اینجا قلب زندگی است.
کاش من همه بودم.با همه ی دهان ها تو را صدا می زدم. 
قالب وبلاگ

خندیدن بدون لهجه دومین کتاب فیروزه جزایریه که بالاخره رفتمو خریدمش.با اولین کتابش خیلی هاتون آشنایی دارید.عطر سنبل عطر کاج)

تقریبا نصفش رو خوندم مثل اون قبلیه دارم لذت می برم از خوندنش.اون هفته هم که یوسف آباد خیابان سی و سوم رو خوندم.

جمعه رفتیم کوه.کوه که نه.بیشتر پیاده روی بود.خیلی خیلی خوش گذشت.15 نفر بودیم.از اونجایی که همه اعضای گروه شاغل بودن.شاید دیگه همچین فرصتی پیش نیاد.ولی همه چی عالی بود.هوا هم خیلی خوب بود.واسه صبحونه همسری حلیم درست کرده بود که همه بچه ها حسابی خوششون اومد.

من اصلا چرا می نویسم؟دیگه ذوقی برای نوشتن ندارم وقتی اکثرتون بهم سر نمی زنید.

شاید یه مدت ننویسم.شاااااید.

چقدر همه چی کسل کننده است.

چرا؟؟؟؟؟؟

[ ۱۳٩٠/٦/٢٩ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

 

 

سلام

*امروز هوا بسیااااااااااااااااااار عالی بود.جوری که دوست  داشتی فقط بری بیرونو نفس عمیییییییق بکشی. بابا بزرگم امروز نهار همه فامیل رو دعوت کرده بود.اگه قرار نبود اونجا برم.حتما می رفتم دریا.از اول ماه رمضون تا حالا نرفتم.چون همه اش هوا بارونی بود.ان شا... تا هفته بعد اگه هوا همینجور خوب باشه با همکارام می رم.بعد از نهار با دختر خاله ها رفتیم جمعه بازار لنگرود.بعد از اون هم من و همسری با هم رفتیم لاهیجان روستای سوستان.اینقدر قشنگ و خوش آب و هوا بود که حد نداشت یه جای بکر و دنج.اونقدر دنج که یه عالمه عکس بی روسری خوشگل گرفتم.

*بالاخره بعد از کلی صحبت و برو بیا قراره تو شرکت بیمه بشیم.اینقدر این موضوع کش پیدا کرده که زیاد هم از شنیدنش خوشحال نشدم.از اون طرف هم همسری کفرش در اومده از کارخونه شون.یه سره می گه می خوام بیام بیرون برم تو کار آزاد.از اون اصرار و از من انکار.حالا قرار شده در کنار همین کارش فکر یه شغل آزاد هم باشه.بعدا بهتون می گم چی تو سرشه .فعلا  تو مرحله آزمایشه.

*واسه خونه هم تصمیم گرفتیم امسال اسباب کشی نکنیم.صاحب خونه هم یه کم باهامون راه اومدو نتیجه این شد که همینجا رو تمدید کردیم و خدا رو شکر من امسال مصیبت اسباب کشی رو ندارم.فقط تو فکریه کوچولو تنوع و تغییر دکوراسیون هستم.

*دلم می خواد از الان پولامو جمع کنمو عید یه مسافرت توپ برم.تو پست قبل من زیاد از خواهر شوهر نگفتم.اینقدر که اعصابم داغون بود فقط بدی ها اومد به چشمم.خواهر شوهرم و شوهرش خیلی همسفرهای خوبی هستن.کلا 2 بار باهاشون همسفر شدم و هر 2 بار عالی بودن .خواهر شوهر اینقدر تو مسافرت تر و تمیز و فرزه که آدم حظ میکنه.همه چی سر جای خودشه.هیچ وقت هیچی کم نیست چون مری همیشه حواسش به همه چی هست.کلا تو همه کارا هم پیش قدمه .این اخلاقشو خیلی دوست دارم.خلاصه اینکه  همسفر خوب داشتن خیلی مهمه .

*بچه زن داداشم هفته اول مهر دنیا میاد.خیلی خیلی می خوامش.هنوز براش کادو نخریدم.چه ماه پر خرجیه مهر.اوضاع مالی هم که خراااااب.

دوستای بلاگفایی فکر نکنن من بی معرفت شدمااا به خدا برای 90 درصدتون نمی تونم کامنت بزارم یعنی این کامنتدونی لعنتی یکی در میون کد نمی ده.نمی دونم مشکل از منه یا همتون همین مشکل رو دارید .اعصابم داره خورد می شه.امیدوارم درست شه هر چه زودتر.یه عالمه وب نخونده هم دارم که می خوام کم کم بخونمشون.

چند تا عکس از سوستان:

 

[ ۱۳٩٠/٦/۱۸ ] [ ۸:٢٩ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

سلام بچه ها

عید به همتون خوش گذشت؟

به ما که خیلی خیلی بد گذشت

می تونم بگم یکی از بدترین مسافرت ها رو تجربه کردم.

مسیرمون سمت کاشان بود.ساعت 11 روز عید حرکت کردیم و شب رسیدیم قم و تصمیم گرفتیم همونجا بمونیم.شهر خیلی خیلی شلوغ بود و خونه گیرمون نمیومد ناچار شدیم بریم هتل با کلی هزینه.یعنی این مسافرت واسه ما جز هزینه الکی چیزی نداشت .درسته هتل خیلی خوشگلی بود ولی برای مایی که می خواستیم یه شب تا صبح رو اونجا سر کنیم خیلی زیادی بود.فردای اون روز بعد از زیارت حرم به سمت کاشان حرکت کردیم و اونجا هم یه خونه خیلی شیک گرفتیم (این دفعه به علت کم تحملی جمع و کمبود وقت )بعد از خوردن نهار که اونم خودش داستانی داشت.بماند که چه نهار بی کیفیتی بود و تو چه جای کثیفی سرو می شد.با غ فین رو دیدیم.من اینقدر خسته و کلافه بودم که اصلا نفهمیدم چی شد .یعنی هنوز تو کفش موندم.این سفر اصلا کاشان گردی محسوب نمیشه .دفعه دیگه حتما با تور می رم.شب هم  به خاطر راهنمایی غلط یه عده رفتیم بازار تاریخی.   واقعا ناراحتم  که چرا وقتمون اونجا تلف شد چون هیچ چیز جالبی من اونجا ندیدم.تنها قسمت جالب از نظر من خونه ها تاریخی کاشان بود که جمعه صبح تونستیم بریم.خانه عباسیان و طباطبایی فوق العاده بود.از دیدن اون همه زیبایی و اون همه هوش و ذکاوت دهنم وا مونده بود.خونه ها ی دیگه رو به دلیل کمبود وقت فاکتور گرفتیم و تند تند وسیله هامونو جمع کردیم و زدیم تو جاده.آقا چشمتون روز بد نبینه.قسمت بد داستان از اینجا شروع شد.به دروازه قم که رسیدیم شوهر مری گفت بچه ها بیدار شین (همه خواب بودیم)ماشین جوش آورده.ماشین و زد کنار و از شانس ما امداد ایران خودرو هم همونجا بود.حدودا یه نیم ساعتی سرشون تو ماشین بود و بعدش گفتن که اوضاع خیلی خرابه و احتمالا موتور ماشین باید پیاده شه که حداقل 1 روز وقت می بره.قیافه ما دیدنی بود اون لحظه.همه تو ماشین نشستیم و ماشین رو بوکسور کردنو رفتیم داخل شهر.اونجا بود که دیگه تعمیر کاره بعد از 1 ساعت کار رو ماشین گفت .ماشین 1 هفته باید اینجا بخوابه و نزدیک 1 میلیون خرجشه.طفلی خواهر شوهری اینا .خیلی ناراحتم براشون.خرج کمی نیست که.خسته تون نکنم.یه ماشین دربست گرفتیم از همونجا تا خود رشت.130 تومن هم کرایه اش شد.ناقابل.

اووووووووفففففففففففففففففففف دریا بریم خشک می شه خواهر جان.گور بابای مسافرت.ما لیاقتمون فقط همینه که عین خر کار کنیم  و جون بکنیم.این غلطای اضافی به ما نیومده.گوشاتونو بگیرین چشماتونم ببندین می خوام فحش بدم

نمشثتصبنمتشینزاشیالبعغابنابنتیابزتیشد

آخیش

تو بازار کاشان یه دستبند مسی خریدم که می گن اعصاب رو کنترل می کنه.الان دستبند لازم شدم انگار.

خدافظ

[ ۱۳٩٠/٦/۱٢ ] [ ٩:٤٩ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

عید همه دوستای گلم مبارک باشه

حس خیلی خوبی دارم.شادی وصف نشدنی.

فردا صبح بعد از نماز عید با خواهر شوهری اینا میریم سمت قم و کاشان.

کاش مرخصی داشتم و می تونستم یه مسافرت درست حسابی برم.اما همینم خوبه.

ان شا... تعطیلات به همتون خوش بگذره.

نماز عید هم اگه خوندین منو هم دعا کنید.

بازیگوش جونم به یادتم.زود برگرد پیشمون

تا بعدبای بای

[ ۱۳٩٠/٦/۸ ] [ ٩:٤٦ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

وای نمیدونم چم شده بود بچه ها

هر کار می کردم حس نوشتن نمیومد.الان دیگه خودمو دعوا کردمو افکارمو متمرکز کردم که هر جور شده بنویسم.از خود راضی

یعنی اینقدر روزام تکراری و بی مزه شده که چیزی برای گفتن ندارم؟؟؟

یا شاید همه اش دارم خودم رو سانسور می کنم؟

نمیدونم چرا این تحول مادی که خیلی وقته منتظرشم اتفاق نمیفته.حقوق همسری  قرار بود از اردیبهشت به مقدار قابل توجهی زیاد بشه که تا همین الان این اتفاق نیفتاده.شاید واسه همین کلافه ام.هی قول ماه دیگه رو میدن.بابا قرار نیست یه آدم لیسانس باشه .مسیولیت یه بخش مهم رو داشته باشه.اما عین یه کارگر دیپلمه حقوق بگیره که.از اردیبهشت تا حالا هی می گن ماهه دیگه.خسته مون کردن .کلی قرض و قوله داریم آخه.همسری قاطی کرده رفته یه جای دیگه فرم استخدام پر کرده یعنی ببینین تا چه حد قاط زده ها.

چه میدونم.من که همیشه شکر خدا کردم.این بارم صبر می کنم.آخه موعد خونه مون آخر شهریوره.منم اینجا رو دوست ندارم.یعنی هر جور با خودم کلنجار رفتم که با این خونه ارتباط برقرار کنم.نشد که نشد.دوسش ندارم اصلا.نمی گم بده ها.خوبی زیاد داره ولی سالنش خیلی کوچیکه.مهمونی بیشتر از 4 نفر نمی تونم بدم.خوب نمیشه که اینجوری.

هر چی خیره.بازم صبر می کنیم ببینیم چی پیش میاد.

تو این مدت خبرای خوش هم کم نبوده .مامان شدن هلی جون و صبای عزیز خیلی خیلی خوشحالم کرد.چند شب پیش هم که مسابقه همدم اینا از شبکه آموزش پخش شد و من از ذوق اشک تو چشام جمع شده بود.بس که این دختر رو دوست دارم من.دخترش هم که نگووو.عروووووسکه.همیشه دوست دارم یه دختر مثل مبینا داشته باشم.داشتن دختر خوب و خوشگل نعمتیه ها همدم جون.قدرشو خیلی بدون.و همینطور سر کار رفتن بازیگوش عزیزم  هم یه خبر خیلی خوب بود.بازیگوش جونم به جمع خانوم های کارمند خوش اومدی.امیدوارم موفق باشی تو کارت.

این ماه رمضون برای من ماه فرصت ها بود .سعی کردم کمتر وقتم رو تو نت بگذرونم.تو ختم قرآن اینترنتی شرکت کردمو از همه مهمتر خوندن نهج البلاغه رو که مدت ها بود تو فکرش بودم،بالاخره شروع کردم و شرح خطبه هاشم از روی یه وبلاگ که ختم نهج البلاغه گرفته می خونم.شب های قدر رو هم که 2 شبش رو رفتم حاج مجتهد.یک شب هم حسینه.هر سه شب رو دوست داشتمو کلی آرامش از خدای مهربونم هدیه گرفتم که با هیچی عوضش نمی کنم.

تو این مدت کتاب خوندن هم سر جاش بوده ها.

سفر به گرای 270 درجه نوشته ی احمد دهقان از انتشارت سوره مهر(اولین رمان ایرانی با موضوع دفاع مقدس که به زبان انگلیسی در آمریکا ترجمه شده)-به شدت غمگین و پر از خون و خونریزی.

و من گنجشک نیستم از مصطفی مستور

کلا تجربه کتاب خونیه  من نشون می ده که با رمان ها و داستان های بلند و کتاب های قطور ارتباط بهتری پیدا می کنم تا داستان کوتاه.حالا دلیلش چیه و چرا اینطوریه خودمم نمی دونم.به هر حال هنوز هیچ کدوم از کتاب های مستور جای روی ماه خداوند را ببوس رو نتونسته بگیره.اگر چه نمی تونم از قلم خیلی زیبای آقای مستور فاکتور بگیرم.

بی صبرانه منتظر عید فطرم.با همه ی عشقی که به ماه رمضون دارم اعتراف می کنم که دلم برای چای خوردن تو شرکت یه ریزه شدهنیشخند

خوش باشین دوستای گلمچشمک

[ ۱۳٩٠/٦/۳ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

تارا هستم متولد 3/4/63 زاده شده در شهر باران
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس