اینجا قلب زندگی است.
کاش من همه بودم.با همه ی دهان ها تو را صدا می زدم. 
قالب وبلاگ

بعد از یه قرن قرار مدار و انتظار، دیروز برای اولین بار یه دوست وبلاگی رو ملاقات کردم.

قرارمون ساعت 6.30 جلوی کافی شاپ سیلور بود.جایی که هر دومون تو ش کلی خاطره داشتیم .ساعت 4 اومدم خونه تا 5 پای اینترنت بودم و بعدش دیگه یه کم کارامو انجام دادم یه تیپ سبز و مشکی زدم (آنو می دونه من چی می گم نیشخند)و 3 تا از کتابای کتابخونه رو واسه دوست جون برداشتم و راه افتادم دل تو دلم نبودااا وای چقدر استرس داشت .ترس از اینکه آیا پذیرفته میشی یا نه؟ همش به این فکر می کنی،ازم خوشش میاد ؟چه شکلیه ؟میتونیم دوستای خوبی باشیم؟ و .....  یه عالمه سوال دیگه خلاصه رفتم یه شاخه گل مریم براش گرفتم و حدودا 10 دقیقه طبقه بالای کافی شاپ منتظر بودم تا بیاد.

آنو

آنوی عزیزم

یک دنیا صداقت و مهربونی

عاشقشممممممممممممم بغل

فکر کنم تا 7.30 اونجا بودیم.درسته آنو جونم؟حساب ساعتو نداشتم دیگه.

بعدش با هم قدم زنان به سمت مطهری حرکت کردیم.طفلی دوست جون تا صیقلان باهام اومد.یه سر هم رفتیم یه مانتو فروشی که آنو میشناخت و خیلی باحال بود .خوشم اومد.عجب روز خوبی بودااا.ان شا... یه قرار وبلاگی می ذاریم و من همه دوستای شمالیمو میبینم تو فکرش هستم بچه ها.حتما تا قبل ماه رمضون یه قرار می ذاریمچشمک

یه خبر خوشحال کننده دیگهههههههههههههههههههههههههههههه

امروز اینترنت شرکت استارت خورد و ما وجود خارجی پیدا کردیم.ولی دریغ از یک صدم ثانیه وقت خالی که من بتونم کارهای جانبی انجام بدم.آنوی عزیزم امروز زنگ زد شرکت و من مثل یه مشتری باهاش حرفیدم.خیلی سخت بودا هی می خواستم هیجان زده بشم نمیشد.

خوب اینم از این اولین کار مثبتی بود که بعد از تغییر ساعت کاریم انجام دادم از خود راضی

پی نوشت: نازیلای عزیزم سالگرد عقدتون مبااااااااااااااااااارک

پی نوشت ٢: دوستان بلاگفایی کامنتدونیتون باز نمیشه نمی تونم واستون

کامنت بزارمم سوال

 

 

[ ۱۳۸٩/٤/۳٠ ] [ ٤:٥٧ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

دیر شد؟

این همه خصوصی دارم که هی می گین آپ کن.

 بابا مهلت بدین دیگه آخه نمی دونین چی شده.

بعد 1 سال کار کردن بالاخره ساعت کاریم تغییر کرد.

از دیروز 26 تیر ماه رسما کارمون رو شروع کردیم و از این به بعد 8 میرم تا 3.30 خودمم باورم نمیشه خیلی خیلی ذوق دارم. نمیدونین چه باحاله وقتی 1 سال صبح و عصر میری سر کار .بیشتر از اینکه تو خونه باشی تو شرکت هستی.هم صحبتت در و دیوار خالی شرکت و ماهی های تو آکواریومش هستن.حتی کتاب خوندن هم دیگه جواب نمیده .بعد یهو کار شرکت شروع میشه و ساعت کاری تغییر می کنه وبعد از ظهرات آزاد میشه و می تونی مال خودت باشی.

یه عالمه برنامه دارم واسه خودم یه سری از دوستام بهم گفتن اینقدر از خوشحالیات اینجا ننویس آخه سابقه داشته هر وقت اینجا زیادی ذوق می کردم یه اتفاق بد میفتاد واسم.شاید راست بگن. باشه نمی نویسم .نمی نویسم که چقدر رییسای خوبی دارم .رییسی که بابت این یه سال ازت عذر خواهی کنه یه کم حقوقتو زیاد کنه بهت بگه می خوام بهت پاداش  بدم و منتظر باش 3 ماه بعدی بازم حقوقت زیاد شه.بهت بگه تا هر جا که توانم باشه حقوقت رو زیاد می کنم و حواسم بهت هست.نمیشه بهش گفت رییس خوب؟نمی نویسم که چقدر کارمو دوست دارم.نمی نویسم که از صبح که میرم سر کار همینجور کار دارم و 5 دقیقه هم بیکار نمیشم. نمی نویسم که یهو سرم رو میگیرم بالاو میبینم ساعت شده سه و نیم به خودم میگم چقدر زود گذشت چرا نفهمیدم؟نمی نویسم که شادم.نمی نویسم که آرومم و نمی نویسم که دارم میفهمم کار کردن یعنی چی.زندگی کردن یعنی چی.

می خوام به تو دوست عزیزی که گفتی چرا آپ نمی کنی ازش خسته شدی بگم.5 ساله اینجا رو دارم و باهاش زندگی می کنم.از یه همچین چیزی هیچ وقت خسته نمیشم.

یا به تویی که بهم گفتی احساست از اینکه نصف روزت رو تو خونه می گذرونی چیه بگم :اگه 1 سال تمام بعد از شوهرت بری تو خونه .اگه یک سال جای اینکه تو منتظر شوهرت باشی اون منتظر توباشه.اگه 1 سال، خونه داری واسه ت جای عشق ،عذاب باشه و حالا همه چی بر عکس بشه .چه حالی میشی؟میشه وصف کرد؟می شه توضیح داد؟

دوستای رشتی ما راه اندازی شدیم.

غزل جون شرمنده که امروز زنگ زدی و 10 نفر بالا سرم بودن که از این 10 نفر 2 تاشون رییس بودن.نشد حرف بزنیم.

کتاب بابا گوریو نوشته ی بالزاک آخرین کتابی بود که تو سکوت شرکت خوندم.امیدوارم همیشه تو زندگیم جایی برای مطالعه باشه.

                                                 دوستون دارم

 

[ ۱۳۸٩/٤/٢٧ ] [ ٥:۱٢ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]
[ ۱۳۸٩/٤/٢۱ ] [ ۱:٥۳ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

سلام

سه شنبه صبح رفتم شرکت و مثل هر روز قبل اینکه صبحونه خودم رو بخورم رفتم به سمت ماهی های کوچولوی آکواریوم تا صبحونه اونا رو بدم اما دیدم ای وای.چرا ماهی ها اینجوری شدن.نصفشون مرده بودن و نصف دیگه بی حال.غذا ریختم تو آکواریوم دیدم اصلا نمی خورن.سر در نمیاوردم که چی شده .فهمیدم که دیروز رییسمون آکواریوم رو تمیز کرده .گفتم شاید جاشون تغییر کرده .شاید دارویی ریخته این تو.سوالهر چی فکر کردم عقلم به جایی قد نداد.هیچی دیگه ساعت شد 10 جفت رییسامون تشریف آوردن .گفته بودم که دو تا رییس دارم .یکیشون خیلی راحت و مهربون و صمیمی.اون یکی خیلی جدی و مقرراتی.عصبانی و بی ادب نیستا ولی خوب بعضی وقتا رو اعصابه.خلاصه به اون رییس مهربونه گفتم.آقای ... آکواریوم رو نگاه کنید همه ماهیا دارن میمیرن شما نمی دونین چی شده؟اونم گفت نه وااای چی شدهههههه؟ترسیده بود. با صدای این .اون یکی رییس اومد بیرون دید ای دل غافل ماهیا مردن گفت وااااااااااااااااااای رام....آب جوشه درجه آب رو یادم رفت کم کنم.تعجبکاشف به عمل اومد که این آقای خشک و مقرراتی که همیشه به جزیی ترین چیز ها توجه می کنه و ایراد میگیره دیروز درجه بخاری آکواریوم رو زیاد کرده و بعد یادش رفته کمش کنه.دما هم دیروز تو رشت 39 درجه.بخاری آکواریوم هم روشن.ماهیا رو به کشتن داد.قاتل.زبانحالا ما هی اذیتش می کردیم. اون یکی رییس می گفت تا عمر داری باید عذاب وجدان بگیری تو رو خدا نگاه کن این طفلی ها رو تو آب کباب کردی .اینقدر با حرفامون آزارش دادیم که یهو گفت چی کار کنم بابا غصه اینا رو هم بخورم؟ میرم 10 تا دیگه از این خوشگل ترشو می خرم ما هم هی می گفتیم طفلی ماهیا .فکر کن آدمو درسته بندازن تو آب جوش.اونم هی حرص می خورد.نیشخند

شنبه دعوت شدم تولد .هورااااااااااااااااااا.هورااونم تولد کی؟حلمای عزیز.خوشگل خانم.عزیز دلم.می دونید که؟همون نی نیه ناز که چشمای رنگی داشت و قبلا عکسشو گذاشتم.کلی از عکساشو تو فتوشاپ درست کردم روشم یه موسیقی گذاشتم و می خوام اونجا پخشش کنم.حالا کادو چی بگیرم؟لباس خوبه؟ذوق دارم یه عالمه .یادتونه دلم عروسی می خواست؟حالا تولد یا عروسی فرق نمی کنه یه جایی باشه یه کم برقصیم خوش بگذره.

اون موقع که خیاطی می رفتم کلی واسه خودم لباس دوخته بودم که هیچ کدومشون رو تا حالا نپوشیدم .واسه همین الان اصلا مشکل لباس ندارم.

تعطیلات خوبی رو در پیش رو داشته باشین دوست جونیا.بای بای.بای بای

[ ۱۳۸٩/٤/۱٦ ] [ ٩:۱٥ ‎ق.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

آقا جاتون خالی.جمعه با خواهر شوهری و زن داداش اینا رفتیم سمت امام زاده ابراهیم ولی نمی دونم چرا مناظر اونجا مثل بچگی ها به دلم ننشست دلیلش هم به خاطر گرما و شلوغی بیش از حد اونجا بود.همش تو ترافیک بودیم و کلافه شدیم.واسه همین دیگه نتونستیم بریم زیارت راه نرفته رو برگشتیم و تو مسیر یه جای دنج گیر آوردیم و بساط نهارمون رو راه انداختیم نوبت زن داداش بود غذا درست کنه.دستش درد نکنه همه چی تمیز و مرتبط و خوشمزه.داداشه هانی که زن داداش من باشه یه کلت با حال آورده بود کلی باهاش تیر اندازی کردیم و من از همه آقایون و خانما تو اون جمع بهتر می زدم قشنگ تو هدف.قبلا یه 2 ماهی کلاس تیر اندازی رفته بودم.اون وسط فرهادی منو کشته بود هی می گفت همسر من قهرمااااانه.هورامی گفت همسر خودمه ها مال خودمه.کلی ابراز احساسات می کرد و ما هم بسی مشعوف می شدیم و ذوق می کردیم.قلب

این هم یک عدد فرهاد که اسمال آقا می شود.قهقهه

آقا اینقدر مسخره بازی در آورد که کشت ما رو از خنده.نیشخندتا 6 اونجا بودیم بعدشم برگشتیم رشت گفتم بابا بیاین طلسم این بستنی منصور رو بشکنیم که هر دفعه می خوایم بریم جور نمیشه.دیگه همه موافق بودن و رفتیم منصور فکر می کنین چی دیدیم؟بسیار زیبا درشو تخته کرده بودن.این هم از بستنی سرای بزگ رشت.دوباره رفتیم همون جای محبوب همیشگی جلوی پارک شهر.این از روز جمعه ما خیلی خوش گذشت.

دیگه اینکه بابا اینا از مدت ها پیش تصمیم گرفته بودن که برای همیشه برن یکی از شهرستان های اطراف اینجا زندگی کنن .در واقع می خواستن  برگردن به شهری که دوسش دارن و وطن اصلی خودشونه جایی که ما هم اونجا به دنیا اومدیم و تا 7 سالگی اونجا سر کردیم.تصمیمشون خیلی جدی بود حتی اونجا زمین خریده بودن که خونه بسازن .همیشه از این بابت ناراحت بودم هر وقت بهش فکر می کردم دلم می گرفت آخه وقتی من و داداشم هر دو ازدواج کردیم و اینجا زندگی می کنیم مامانم برای چی باید بره ؟؟؟

خلاصه اینقدر با مامانم صحبت کردم و کردم که دیگه این اواخر به شک افتاده بود.خودش می گفت می دونم اگه برم ممکنه پشیمون بشم ولی باباتونو نمی تونم راضی کنم که نریم.ولی از اونجایی که خانوم ها روش ها و سلاح های خودشون رو برای راضی کردن شوهراشون دارن مامانم بالاخره تونست بابا رو راضی کنه که فعلا تا 7 یا 8 سال دیگه همینجا سر کنن تا ببینن چطور میشه.همینم عالیه.بابا تو فکر یه مغازه ست. به پیشنهاد ما می خواد عطاری بزنه من که بابام و می شناسم می دونم چقدر عاشق گیاهان دارویی و طب سنتیه و در این زمینه خیلی مطالعه داره مطمئنم اگه یه مغازه شیک و تر تمیز بزنه تو کارش موفق میشه از بیکاری که خیلی بهتره .اینجوری هم همش تو خونه ست یه عالمه کتاب دور و برشه فکر کنید عین دانشجوها از صبح تا شب مشغول کتاب خوندنه.فکر کنم در این مورد من به بابام رفتم.یه مدت دنبال گرفتن دکترا بود تا تهران هم به خاطر پیگیریه کارش رفت ولی یه جورایی همه منصرفش کردن .بهش گفتن کلی خرج کنی و دکترا بگیری آخرش که چی؟ برو واسه خودت کار کن یه کاری که عاشقش باشی و سرت گرم شه .والا راست می گفتن.خلاصه اینکه از امروز دنبال یه اسم شیک و جمع و جور و با مسما برای مغازه بابا هستم.چون مغازه ش هم جور شده .هنوز نخریده ولی احتمال 80 درصد می خره.

واسه روز پدر می خواستم یه کتاب جامع و کامل در مورد طب سنتی بگیرم که کل رشت رو گشتم نداشتن.نهایتا یه کتاب گرفتم که در مورد طب سنتی بود به همراه کشکول شیخ بهایی و هدیه دادم به بابا.وای من این هفته چقدر حرف داشتم.باور کنید اینقدر خلاصه نوشتم دلم می خواست خیلی بیشتر بنویسم ولی اعصابتون رو از سر راه نیاوردین که. نیشخند

                                                دوستون دارم.تا بعدبای بای

 

[ ۱۳۸٩/٤/۱۳ ] [ ٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

سلام

می بینم که  دو روز تعطیلی به اکثر شما خوش گذشته  شمالی ها دریا رفتن و بقیه هم که به گشت و گذار و مهمونی و مسافرت های کوتاه.خدا رو شکر که تعطیلات خوبی داشتین.از پنجشنبه بگم که تولدم بود.یه روز معمولی بود عین روزای دیگه یه کم هم دلگیر چون نه کادویی گرفتم نه مهمونی بود من و فرهاد جفتمون خسته وبیحال.خلاصه روز مزخرفی بود.جمعه ظهر رفتیم لاهیجان خونه خاله ام دختر خاله ام هم با شوهرش از لنگرود اومد نهار خوردیم و یه کم استراحت و عصر هم با 2 تا از خاله هام و دختر خاله ها رفتیم چمخاله .دوست داشتم شیرجه بزنم تو آب بس که دلم تنگ شده بود واسه دریا.ولی دریا موج داشت و طوفانی بود به خاطر بارونی که شب قبل اومده بود.اینم از شانس ما.تا غروب چرخ زدیم و شام هم رفتیم رستوران مهمون شوهر خاله بودیم.دستش درد نکنه.شب خونه اون یکی خاله ام تو لنگرود خوابیدیم و فردای اون روز هم تا ظهر با دختر خاله فیلم عروسی شو دیدیم و من الان دلم عروسی می خواد.نمی دونم چرا تو فامیل ما یا عروسی نمیشه یا اینکه یهو پنج شش تا عروسی با هم داریم.ظهر هم رفتیم لاهیجان خونه عموی فرهاد .تا عصر هم که اونجا بودیم .دیگه ساعت 6 بود که به سمت رشت حرکت کردیم.یه راست رفتیم شهرداری  و به عنوان کادوی روز پدر فرهاد یه صندل تابستونی خریدیم و رفتیم مغازه بابای فرهادی .کادوشو دادیم یه نیم ساعتی هم پیشش نشستیم و نصیحت شنیدیم.مادرشوهر و خواهر شوهر و برادر شوهر همشون اعتکاف بودن و بابای بیچاره فرهاد تک و تنها بود.چه جوری دلشون میاد 3 روز اونو تنها بزارن مامان خودم باشه اصلا طاقت نمیاره .بگذریم اصلا به من چه؟ یکشنبه هم فرهادی بهم زنگ زد و گفت بیا امروز بریم واست کادوی تولد بگیرم .منم می خواستم کادوی روز مرد بگیرم و چیزی که می خواستم بخرم نیاز به کمک خودش داشت.البته بگم قبل اینکه بریم لاهیجان یه اسپری نیوا بهش دادم گفتم این فعلا کادوت باشه تا با هم بریم کادوی اصلی رو بخریم.هیچی دیگه رفتیم تختی من کادوی روز مردشو خریدم.یه ریش تراش شارژی براون.بعدش فرهادی واسم یه مانتو مشکی خوشگل خرید.واسه شام هم رفتیم پاتوق همیشگی خودمون پیتزا و سیب زمینی خوردیم و بعدش هم خونه.

کلا این دو سه روز خیلی بهم خوش گذشت.

باید برای خودم جایزه بخرم چون این چند روز اصلا بستنی نخوردم واقعا که باور نکردنیه.نمی دونم چرا این همه کم غذا می خورم ولی خیلی دیر وزن کم می کنم.تمام تنقلات و بستنی و سس و کره و خامه و هر چی که دوست داشتم و کالری بالا داشت 1 ماهه که از برنامه غذاییم حذف شده ولی تو این 1 ماه فقط 1 کیلو کم کردم.

بابا ایناهم انگار بهشون خیلی خوش گذشته که تصمیم گرفتن تا پنجشنبه مشهد بمونن هنوز کادوی بابا رو نخریدم.دارم فکر می کنم چی براش بخرم آخه.چقدر برای بابا ها خرید کردن سخته.

شرکت هم این روزا مشکلات خودشو داره .انگار تکلیف من قرار نیست مشخص بشه .وعده درست شدن ساعت کاری و حقوقم از وقتی عملی میشه که اینجا فعالیت خودش رو شروع کنه . مخا*برات اینجا هم که قربونش برم.اگه فکر کردید این مخابر*ات یه رییسی داره و خلاصه یک سری عوامل با هم دست به دست هم دادن تا اونجا رو اداره کنن کاملا اشتباه فکر می کنید چون انگار اون مکان نه در داره نه پیکر.خداییش بی صاحاب شده است به قولی.

من موندم و جواب این همه آدم و کلافگی.فعلا گویا چاره ای نیست.میسوزیم و میسازیم.

 

**یه دوست رو خیلی وقته که می خوام ببینم اما نمی دونم چرا جووووور نمیشهههههه.دوست جونم یه کوچولو دیگه فرصت می خوام این مهمونی های شبونه پدرمو در آورده.

 چهارشنبه نوشت ١ : دیروز یکی از بهترین دوستام اومد شرکت دنبالم و یه تاپ صورتیه خوشگل واسه تولدم بهم کادو داد.

چهارشنبه نوشت ٢:دیشب هم  ٣ تا از کتابهای حسین عاکف از  زن دادش و کتاب ملکه ویکتوریا از خواهر شوهر کادو گرفتم.آخ جون کتابخوشمزه

چهارشنبه نوشت ٣ :مشکل کادوی بابایی هم حل شد.٢ تا کتاب هدیه من برای بابا تو پست بعدی اسمشون رو می نویسم.

چهارشنبه نوشت ۴ :می دونید چرا کتاب نخوندم این چند وقته؟ داشتم سریال فلش فوروارد رو می دیدم.دیدین؟ شهره آغداشلو هم توش بازی می کنه.وای فوق العاده بود.عااااالی.فقط قسمت آخرش مونده.

[ ۱۳۸٩/٤/۸ ] [ ۱:٥۳ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

 

26 سالم تموم شد.1 سال پیر تر شدم .وای وای که این روزهای عمر آدم چه زود می گذره .حس شادی بیش از حدی دارم تو روز تولدم.فقط در یه صورت این شادی ازم گرفته می شه که ببینم کسی به یادم نیست.اما من خیلی خوشبخنت تر از این حرفام چون sms ها و تلفن هایی که از دیشب بهم میشه .حتی از کسایی که اصلا ازشون انتظار نداری که به یادت باشن.اشک تو چشمام جمع میشه وقتی میبینم هنوز خیلیا هستن که منو یادشونه حتی اگه به یادشون نباشم.خوشبختی همینه دیگه مگه دیگه آدم از خدا چی می خواد جز عشق؟ممنون ازشمایی که یادم بودین.قلب

ولی این احساس پیری بعد از 25 سالگی عجیب میاد سراغ آدم .دارم سعی می کنم خودمو قانع کنم که دل باید جوون باشه .سن شناسنامه ای که مهم نیست.واقعا همینطوره تو این روز خوب با این همه حس خوب نمی خوام نا امیدی حتی لحظه ای به دلم راه پیدا کنه.

اولین تبریک امسال رو از آبجی فاطمه گلم اولین دوست وبلاگی دریافت کردم 4 یا 5 سال از آشناییم باهاش می گذره .ممنون خانمی .خیلی مهربونی.ان شا... هر چه زودتر به خواسته دلت برسی گلم.قلب

مامان اینا امروز میرن مشهد .سفرشون بی خطر باشه .

روز پدر هم نزدیکه هنوز کادو نخریدم .امروز یه فکرری می کنم.هنوز فرهادی رو ندیدم .هنوز بهم تبریک نگفته .خدا کنه امشب شب خوبی باشه.عزیز دلم بیش از حد توانش داره کار می کنه خیلی نگرانشم.خدایا خودت حفظش کن و بهش سلامتی بده.

کمرنگ شدم این روزا می دونم .فرصت اینکه بیام نت نداشتم ان شا... تو تعطیلات اگه خونه باشیم و جایی نریم جبران می کنم.

روزای شاد و قشنگی داشته باشین دوستای عزیزم.

یه بار دیگه تولد خودم مبااااااااااااااااااااااارک.

26 سالگی خداحافظ.بامن حرف نزن

27 سالگی سلاااااااااااااااااااااااااااام.ماچ

[ ۱۳۸٩/٤/۳ ] [ ۱:٥٤ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

تارا هستم متولد 3/4/63 زاده شده در شهر باران
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس