای بعضی پست ها کامنتهایی از خواننده های وبلاگ هم درج شده.

این هم جمله هایی از کتاب ایام بی شوهری از خانم نسترن رها :

"من دوست ندارم تو این دنیا زنده باشم اما زندگی نکنم ،هر وقت احساس کنم  زنده ام، اما زندگی نمی کنم ،از خدا می خوام منو ببره آره سی و هفت یا هشت سالگی خوبه برای رفتن ."

"زن مارک تواین ازش پرسید اگه من بمیرم چی کار می کنی.مارک گفت دیوونه میشم .زنش گفت شوخی می کنی ،اگه من بمیرم فوری می ری یه زن دیگه می گیری.مارک گفت نه دیگه اون قدر دیوونه نمی شم!!!!!"

"شنیده ام هر کسی عاشق باشد و نگوید شهید مرده است ."من عاشق شده ام؟!"  اصلا نباید او را ببینم .به قولم وفا می کنم و او را نمی بینم .هر جا که ممکن است او باشد من نیستم !"

 

 

[ ۱۳۸٩/۳/۱۱ ] [ ۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

هر چی به مغزم فشار میارم که چی بنویسم فایده نداره.بعضی وقتا قفل میشم.ذهنم خالی میشه از همه ی گفتنی ها یعنی اون قدر حرفای 100 تا یه غاز تو این کله هست که تو نمی دونی از کدوم طرفش بریزی بیرون تا خالی بشی. خوب که فکر می کنی میبینی واقعا خالی میشی؟؟؟سوال

آقا من ناتوانم از گفتن بعضی چیزا.تلگرافی یه چیزایی می نویسم واسه این که آپ کرده باشم.

قرار بود امروز مهون داشته باشم. واسه همین پنجشنبه همه جا رو تمیز کردم. البته عصرش رییس لطف فرمودن و گفتن نیام شرکت و بمونم خونه استراحت کنم.خدا خیرش بده.

عموی فرهاد رو از هفته پیش واسه نهار دعوت کرده بودم .اینقدر این عمو و زن عموشو دوست دارم که خدا می دونه.زن عموش خیلی مهربون و با مزه ست.

بعدش دیروز فهمیدیم مهمونی کنسل شد. دلیلش:

خواهر شوهر مجرده برای بار دوم با بابا بزرگ فرهاد میره کربلا.کی میره؟شنبه.ما کی فهمیدیم؟ پنجشنبه.ان شاا... که قبول باشه.خدایا بزرگیتو شکر.

دیشب دقیقا ساعت 11.30 مادر شوهر و پدر شوهر و زائر مذکور اومدن خونمون مثلا خداحافظی و کسب حلالیت و....از اینجا به بعدش زیاد قشنگ نیست.خودمان را سانسور می کنیم.خنثی

اینم از جمعه قشنگمون.هفته های قبل تا یه کم به خونه میرسیدم و خستگی در می کردم می شد عصر.واسه همین بیشتر دوست داشتم تو خونه باشیم و تنها. تا هم استراحت کنیم، هم واسه یه هفته کاری آماده  باشیم.اما الان؟چون شب قبل همه کارا رو انجام دادم جمعه ی خسته کننده ای داشتم.شاید شب کیک درست کنم و با خواهر شوهری و داداشی اینا بریم بیرون .ببینیم چی میشه.متفکر

و اما فرار از زندان رو بگم گه 80 درصدش رو دیدم و منتظرم 20 درصد بقیه رو برام بیارن.باز هم تو خماری هستم.اینقدر خوشم میاد از "سوکره" یعنی دیونه ی معرفتش شدم.اسکافیلد و بارز هم که جای خود.از خود راضی

بغداد خاتون رو تموم کردم 1000 صفحه بود، پر از ماجرا.خوندن این کتاب رو به همه دوست داران رمان های تاریخی اکیدا توصیه می کنم.در واقع اگر می خواید ببینید تو حرمسرای پادشاهان مغولی چی می گذشته یه سر به این کتاب بزنید.به نظر من که عالی بود.

دو تا کتا ب نصفه هم رو دستمه هر وقت تموم شد تو پی نوشت می ذارم.

تا حالا پیش اومده مثلا دوستتون بهتون بگه خیلی بی معرفتی هر وقت کار داری بهم زنگ می زنی؟؟؟

و شما یه کم فکر کنید .سبک سنگین کنید.به مغزتون فشار بیارید که آیا واقعا همین طور بوده ؟یا اون آدم از دریچه ذهن خودش به این موضوع نگاه کرده.برخوردتون چی بوده و چه جوابی دادین؟؟

 

پی نوشت ١ : دیشب کیک درست کردیم و رفتیم پارک هوا عاااالی بود.

پی نوشت ٢ :  چراغ ها را من خاموش می کنم اثر زویا پیرزاد تموم شد.راستش خیلی از خوندنش لذت بردم ولی مفهموم کتاب رو درک نکردم کسی می تونه کمکم کنه؟؟

پی نوشت ٣ : بعد از او نوشته تکین حمزه لو هم تموم شد.یه کم خسته کننده بود.همین

 

[ ۱۳۸٩/۳/٧ ] [ ٢:٤۸ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

تارا هستم متولد 3/4/63 زاده شده در شهر باران
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس