اینجا قلب زندگی است.
کاش من همه بودم.با همه ی دهان ها تو را صدا می زدم. 
قالب وبلاگ

ماه رمضون ماه آرامشه منه با اینکه کارام زیادتر میشه درست کردن افطار و سحری و مهمونی و کارای جانبی دیگه .ولی اعتراف می کنم که همه این مشغله ها رو دوست دارم و از خدا متشکرم که در سال یک ماه همچین فرصتی رو برامون گذاشت تا به این آرامش برسیم.نماز و روزه و عبادت های همتون قبول.

کلاس رانندگی ثبت نام کردم.از 6 شهریور شروع میشه .این یعنی اینکه تو این هیر و ویری یه کار به همه کارهای دیگه ام اضافه کردم.خود آزاری دارم من.

جمعه یعنی دوم ماه رمضون مهمونی دادم و با اینکه سخت بود ولی به خوبی و خوشی گذشت.هنوز مهمونی نرفتیم ولی فکر کنم چهارشنبه خونه خواهرشوهری دعوتیم.

15 رمضان هم کارخونه شوهرم یه جشن بزرگ تو سالن گویا داره این اولین ساله که منو همسری قراره تو این جشن شرکت کنیم.این جور که تعریف می کنن جشن باحالیه.

زیاد توضیح نمیدم همین قدر بهتون بگم که:

این روزهای من (ساعت های بعد از افطار البته بعد از رسیدگی به خونه و درست کردن سحری)

این روزهای همسرم (ساعت های بعد از افطار)

به یاد همتون هستم گلای من

سر سفره های افطار و سحرتون دعام کنید

مهسای عزیزم با نوشته هات اشک به چشمام آوردی.تو رو خدا کامنتدونیتو نبند وقتی اینقدر خوشگل می نویسی.

صحرا جون قشنگیه این ماهو از دست نده.تا میتونی نی نیه گلت رو از لحاظ روحی واسه اومدن به این دنیا آماده کن.

بازیگوش عزیز مرسی که هر روز واسم کامنت میذاری و به یادمی

همه شما دوستای گلم رو می خونم و به یادتونم بازم شرمنده از اینکه نمیرسم کامنت بزارم.

دوستای رشتی مانتو مشکی خوشگل می خوام کجا برم؟ 

[ ۱۳۸٩/٥/٢٦ ] [ ۱:٠٧ ‎ق.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

امروز نشستم فکر کردم.دیدم اینجوری نمیشه  من واقعا دیگه نمیرسم به این همه وبلاگ سر بزنم به خصوص الان که ماه رمضون نزدیکه و من کلاس رانندگی هم می خوام ثبت نام کنم.از اینجا هم نمیتونم دل بکنم هر روز میام تند تند وبلاگ های آپ شده رو می خونم ولی اینقدر کمبود وقت دارم نمی تونم کامنت بزارم  شاید یه مدتی نوشتن رو تعطیل کنم یا بنویسم ولی نتونم سر بزنم بهتوووون. وای نمی دونم بخش اعظمی از وقتم رو این وبگردی ها میگیره واقعا دیگه نمیرسم چی کار کنم به نظر شما؟سوال

جمعه رفتم سینما فیلم پسر آدم دختر حوا .

بد نبود.ولی نمی دونم چرا جدیدا دیر خنده ام میگیره.به هر چیزی نمی تونم بخندم.حرف های خنده دار منو نمی خندونه.افسردگی گرفتم آیا؟؟

دیروز هم جاتون خالی با مامان اینا و داداش و خواهر شوهری اینا رفتیم دریا. خیلی خوش گذشت .تا 11 شب کنار دریا بودیم .حدودا 10.30 بود به فرهاد گفتم بیا دو تایی بریم تو ساحل قدم بزنیم .رفتیم یه جایی کنار ساحل نشستیم  هیچ کس اونجاها نبود واقعا فضا دو نفره بود.سکوت و شب و صدای دریا .پر از آرامش بود.سرمو بلند کردم و محو زیبایی شب شدم فکر کنید یه آسمون پرستاره .واسه اینکه ستاره ها رو بهتر ببینم دراز کشیدم رو ساحل و یه دل سیر ستاره نگاه کردم و بازم دلم هوای ستاره های کویر رو کرد.خیلی باحال بود آخه من عاشق ستاره ها هستم .دیگه تو ساحل باشی و صدای موج هم بیاد که محشره.قلب

اولین جمعه ماه رمضون مهمون دارم.همین جمع 9 نفره که با هم رفتیم دریا به اضافه مامان و بابای عروسمون.گفتم اون آخرای ماه رمضون دیگه شلوغ پلوغ میشه و همه می خوان دعوت کنن من همین روزای اول مهمونی هامو بدم که دیگه روز کم نیاد.یه روز هم باید بابا و مامان فرهاد رو بگم.خنثی

فردا هم با سارا قراره بریم کلاس رانندگی ثبت نام کنیم .می دونم تو ماه رمضون خیلی سخته ولی چه کنم سارا گیر داده تو تابستون گواهینامه بگیرم .ما هم گفتیم باشه .شک دارم از پسش بربیام تا حالا پشت فرمون ننشستم آخه ماشین هم نداریم که باهاش تمرین کنم.حالا انگار واجبه الان.

دارم اون کتابی رو که آنو برام آورده بود رو می خونم.حالا تموم شه اسمش رو ممی گم.واقعا این نویسنده رو دوست دارم انو جون مرسی.ماچ

دیگه همین.

از همین الان عذر خواهی رسمی من رو بابت اینکه نمیام پیشتون پذیرا باشید.فراموشم نکنیدا .همتونو می خونم و به یادتونم.

 

[ ۱۳۸٩/٥/۱٩ ] [ ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]
[ ۱۳۸٩/٥/۱۱ ] [ ٤:٥٥ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

خوب من الان خیلی خوشحالم چون بالاخره تونستم این قرار وبلاگی رو بزارمم و دوست های عزیز رشتی رو ببینم.کسایی که اینجا باهاشون راحت بودم حرفایی که شاید تو محیط واقعی نتونم راحت بزنم ولی اینجا می نویسم و اعتماد می کنم به  همه کسایی که تو خونه هاشون یا سر کارشون پیجم رو باز می کنن و می خونن و اگه  نظری داشتند  اون رو ازم دریغ نمی کنن.

شنبه که من همش مشغول اس ام اس زدن به بچه ها  و کامنت گذاشتن و تلفن زدن بودم با همه هماهنگ کردم واسه روز یکشنبه ساعت 6.30 پارک بانوان.باور کنید تا آخرین لحظه باورم نمیشد قراره همه اون بچه هایی رو که وبلاگ می نویسن و رشتی هم هستند یکجا ببینم.حس فوق العاده ای بود که نمیشه وصفش کرد.اولین نفری بودم که وارد پارک شدم .بعد از 10 دقیقه بهار عزیزم اومد از گوشی تو دستش فهمیدم که بهاره. چون داشتیم بهم اس می دادیم وای چه خوشگل و تو دل برو بود.چیزی که به خودشم گفتم این بود که همینجوری تصورش می کردم.بهار جون شوهرت شوهر منو شناخت؟همسریه من که شوهرتو رو شناخت. چشمک

بعدش غزل و سحر اومدن .وای غزل که با اون نی نیه ناز و مهربون و آرومش اومده بود.یعنی بچه ها فتوکپی برابر اصل بودا.قصیده 100 درصد به مامانش رفته .البته ظاهرا.تو اون 1 ساعت اصلا شیطونی نکرد اصلاااااااااا.اینقدر آروم و جیگر بود.زود هم با هه دوست میشد و راحت میومد بغلمون.برعکس مامانش که شیطون به نظر میرسیدشیطان.غزل خیلی گرم و با صفا بودی.غزل از اون بچه هاییه که فضا داشته باشه طوفان به پا می کنه آخه از 5 متری شیرجه زدی تو آب؟نیشخندچی بهت بگم؟ماچ

و اما سحر بانوی خوشگل و خانوم خودمون.با اون شال عشقی که سرش گذاشته بود.حقیقتش از اول تا آخر چشمم به شالش بود و هی اومدم بپرسم سحر جونی شالتو از کجا خریدی اما خویشتن داری کردم.روم نمیشد آخه.حالا اگه میشه اینجا جوابمو بده و منو از خماری در بیار.دلم می خواد خوب.مگه چیه؟خجالت

نازنین عزیزم.وقتی دیدمش واقعا فهمیدم این دختر چرا اینقدر عاشق بچه هاست.بس که دلش پاکه و  پر از آرامشه.حتی یه جا داشتیم میشمردیم که چند نفر اومدن سر قرار همه گفتیم 7 تا یهو نازنین گفت نخیر 8 تا قصیده رو حساب نکردین.به این می گن یه مدیر مهد نمونه.الکی نیست که.ماچنازنین جون با اینکه کار داشتی و می خواستی زود بری ولی دلت نیومد تنهامون بزاری قربون دل مهربونت.

آنو هم  با اینکه روز قبل خبردار شده بود خودشو رسوند. عزیییزم خیلی خوشحالم که دوباره دیدمت .یه کتاب هم واسم آورده بود.مرسی خانومی.جدا اگه نمیومدی دلم می گرفت.خیلی آروم بودیا.کلا آنو دختر آرومیه.بغل

و اما ساره.ساره ای که مدتها پیش تو یه روز تلخ دیده بودمشو همیشه دوست داشتم تو یه شرایط بهتر بازم ببینمش.نمی دونم چرا با دیدنش قلبم از جا کنده شد.انگار دنیا رو بهم داده بودن.اینقدر اون نگاهتو دوست دارم ساره  باورت نمیشه.خیلی خیلی خیلی لطف کردی با اینکه عروسی دوستت بود خودتو رسوندی و تا آخرش با ما بودی.مرسی از محبتت.ماچ

ما هممون دایره وار یه جا تو سایه نشستیم و جای همه اونایی که بینمون نبودن  مثل تی تی.بانو ،سارا ،پریا و بقیه رو خالی کردیم.

و آخرین نفری هم که از پارک خارج شدم خودم بودم.باورم نمیشه هنوز.

تو پست بعدی چند تا عکس از شیرینی نخودچی که جمعه درست کردم و همینطور عکس بلوک شده ی بچه ها رو می ذارم. ولی بی زحمت نظرتون تو این پست گذاشته بشه.رمز هم همون قبلیه.

امشب عروسیه دوستمه من هیچ کاری نکرم خیلی هم خسته ام خدا به خیر کنه

بچه هایی که نیومدن سر قرار ناراحت نباشن بازم قرار می ذاریم ان شا... بعد ماه رمضون.دوستون دارم .

[ ۱۳۸٩/٥/۱۱ ] [ ٤:۱٩ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

یادم نمیره پارسال چه دل شکسته بودم و چه جوری صدات می زدم یادم نمیره وقتی اسمت رو تو نیمه شعبون شنیدم بغضم شکست واشکم جاری شد و گفتم مگه نگفتی صدام کنید تا جواب بدم؟اون روز صدات کردم و گفتم آقا جون سال دیگه حاجت روا بشم، تنها چیزی رو که خوب بلدم تو حجم خیلی زیاد خوب درست کنم رو نذر می کنم و قاطیه شیرینی و شربتی که تو هر کوچه و خیابون برای تولدت پخش می کنن تعارف مردم می کنم .شله زرد من قابل تو و مهمونات رو نداشت ولی شاهد باش که نذرمو ادا کردمو و منم شاهدم که هیچ بنده ای رو که از ته دل صدات کنه ناامید نمی کنی.  

                          عیدتون با تاخیر مبارک

دیروز بازم شله زرد پزون داشتم.قرار بود دختر خاله ام بیاد که کار پیش اومد و نیومد بعدش گفتم زنگ بزنم به سارا و شوهرش همون زوجی که همکلاسیم بودن .شوهر سارا عاشق هر چیز شیرینیه .شکلات و شیرینی وشله زرد هم که دیگه نگین خیلی خیلی دوست داره .از اونجایی که دل به دل راه داره خودش زنگ زد و واسه نهار روز عید دعوتمون کرد و منم جریان رو توضیح دادم و قرار شد اونا بیان پیشمون .دیگه تصمیم گرفتم واسه شام هم الویه و کوکوی مرغ درست کنم.کوکوی مرغ رو به شیوه بادکوبه برای اولین بار بود که درست می کردم به نظر خودم خیلی خوب شد و دوست داشتم. جلو مهمونامون روم نشد ازش عکس بگیرم .حتی از شله زردم هم مثل اوندفعه درست و حسابی عکس ننداختم.فرهاد جان، تو هم زدن شله زرد حسابی کمکم کرد .از ساعت 4 آش رو بار گذاشتم و همزمان الویه رو درست کردمو تند تند تزیین کردم.(دیگه تزیین هول هولکی از این بهتر در نمیاد دهن گربه یادت میره و همه چی چپلکی میشهخنده) سر شام بس که این بچه ها و سر دسته شون همسر گرامی بنده بناگوش و چشم و سیبیل گربه کردن حالم بد شدسبز جنبه تزیینات ندارن به خدانیشخندهمون بهتر الویه رو به شیوه آبگوشت بریزم ته ظرفو بزارم وسط سفره قهقهه بعدش وسایل کوکو رو هم آماده کردم. دیگه 7.30 شعله گاز رو خاموش کردم .اونوقت مهمونای گلمون رسیدن و یه کم صحبت کردیم و بعدش فرهاد و آقا صائب گفتن ما شله زرد رو تو ظرفا می کشیم .شما تزیین کنید.همش فکر می کردم شابلون یا صاحب الزمان رو دارم واسه همین دیگه نخریدم اما وقتی اومدم تزیین کنم هر چی گشتم پیدا نکردم.ناراحتدیگه این شد که یا زهرا رو استفاده کردم.تا 9 هم درگیر ظرف کردن شله زردا بودیم .بعدش آقایون هم تو در و همسایه پخشش کردن.مهمونامون تا 1 پیشمون بودن .بستنی هم درست کردم براشون شوهر سارا اینقدر شله زرد خرده بود جا برای شام نداشت.شیطان

این بود عید قشنگ ما .از شرکت هم توسط رییس پاداش گرفتمو نیم ساعت دیگه هم از ساعت کاریم کم شد.8 میرم تا 3.هورا

با سارا جون قرار گذاشتم برم کلاس شنا و رانندگی.امیدوارم زود عملی بشه.

دیر آپ کردنم واسه اینه که دوست دارم الان که عصر ها خونه هستم .یه کم بیشتر به خونه برسم تا میام کارامو انجام بدم شب میشه و فرهاد هم که میاد دوست نداره تنهاش بزارم و بیام پای کامپیوتر.خلاصه به همسرداری و خانه داری مشغول هستیم نگران نباشیدعینک

پی نوشت: همسری کلاس سه تارشو دوباره شروع کرده پیش همون استاد قبلیش خیلی خوشحالم وقتی شبا صدای سه تارش میاد ذوق می کنم.

پی نوشت ٢:شما می دونستین می خوان پرشین بلاگ رو بفروشن؟گریه

[ ۱۳۸٩/٥/٦ ] [ ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

بلاگفا را خدا آزاد کردنیشخند

[ ۱۳۸٩/٥/۳ ] [ ٩:٤٥ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

تارا هستم متولد 3/4/63 زاده شده در شهر باران
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس