اینجا قلب زندگی است.
کاش من همه بودم.با همه ی دهان ها تو را صدا می زدم. 
قالب وبلاگ

نمی دونم از کجا شروع کنم

باید فکر کنم و روزها رو به خاطر بیارم

دوشنبه هفته پیش بود که بعد از ساعت کاری با دو تا از همکارام رفتیم کافه و در مورد کارمون صحبت کردیم .همون صحبت ها و مسائلی که یه مدتیه تو شرکت پیش اومده باعث شد یه تصمیم جدی بگیرم  .

ساعت حدودا 5 بود اومدم خونه .مرمر دوست صحرا رو شاید خیلی هاتون بشناسین همونی که تو سفرم به یزد به همراه صحرا اومده بود و با هم رفتیم کافی شاپ. یه چند روزی بود که اومده بود رامسر.بهم زنگ زد که تو راه رشته و می خواد منو ببینه.آخه چقدر این دختر گرم و مهربونه.حرف نداره.سریع زنگ زدم به همسری که دوستم داره میاد رشت تو هم میای با هم بریم؟گفت آره.حاضر شدیم و حدودا 8 بود که رفتیم سر قرار. مرمر با برادرش و دوست برادرش اومده بود.پیشنهاد دادیم که بریم کافه سنتیه کادوس و چای بخوریم.فکر کنم یه دو ساعتی با هم بودیم.اصلا اینقدر این بچه ها گرم و صمیمی بودن که دوست نداشتیم ازشون دل بکنیم.آقا حامد قلیون سفارش داد ما هم چای خوردیم.کلی در مورد طب سنتی حرف زدیم .خیلی خیلی من و همسری از این که با بچه ها بودیم و باهاشون آشنا شدیم خوشحال بودیم.موقع رفتن کلی عکس انداختیم و قرار شد اگه خدا بخواد تابستون بیان تا با هم بریم دریا و ...

فردای اون روز یعنی سه شنبه کلی فکرای عجیب غریب تو سرم بود.

ساعت 2 رفتم تو اتاق رییس و استعفا دادم.

به همین راحتی.

تا آخر اسفند میرم سر کار و بعد از اون هم دیگه نمی دونم قراره چه اتفاقی بیفته.خیلی از کاری که کردم خوشحالم.بیکار بودن بهتر از با ذلت کار کردنه.من چند ماهی هست که تو 2راهیه این تصمیم هستم اما الان کاملا به کاری که می خوام بکنم مطمئنم و ذره ای شک ندارم.رییسم ناراحت شد  و حتی عصبانی.اما برام مهم نیست.ترجیح می دم واسه هرکسی و در هر شرایطی کار نکنم.من عاشق کارم بودم.همه بهم می گفتن کمتر کسیه که این همه از کارش راضی باشه .همه نارضایتیه شغلی دارن.ولی من میگفتم کم و کاستی ها همه جا هست.مهم اینه که کارتو دوست داشته باشی.من واقعا با عشق کار می کردم.سعی کردم هیچ وقت کم نذارم.اما مشکلاتی که برام به وجود اومد بیشتر از حد ظرفیتم بود.میدونین خستگی جسمی از بین میره و میشه باهاش کنار اومد ولی وقتی روحت خسته شد و آسیب دید دیگه کاریش نمیشه کرد.

خلاصه اینکه این روزها حس های متناقضی دارم که می خوام رو خودم کار کنم و به جهت مثبت سوقش بدم.

من واسه آینده ام برنامه زیاد دارم و چون خودمو میشناسم میدونم که بیکار نمی مونم.فقط نیاز به زمان دارم.آینده واسه منه.واقعا اعتقاد دارم به این موضوع.

می خواستم چند تا عکس از صحرا و مرمر بزارم اما خیلی دیرم شده ان شا... تو پست بعد

[ ۱۳٩٠/۱۱/٢۳ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

اون مغازه سنگ فروشی خیلی خوشگل بود

خیلی

پر از سنگ های قیمتی و کمیاب.من عاشق سنگم.هر شهری که میرم دوست دارم  سراغ سنگ هاشو بگیرم.از کاشان هم یه سنگ خریده بودم.اسمش دلربا بود.دادم دوستم باهاش انگشتر ساخت برام.

نمی دونم به انرژی درون سنگ ها و خواص درمانیشون تا چه حد اعتقاد دارین؟من شدیدا بهش معتقدم.همیشه سنگ ها برام اسرار آمیز بودن.من واقعا نمی دونستم سنگ ها زنده هستن و اگه بهشون رسیدگی نشه انرژیشون رو از دست می دن یا حتی میمیرن.مثل سنگ فیروزه که می گن تنها سنگیه که میمیره.

آقای افضلی یه آدم فوق العاده مطلع بود.تا دلتون بخواد درمورد سنگ ها اطلاعات داشت.محو حرفاش بودم.از روی حروف ابجد اسمم و تاریخ تولدم 28 تا سنگ بهم معرفی کرد.بعد مشخصات همسری رو گرفت تا سنگ های رو پیشنهاد کنه که با روحیاتش تداخل نداشته باشه.اونوقت 21 سنگ با طرح ها و رنگ های مختلف گذاشت رو میز.خیلی خیلی خوشگل و در عین حال گرون بودن.من گیج شده بودم.وقتی دید نمی تونم تصمیم بگیرم.این سنگ رو بهم پیشنهاد کرد.کالسلیکا یکی از نمونه های نادر سنگه که تو ایران خیلی خیلی کمیابه ترکیب هفت سنگ مختلف که به صورت مصنوعی ساخته نشده بلکه به همین صورت آفریده شده.اگه اسمش رو تو سایت های فارسی سرچ کنید به نتیجه ای نمیرسید ولی تو چند تا سایت خارجی می تونید تصویرشو ببینید.گفت بخر و مطمئن باش سنگ تکیه.

خریدمش 42000 تومن.می خوام بدم باهاش یه گردنبند بسازن واسم.

بهم گفت اگه می خوای سنگت همیشه انرژی داشته باشه.اول با آب خوب بشورش.بعد تو آب نمک دریا شستشو بده و بزارش جلو نور خورشید.اینجوری انرژیه سنگ برمیگرده.

اینم از ماجرای سنگ خریدن من

و اما یزد شهر قنات و قنوت و قناعت،

شهر خشت و خاک و خاطره،

شهر بادگیرها :

آدم بعضی جاها رو که میبینه حس می کنه اصالتش اونجاست

کلا ما ایرانی ها اصالت داریم ولی بعضی جاها خیلی دست خورده هستن

مثل اینجا،شهر من

دیگه هیچ اثری از اون خونه های قدیمی و کاهگلی نیست

اون سقف های شیرونی

اون حیات های بزرگ و خوشگل

اون لباسا

اون دامنای پر چین

خیلی همه چی تصنعیه

اما یزد این شکلی نبود

یزد خودش بود

اصالت داشت.

خوشحالم که چند روز اونجا بودم و امیدوارم بار آخرم نباشه

این روزها پر از اتفاق های خوب و بده.می خواستم زودتر سفرنامه رو تموم کنم که بتونم از روزمرگیهام بنویسم.

یه تصمیم خیلی مهم گرفتم که آینده ام رو تحت الشعاع قرار می ده.تو ÷ست بعد میگم براتون.

فعلا بای

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٩ ] [ ۱:٥۳ ‎ق.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

آرام آرام ، قدم به قدم ، سنگین ، پر از حرف به روی ماسه های نرمت پای نهادم ، ماسه هایی  که به جای سوزاندن پای برهنه ام ، مرا دعوت می کردند به  فروبردن پاهایم در دلشان  . هنوز سنگینم ، میدوم ، به سختی ولی آمده ام که در خلوت ترین مکانی که خلق کرده ، لختی خلوت کنم ، پس هیچ چیز و هیچ کس حتی شما ریگهای میهمان نواز مرا از رفتن باز نمی دارد ، رسیدم به جایی که جز رد پای من بروی رد پاهای تو ای خدا ، ردی نیست. این یعنی من و تو، یعنی تو خود می دانی و من . باز می گردم ، سبک . دیگر احساس میکنم برای پرواز نیازی به بال نیست ، دستهایم را باز میکنم و اوج می گیرم . باز میگردم سبک و خالی . تو خود می دانی و من.

 

و اما کویر....

نمی دونم کویر رو چطور توصیف کنم

باید عاشق کویر باشی تا حس منو درک کنی

بی نظیر بود.

تماس شن با کف پات

لمس سکوت با همه وجودت

اونجا احساس می کنی به خدا نزدیکتری.به عشق نزدیک تری.

خیلی خوشحالم که این حسو تجربه کردم.

تجربه حسی که شاید تا مدت ها تکرار نشه.

روز آخر سفر کویر گردی داشتیم.

راهنما عوض شد.آقای بهجو ساعت 8 صبح اومد دنبالمون .حدودا یک ساعت و نیم تو ماشین بودیم  تا رسیدیم به کویر بافق به گفته آقای بهجو اون کویر یکی از تمیز ترین کویرهاست.نه عقربی داره نه جک و جونوری که ازش بترسی می گفت خیلی گشتم تا اینجا رو پیدا کنم. جایی که از هر لحاظ برای توریست ها مناسب باشه.از لحاظ امنیت زیبایی و فاکتورهای دیگه.

همون اول بهمون گفت کفش هاتونو در بیارید جوراب ها رو هم همینطور.خیلی جالب بود.نمیشه توصیف کرد اون 2 ساعت رو.به همسری گفتم یه کم تنهام بزار.خیلی با خدا حرف زدم تو کویر.جیغ هم زدم سکوت مطلق بود.

بعدش اومدیم پایین و پیرمردی که اونجا بود ما رو دعوت کرد به کلبه اش و چای خوردیم.بعدش شترهاشو آورد و تا اونا رو آماده کنه رفتیم پیست موتور سواری. آخر هیجان بود.موتورسواری هم نکرده بودیم که به لطف خدا اونجا تجربه کردیم.هم تنهایی نشستم هم با همسری .

بعد از اونم رفتیم شتر سواری.چقدر قیافه شترا خنده داره.ظاهرشون خیلی خنگه ولی خیلی باهوش و در عین حال کینه ای هستن.

بعد از یه کم استراحت سوار ماشین شدیم  نزدیک نهار بود.با راهنما رفتیم همون نزدیکی ها یه رستوران سنتیه خیلی خوشگل که غذاهاش فوق العاده بود.نهار رو خوردیم و مجددا به سمت یزد حرکت کردیم.البته قبل از رسیدن به یزد یه جایی به اسم فهرج اگه اشتباه نکنم یه توقفی داشتیم برای دیدن یه مسجد قدیمی.راهنما می گفت این مسجد خیلی خیلی قدیمیه حتی قدیمی تر از مسجد جامع یزد.زمانش برمیگرده به نیمه اول قرن اول. مثل اینکه حدودا 50 ساله که توسط استاد پیرنیا کشف شده یعنی قبلا ناشناخته بوده.تفاوتش با مسجدای دیگه این بوده که تو ساختنش اصلا از معماری اسلامی استفاده نکردن.کاملا معماری ایرانی داره.مثلا بالای محراب تصویر خورشید هست.یا از رنگ قرمز تو بنا استفاده کردن که در معماری اسلامی قرمز جایی نداره.آقای بهجو می گفت اینها همه نشون دهنده ای بوده که ایرانی ها اون موقع اسلام رو قبول کردن ولی فرهنگ عرب رو نه.

طرح خورشید رو بالای محراب می بینید؟

وقتی رسیدم یزد ساعت حدودا 4 بود.تا 5 استراحت کردیم.ساعت 9 بلیط داشتیم و تا اون موقع خیلی مونده بود.شام هم باید تو هتل می خوردیم.به همسری گفتم بهتره از این چند ساعت هم استفاده کنیم.پاشو بریم تو این کوچه های قدیمی یه خورده قدم بزنیم و ستاره ها رو نگاه کنیم.

هوا خوب بود.داشتیم تو سکوت قدم می زدیم که یهو یاد اون مغازه سنگ فروشی افتادم.به همسری پیشنهاد دادم تو فرصت باقیمونده بریم اونجا.راه دوری نبود.انتهای همون کوچه ها بازار بود و اون مغازه.خلاصه رفتیم خیلی به موقع رسیدیم چون آقاهه داشت تعطیل می کرد.ما رو شناخت و تعارفمون کرد تو مغازه.

بقیه تو پست بعد.

ببخشید حرفام نصفه میمونه محدودیت وقتم رو در نظر بگیرید.

آی لاو یو

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

ساعت 3.30 بعد از ظهر روز چهارشنبه روز دوم سفر:

به سمت دخمه زرتشیان حرکت کردیم.خونه یکی از بچه های وبلاگی هم همون اطرافه گویا.

در قدیم اجساد رو به دخمه ای بالای کوه می بردن تا لاشخورها بیان و اون ها رو بردارن.زرتشتی ها در شرایط بحرانی و به خاطر پاکی زمین این کارو می کردن نه همیشه.

عکس های دخمه رو تو این لینک ببینید خیلی بهتر و گویا تره.

البته ما که رفتیم اصلا کسی اونجا نبود.سکوت مطلق.

نزدیک دخمه هم آرامگاه زرتشتیانه.یعنی اینکه از یک زمانی به بعد دیگه اجساد رو دفن می کردن.روی قبر زرتشتی ها هم چیزای جالبی دیدم.زرتشتی ها رو قبر هر کسی چیزی رو که اون فرد در زمان زنده بودنش دوست داشته میذارن.مثلا اگه اون فرد پرتقال دوست داشته یه پرتقال رو قاچ می کنن و می ذارن رو مزارش.به این اعتقاد دارن که پرنده ها اینها رو می خورن و با خودشون به آسمون می برن.یعنی همون جایی که عزیزشون هست......آسمون

 

 بعد از دخمه آتشکده زرتشتیان رو دیدیم.

 

نزدیک آتشکده هم یه کتابخونه بود که هم کتاب داشت هم صنایع دستی.همسری یه کیف خرید منم یه آینه با چند تا کتاب مربوط به زرتشتی ها.

 

بعد از اونجا هم میدان امیر چخماق رو دیدیم که فکر نمی کنم نیازی به عکس باشه چون معرف حضور همه هست

و موزه آب که در مورد قنات بود و اشیا قدیمی که برای کندن قنات به کار برده میشدن تو اون موزه نگهداری می شد:

بعد از دیدن موزه آب دیگه حسابی خسته شده بودیم آخه اون روز خیلی پیاده روی کردیم.به پیشنهاد راهنما رفتیم جگر خوردیم.خیلی چسبید.بعد از اون هم راهنما بهمون اصرار می کرد که بریم زورخونه رو ببینیم اما من ترجیح می دادم برم پاساژ چون خیلی خسته بودم دلم تنوع می خواست و یه کم خرید.این شد که یه سر رفتیم هتل و یه کوچولو استراحت کردیم و بعدش رفتیم پاساژ ستاره. خیلی بزرگ و خوشگل بود طبقه سومش هم پارک بود دقیقا روبه روی درب ورودی هم یه مغازه پر از هواپیمای مدل بود.همسری تا چشمش به اون مغازه افتاد بهم گفت شما برو واسه خودت دور بزن من اینجا کار دارم.ما موندیم و یه عالمه  مغازه خوشگل یه کم دور زدم و رفتم سمت پارک واقعا دلم می خواست برم تو ولی به حدی شلوغ بود که دیگه بیخیال شدم.بیرون پارک یه پسر بچه خوشگل موشگل رو دیدم.الهییی من فداش بشم.باباش داشت می چرخید منم بوسش کردم و از کیفم یه بیسکوییت در آوردمو بهش دادم. همینجور هاج و واج نگام میکرد ای جانقلب

خلاصه یه کم چرخیدم و رفتم پیش همسری.دیدم داره هواپیما می خره.بچه ام کودک درونش بیدار شده بود.یه جت کوچولو خرید..شک داشتم بریم تو پارک یا نه.آخه اینقدر صدای جیغ بچه ها میومد هوایی شده بودم.اما فشار جمعیت و صف طولانی که تشکیل شده بود واسه بلیط منصرفم کرد.تو طبقات پایین تر پاساژ کیف خریدم.از یه مانتو هم خوشم اومد ولی واسم کوچیک بود.بعدش رفتیم بیرون و بیرون پاساژ فالوده بستنی و ماقوت خوردیم.

جت همسری:

دیگه وقتی برگشتم هتل همه بدنم درد می کرد از خستگی ولی روز قشنگی بود.پر از حس های خوب بودم.

این قلمدون رو از خونه لاریها خریدم که تو پست قبلجا موند:

 

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٢ ] [ ٦:٥٢ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

چهارشنبه روز دوم سفر ساعت 9 بعد از خوردن صبحانه گشت های داخل شهر رو شروع کردیم. بناهای تاریخی داخل شهر اکثرا تو محله فهادان یعنی اطراف هتلمون قرار داشت.ما دقیقا تو بافت قدیم یزد ساکن بودیم.پس نیازی به ماشین نبود قدم زنان از کوچه های کاه گلی و بسیار زیبا گذشتیم(عکس های بالا)مثل فیلما بود.خیلی رویایی .رسیدیم به خانه لاریها.

راهنما می گفت قدیم ها مردم از بادگیر روی خونه ها می فهمیدن که کی پولداره و کی فقیر.هر چه بادگیر بزرگتر زیباتر صاحبخانه پولدارتر.چون بیرون همه خونه ها کاهگلی بوده ،فقیر و غنی رو از رو شکل بادگیر تشخیص می دادن.

بادگیر خونه لاریها رو هم میبینید که چقدر بزرگه:

 

یه نکته خیلی جذاب یکی از اتاق های این خونه بوده که می گن صاحبخونه اون رو برای پسرش ساخته بوده.می گن پسر صاحبخانه به زن های غربی خیلی علاقه داشته به همین خاطر پدرش داده این اتاق رو پر از عکس زن های غربی کردن اون هم با گچکاری و تزیینات.بی نظیره.

 

روی سقف رو ببینید:

بعد رفتیم زندان اسکندر.

زندان اسکندر رو خیلی نمیشه تو عکس توصیف کرد و از اونجایی که روایاتی که در موردش گفته میشه خیلی معتبر نیست بهتره در موردش صحبتی نکنم

مسجد جامع که دیگه خودش و معماریش یک دنیا حرف برای گفتن داره.من چی بگم از عظمت اونجا.فقط برید ببینید.همین.

این گشت هایی بود که صبح و تا ساعت 11 انجام شد.به آقای راهنما گفتم جایی میشناسید که سنگ داشته باشه.گفت 1 جا معرفی می کنم که کارش عالیه و یه یزد هست و این آقای افضلی این شد که ما رو برد مغازه آقای افضلی نزدیک میدون وقت و ساعت تو همون فهادان.من مگه می تونستم دل بکنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نمیدونم گفته بودم که عشق سنگم؟من اعتقاد عجیبی به سنگ و نیروی درون آنها دارم.این آقا هم که فوق العاده مطلع بود خلاصه محو حرفش بودم که صحرای عزیییییییییییییزم زنگید.دیدم اگه قرار باشه همونجا بمونم دیدن صحرا رو از دست میدم.آدرس اونجا رو به خاطر سپردیم که قبل از رفتنمون حتما دوباره یه سر بزنیم.که آخر سفرنامه سعی می کنم بیشتر در موردش بنویسم.

از فهادان زدیم بیرون و اومدیم میدون امام منتظر صحرا خانوم گل.

با ماشینشون اومد دنبالمون.وای که این دختر چه با انرژی و مهربونه.دوباره آقای همسر رو تنها گذاشتیم و رفتیم الواطی با صحرا و مرمر .نیشخند

صحرا منو برد کافی شاپ هات چاکلت و یه  شیک پیک آپ خوشمزه که همیشه تعریفشو می کرد مهمونم کرد.واقعا راست میگفتا خیلی خیلی خوشمزه بود.دستت درد نکنه خانومی.با مرمر هم دوست شدم .چقدر گرم و مهربون بودن جفتشون.دیدن صحرا هم یکی از اون اتفاق های خیلی خوب این سفر بود که هیچ وقت فراموشش نمی کنم.

بعدش  صحرا جون مثل یک شوماخر رانندگی کرد و منو رسوند میدون امیر چخماق.همسری اونجا منتظرم بود و تو اون فاصله از حاج خلیفه واسه خودمونو دوستامون سوغاتی خریده بود.

نهار رو تو هتل خوردیم و یه کوچولو استراحت کردیم تا ساعت 3.30 که قسمت دوم گشت داخل شهر بود.

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱۱ ] [ ٧:٥٢ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

بعد از چک چک به سمت میبد حرکت کردیم

اولین بنای قدیمی که اونجا دیدیم کبوتر خانه بود اینجا رو ساخته بودن که از کود کبوترها برای کشاورزی استفاده کنن:

این بیرونش

اینم داخلش:

بنای بعدی نارین قلعه بود(قدیمی‌ترین بنای خشتی جهان)

اینجا بهتره به جای عکسای من این لینک رو ببینید چون گویاتره.

اینم عکس خودمون تو نارین:

بعد از اینجا رفتیم کارگاه سفالگری:

این هم از کارونسرای شاه عباسی و چاپارخانه که در همون مکان واقع شده دقت کردین تو اکثر شهرا کارونسرای شاه عباسی هست؟

از این هم عکس نمی ذارم چون هم تو اینترنت هست هم حجم وبلاگم داره سنگین میشه

نهار رو هم تو همون شاه عباسی خوردیم به توصیه راهنمامون و البته قبل از اون محبوب دوست وبلاگیه عزیزم آدرسشو بهم داده بود.اگه رفتین میبد حتما یه سری به اونجا بزنید غذاش عالیه.من بلدرچین خوردم آقای راهنما توصیه کرد بلدرچین بخورم و واقعا هم خوشمزه بود.

این هم یخچال:

در مورد هر کدوم از اینا تو اینترنت سرچ کنید کلی مطلب به همراه عکس ژیدا می کنید اینجا اگه بخوام توضیح بدم از حوصله تون خارجه.

این هم از میبد.

روز اول مختص گشت خارج از شهر بود .حودا ساعت 4 بود برگشتیم هتل تا ساعت 6 استراحت کردیم و بعدش رفتیم مجتمع آریا همزمان با محبوب قرار گذاشتم که تو آریا ببینمش.کارمون تو آریا تموم شده بود که محبوب خودشو رسوند.هر چی از خانومیه این دختر بگم کم گفتم.خیلی هیجان انگیزه که یه دوست وبلاگی  رو بعد از مدت ها ببینی.اینجا دیگه همسری ما دو تا رو تنها گذاشت که با هم حرف بزنیم.نیم ساعتی تو پاساژ چرخیدیمو حرف زدیم.از بودن با محبوب و آرامشش لذت بردم.خدا همیشه نگهدارت باشه دو ست گلم.

بعد از آریا رفتیم فست فود فلفل و یه پیتزای خیلی خیلی خوشمزه خوردیم.پیتزای استیک بود فکر کنم.اون آقاهه یه بشقاب سیب زمینی هم اشانتیون آورد واسمون.خیلی خوشمزه بود.بعدش رفتیم هتل و تو حیاط خوشگلش نشستیم و چای خوردیم.بعد از اونم رفتیم اتاقمون از خستگی بیهوش شدیم.

 

 

 

 

 

[ ۱۳٩٠/۱۱/۱٠ ] [ ٦:٥٥ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

ساعت 9 بود که راهنما اومد دنبالمون و بهمون گفت اولین مقصدمون چک چک هست.خارج از یزد و معبد زرتشتیان.بیشتر از یک ساعت تو راه بودیم و تقریبا از یه کوه سنگی با ماشین بالا رفتیم.بعد از پارک ماشین  یه نیم ساعتی پله نوردی داشتیم به سمت بالا.اینجا خیلی خسته شده بودم و دیگه نفسم بالا نمیومد ولی ارزششو داشت.چون رسیدیم به یه جای خیلییییییییی خوشگل.محو اونجا شده بودم.بزارید عکسا رو بزارم رو عکسا توضیح بدم

این عکس معبد هست.میبینید؟دقیقا تو دل کوهه.

دقیقتر بخوام بگم اینجا آرامگاهه نیک بانو دختر یزدگرد سومه.این نیک بانو همون خواهر شهربانو همسر امام حسینه.

این هم داخل معبد:

اون وسط اسپند میریزن و اطراف هم عود گذاشتن تا هر کی دلش خواست نذر کنه و عود روشن کنه.مثل ما که شمع روشن می کنیم

 

 اون دو تا تشت آب رو می بینید؟از بالای بنا چکه چکه آب میریزه.راهنما می گفت هنوز کسی نفهمیده دلیل این چکه کردن آب چیه واصلا این قطره ها از کجا میاد.چون اون منطقه اصلا بارون نمیاد.دلیل اینکه به اونجا "چک چک "می گن هم واسه همینه.

در مورد این  تنه درخت هم روایات مختلفی هست.گروهی اعتقاد دارن که عصای زرتشت بوده.

من و همسری در حال روشن کردن عود(مردها برای ورود به اونجا باید کلاه سر کنن)

این هم نوشته هایی که بین راه بود و شاید جالب باشه براتون.البته عکس زیاده من تا هر جا وقت اجازه بده براتون می ذارم

اگه خواستین سیو کنین و زوم کنین روش که بهتر بخونین.جالبه

سعی می کنم پست بعدی رو هم زود بزارم که فاصله نیفته

تا بعد

[ ۱۳٩٠/۱۱/٩ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

من از سفر برگشتم

دوست دارم همه چیز رو کامل بنویسم که هیچ وقت یادم نره کجا بودم.اما اولش بگم که  به محض برگشت با یه صحنه دلخراش و یه صحنه زیبا مواجه شدم

صحنه دلخراش این بامبو بود که عاشقش بودم و همونطور که قبلا عکسشو گذاشته بودم می دونید که چند ساله دارمشو مامانم از کاشان برام آورده بود.شدیدا به نیروی مثبت این گیاه معتقدم و به چشم میدیدم که هر وقت باهاش حرف می زنمو عمیقا بهش لبخند می زنم سر حالتره.حتی یادمه یه بار یکی از برگاش یه کوچولو زرد شده بود.یادم اومد خیلی وقته که بهش حتی نگاه نکرده بودم چون در جریان اسباب کشی بودیم.همینجور انداخته بودمش یه گوشه.سریع آبشو عوض کردم شروع کردم برگاشو تمیز کردنو باهاش حرف زدن.باور کنید حالش خوب شد و دوباره سر حال شد.شاید بهم بخندید اما من واقعا اعتقاد داشتم به اینکه اون به توجه من نیاز داره.من رفتم مسافرت بچه ام کمبود محبت گرفت.ببینید به چه روزی افتاد:

 

و این هم صحنه زیبایی که به محض ورود به خونه  اتفاق افتاد :

 

و اما سفر:

سه شنبه ساعت 3.30 از خونه راه افتادیم و ساعت 9 تهران بودیم.تو اون توقف کوتاهی که داشتیم رفتیم قهوه خونه توی ترمینال آرژانتین و ساندویچ مرغایی که از خونه آورده بودیم خوردیم.بعدش هم چایی و حرکت به سمت یزد.

5 صبح بود که رسیدیم.هوا عجیب سرد بود.جوری که تا مغز استخونت می خواست یخ بزنه.سریع رفتیم نمازخونه و بعد نماز و یه کم استراحت راهنما اومد دنبالمون و ما رو برد هتل.این که گفتم با تور رفتم یزد خیلی ها فکر می کنن با یه گروه راه افتادم و رفتم اما اینجوری نبود.استقبال واسه دیدن یزد توی رشت کمه.ما همه چیزمون دو نفره بود.یعنی همه جا یه نفر که همون راهنمای تور باشه دربست با ماشینش در اختیار من و همسری بود.هر جا که رفتیم سه نفری.همه چیزخیلی خیلی عالیو رو برنامه  بود و چون دو نفر بودیم نیازی نبود خودمون رو با بقیه هماهنگ کنیم راحت راحت بودیم و راهنمای تور هم فوق العاده آدم خوبی بود و راه به راه ازمون عکس مینداخت.خدا خیرش بده.همسری میگه بمبارون اطلاعاتی شدیم از طرفش.اینقدر که اهل مطالعه بود و بار اطلاعاتیش زیاد بود و دوست داشت هر چی می دونه منتقل کنه.

خلاصه ما رو رسوند هتل و یه اتاق موقت بهمون دادن واسه استراحت.چون اتاق اصلی رو ظهر باید تحویل می گرفتیم.

یه کم در مورد هتل بگم.هتل کهن کاشانه بر خلاف تصور ما که فکر می کردیم سه ستاره ست،دو ستاره بود.نمای بیرون قشنگی داشت ولی داخل اتاق ها چنگی به دل نمی زد.سعی کردیم باهاش کنار بیایم به چند دلیل.اول اینکه کارکنان خیلی خیلی مهربونی داشت دوم این که ما زمان زیادی رو داخل هتل نبودیم و اکثرا می رفتیم بیرون و سوم این که حیاط خوشگل و با صفایی داشت:

چند تا عکس از هتل می ذارم و بقیه سفرنامه تو قسمت بعد انشا... برم به کارام برسم که فردا بازم باید برم سر کار:

این عکس ها بعد از استراحت اولیه تو هتل گرفته شده:

 

 

 

چون دوست نداشتم پست ها رمزی باشه عکسا رو اینجوری کردمچشمک

[ ۱۳٩٠/۱۱/۸ ] [ ۸:٢۸ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

از یزد براتون می نویسم

با یه دنیا دلتنگی

غروب جمعه ست و واقعا دل کندن از اینجا برام سخته

خیلی سخت

دلم گریه می خواد

نمی خوام برگردم

کویر زیباتر از اون چیزی بود که فکر می کردم

خیلی زیباتر

ساعت 9 شب حرکت داریم

میامو براتون می نویسم

از همه زیبایی های اینجا

فعلا

[ ۱۳٩٠/۱۱/٧ ] [ ٦:٤٥ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

سلام دوستای گلم

فردا یعنی سه شنبه ساعت 3 به سمت یزد حرکت می کنیم

خیلی خوشحالم

کوییییییییییییییییر

عاشقتم

امیدوارم بهم خوش بگذره و دوستای گل وبلاگی رو هم ببینم

همین

پست مفصل باشه واسه بعد از برگشت

 

[ ۱۳٩٠/۱۱/۳ ] [ ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

تارا هستم متولد 3/4/63 زاده شده در شهر باران
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس