اینجا قلب زندگی است.
کاش من همه بودم.با همه ی دهان ها تو را صدا می زدم. 
قالب وبلاگ

ای وای انگاری خیلی دیر شد.ببخشید بچه ها .از تبریکات همتون ممنونم

والا خیلی وقت بود که می خواستم ماشین بخرم کلی شرایط وام و اینا رو می پرسیدم.تو ذهنم یه ماشین صفر بود.می خواستم 132 بخرم.اما یه مدت که گذشت با خودم فکر کردم که چون تازه کار هستم بهتره برای شروع یه ماشین کار کرده داشته باشم واسه ماشین عوض کردن هیچ وقت دیر نیست.خلاصه خیلی اتفاقی یه روز قبل از اینکه اون آپ رو بزارم اینجا داماد همسری با این ماشینی که الان خریدیم اومد دم خونمونو گفت ببینید چه ماشین خوبیه.این مال دوستمه مثل این زیاد پیدا میشه اول نگفت که دوستش می خواد بفروشه.گفت برید بگردید ماشین کار کرده خوب پیدا میشه.منم باهاتون میام.بعد 1 ساعت که مشتاقمون کرد واسه گشتن و سر زدن به بنگاه ها ،یهو گفت دوستم می خواد اینو بفروشه می خرید؟؟بعد گفت من این ماشینو تایید می کنمو همه جوره اوکی هستش.منم ذوق مرگگگگگ.خیلی زود تصمیم گرفتیم بخریمش.به همین راحتی فردای اون روز همسری رفت بنگاهو ماشینو خرید.یه پراید نقره ای. شنبه هم سندشو به نامم کرد.حالا یه روز باید مرخصی بگیرم برم واسه تعویض پلاک.

کلا در جریانید که من گواهینامه مو تازه گرفتم قبل از اون هم اصلا با هیچ ماشین دیگه ای رانندگی نکرده بودم.اما همون روزی که ماشین رو خریدیم اولش با داداشم اینا و خواهر شوهری اینا شام رفتیم بیرون .بعد حدودا 11 شب بود که اومدیم خونه.به همسری گفتم میشه بریم یه دوری بزنیم من پشت فرمون بشینم؟آخه شب خلوته.گفت باشه بریم.خلاصه نشستمو رفتیم تو شهر دور زدیم.خیلی خوب بود.خدا رو شکر اصلا و ابدا از رانندگی نمیترسم.همسری می گه بی کله هستی.شیطاندیگه چه کنیم.ما اینیم دیگه.از اون روز هم تقریبا هر روز پشت فرمون می شینم حتی تو شلوغی خیابون تا دست فرمونم خوب شه و بتونم تنهایی باهاش برم سر کار. جمعه هم تا انزلی رانندگی کردم.یه عالمه تو راه ضبطو بلند کردیم و از ذوقمون جیغ جیغ کردیم.می دونم خیلی کار خزیه ولی ذوق داشتیم دیگه کاریش نمیشه کرد.از خود راضیاینقدر دلم می خواست یهو زنگ بزنم به یکی از بچه هایی وبلاگی که تا حالا ندیدمش و برم دم خونه شون.اما گفتم بدون هماهنگی شاید زشت باشه .ان شا... تو هفته های بعد حتما این کارو می کنم دوست جون.قول.

یه چیز جالب شب دومی که رانندگی م یکردم با اعتماد به نفس کامل مسافر هم سوار کردمخنده.یه زن و شوهر جوون با بچه شون تو خیابون بودن ساعت 12 شب بود.به همسری گفتم سوارشون کنم؟گفت باشه.رسونیمشون خونه اونا هم کلی خندیدنو تشکر کردن.آخرشم خداییش.همسری مونده تو کف اعتماد به نفس کاذب من.نیشخند

 خلاصه ببخشید که دیر اومدم این چند روز همه اش بیرون بودم و در حال تمرین.دوستون دارم می خونمتونقلب

 

[ ۱۳٩٠/٢/٢٧ ] [ ۱:۱۸ ‎ق.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

خیلی یهویی ماشین خریدمتعجب

باورم نمیشهتعجب

[ ۱۳٩٠/٢/٢۱ ] [ ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

بعضی اتفاق های خوب سالی یک بار می افتن مثل همین نمایشگاه کتاب که 1 سال صبر می کنی تا زمان نمایشگاه برسه و توی این همه کتاب غرق بشی.و بعضی اتفاق های خوب دیگه هم هستن که شاید چند سال یه بار هم نیفتن مثل قرار گذشتن و دیدن یه دوست وبلاگی عزیز تو نمایشگاه کتاب تهران.

خیلی با عجله و کاملا یهویی واسه روز جمع بلیط گرفتیم و رفتیم نمایشگاه واقعا از این مساله که 4 سال من و همسرم مثل دو تا پت و مت و خیلی شیک با یک عذابی خودمون رو به نمایشگاه می رسوندیم در عجبم.

هر سال ماشین های آزادی رو سوار می شدیم بعد با مترو(مترو رو در روزهای تعطیل و شلوغ نمایشگاه تصور کنید و دو تا آدم خسته که 5 ساعت هم تو اتوبوس نشستن رو در نظر بگیرید)از آزادی می رفتیم مصلی.شلوغی نمایشگاه برای من همیشه جذاب و دوست داشتنیه ولی پیاده روی و سالن ها و غرفه های طولانیش واقعا آدم رو خسته می کنه.دیگه خرید هم کرده باشیو هر دو تا دستت پر از کتاب هم باشه نوبره.قسمت جالب قضیه برگشتن به خونه است.مترو در حال انفجاره.اتوبوس خالی نیست و اگه باشه باید بالای 1 ساعت توش ایستاده و در حالی که کلی کتاب دستته از این طرف به اون طرف پرت بشی تا به مقصد که همون آزادی باشه برسی.

دقیقا عین این 4 سال ما همین کارو می کردیم.

امسال نمیدونم خدا دلش به حالمون سوخت یا هر چیز دیگه ای، ماشین واسه آزادی گیرمون نیومد.به ناچار توجه کنید به ناچار واسه آرژانتین بلیط گرفتیم.با یه اتوبوس vipخیلی شیک و خوشگل و خیلی راحت رفتیم آرژانتین بعد از رسیدن به مقصد دیدیم که ای دل غافل مصلی تو حلق آرژانتینه.تعجبقیافه منو همسر جان بسیار بسیار دیدنی بود.نیشخندباور کنید تا خود غروب من تو کف این موضوع بودم.خنده

این از این.

رسیدیم نمایشگاه از همون اول همسری گفت ببین سلیقه هامون که تو کتاب مشترک نیست.اگه با هم بریم هر دو اذیت میشیم.قرارمون باشه ساعت 6 درب ورودی.خداییش اینجوری خیلی عالی بود جای اینکه مجبور بشیم دنبال هم راه بیفتیمو همو خسته کنیم.هر کدوم رفتیم سمت کتاب های مورد علاقمون.از 1 تا 4 کلی گشتمو خرید کردم ساعت 4 هم با بازیگوش عزیییزم تو انتشارات سوره قرار داشتم.واقعا دیدن این دختر و شوهر گلش یکی از اون اتفاق های قشنگ نمایشگاه امسال بود.چه صمیمی چه اکتیو.چقدر با روحیه .خیلی خیلی از اینکه تو این دنیای مجازی همچین دوست گلی رو پیدا کردمو دیدمش خوشحالم.با اینکه خیلی کتاب خریده بودمو تقریبا بودجه در نظر گرفته شده تموم شده بود ولی از خرید کتاب هایی که بازیگوش عزیز بهم معرفی کرد اصلا پشیمون نیستم.همش می گم کاش از اول منتظر میموندمو غرفه ها رو با اون می گشتم چون اطلاعاتش خوب بودو میتونست خیلی کمکم کنه اگر چه وقت زیادی هم نداشت و می خواست یه روز دیگه نمایشگاه رو ببینه.موقع رفتن شوهرش اومد و شوهرامون رو هم با هم آشنا کردیم .و خیلی جالب اینکه یادمون رفت با هم یه عکس یادگاری بندازیم.که کلی به خودم فحش دادم که آخه چرا یادم نبود. نگران

اینم کتاب هایی که خریدم.یک سال واسه خوندنشون وقت دارم هیچ مشکلی نیست.شیطان

 

دوستت دارم بازیگوش.زیاااااد.بغل

[ ۱۳٩٠/٢/۱٧ ] [ ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

الهی بمیرم.....

با یه جعبه شیرینی اومده بود خونه..

خیلی ذوق داشت انگار...

من خواب بودم...

یعنی آخر ضد حال زدن به یه مردیه که با ذوق میاد خونه تا یه خبر خوش بده..نگران

اومد گفت بیدار شو دیگه چقدر می خوابی

گفتم خسته ام اذیت نکن می خوام بخوابم....خواب

خسته بودم.خسته می شم.بابا منم آدمممممم.می فهمه ها . می دونم که می فهمه .ولی این زندگی کوفتی که همه اش شده کار چیزی از آدم باقی نمی ذاره .حتی نمیذاره تو از خوشی هات لذت ببری

بگذریم.یه ربع بعدش بیدار شدموسعی کردم از دلش در بیارم.خبر خوش این بود که بازم ارتقا شغلی پیدا کرده.خوشحالم که تو کارش موفقه.واقعا بهش افتخار می کنم که اینقدر سریع پیشرفت کرده.تو محیطی کار می کنه که آدماش واسه ارتقا شغلیشون سال ها باید جون بکنن و انتظار بکشن آخرشم شاید به نتیجه برسن شایدم نه.ولی همسر عزیز من تو کمتر از یه سال چند بار ارتقا درجه پیدا کرد.واقعا تلاششو تحسین می کنم.تشویق

عزیزم ببخش کم حوصله بودم.ببخش که 70 درصد انرژیم رو تو محیط کار از دست می دم.ببخش اگه یه زن خونه دار نیستم که صبح تا شب فقط به تو فکر کنمو مهمترین کاری که انجام میدم برق انداختن خونه و آشپزی باشه.همه سعیمو کردم که هم تو کارم موفق باشم هم چیزی واسه تو کم نزارم.ببخش گاهی ناتوانم.

می دونم درک می کنی.می دونم همراهم هستی.می بینماااااا.شک نکن که میبینم.

تنها بدی که پست جدید همسری داره اینه که کارش شیفتی میشه

یعنی یه هفته صبح و یه هفته عصر و این یعنی اینکه ما باز هم کمتر همو میبینیم.امیدم به خداست.

خدایا شکرت که هستی کنارمون.و همیشه حضورتو یه جوری تو هر لحظه از زندگیمون نشون میدی.

تو این هفته خیلی خبرا بوده

یکیش این که داداشی و همسرش الان کربلا هستن و جمعه میرسن.

دیر به دیر که می نویسم از ذهنم میره خیلی چیزا

یه تغییراتی هم قراره تو شرکت داشته باشیم.دکوراسیون تغییر می کنه و قراره از این به بعد لباس فرم بپوشیم.البته این فقط بخشی از تغییراته همه چیزو نمیشه اینجا گفت.هر چی که هست مثبته و من راضیم.

در مورد پست قبل خیلی هاتون سوالایی داشتین که سر فرصت به همتون جواب میدم.یه کم سرم شلوغه اما جوابا یادم نرفته.

خوب دیگه من برم .ظرف نشسته دارم و لباس اتو نشده.

                                                              تا بعد

 

[ ۱۳٩٠/٢/٦ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

تارا هستم متولد 3/4/63 زاده شده در شهر باران
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس