اینجا قلب زندگی است.
کاش من همه بودم.با همه ی دهان ها تو را صدا می زدم. 
قالب وبلاگ

بالاخره بعد از  1 ماه زحمت و بدو بدو کاری که ازش حرف زده بودم رو شروع کردیم و امروز اولین روزش بود.شک دارم در موردش حرف بزنم یا نه.بیخیال

مهم اینه که ما همه تلاشمون رو کردیم برای بهبود اوضاع اقتصادیه خانواده دو نفره مون.تا ببینیم خدا چی می خواد و چه اتفاقی میفته

برادرزاده کوشولویه منم حالش خوبه.رفتن خونه مامانم اینا تا این مدت رو تنها نباشن و نینی یه کم از آب و گل در بیاد.

دیشب هم همه رفتیم خونه مامانم اینا و براش تولد صفر سالگی گرفتیمو کادو هامونو دادیم

اینم عکسش:

 

خدا جون یعنی میشه وقتم یه خورده آزاد بشه و به این 100 تا وب نخونده رو یه سر و سامونی بدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

[ ۱۳٩٠/٧/٢٢ ] [ ٥:۳۳ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

من عمه شدممممممممممممممممم

دیشب ساعت 1.20 دقیقه نی نیه ناز ما دنیا اومد

چه شب قشنگی بود

خدایا شکرت

طفلی زن داداشم نتونست طبیعی زایمان کنه.گفتن نینیش خوب نچرخیده و نمی تونیم بگیریمش.زن داداشم اینقدر ناراحت بود که داشت گریه می کرد.آخه کل این 9 ماهو می گفت می خوام طبیعی زایمان کنم و از سزارین متنفرم.ولی خوب خدا نخواست  که اینجوری بشه .هم درد طبیعی رو کشید هم سزارین.ولی خدا رو شکر حالش خیلی خوبه الان.دیشب تا 3.30 اونجا بودم الانم دارم میرم بیمارستان.خیلی خوشحالمممممممممممممممممممممم

[ ۱۳٩٠/٧/۱۸ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

چه روزای سختیه .همه اش کار.همه اش دغدغه .اونقدر که نمیشه درست حسابی از پاییز لذت ببریو با دیدن بچه ها تو مانتوهای رنگارنگشون ذوق کنی.

ماشین رو فروختیم.در راستای همون پروژه ی آقای همسر.امیدوارم پشیمون نشم از این کارم چون با یه عشقی خریده بودمش.عیب نداره حداقل دلم به این خوشه که کل تابستون رو ماشین داشتم و رانندگیم هم نسبتا خوب شد.همسری که قول داده 1 سال نشده دوباره ماشین بخره برام.تا ببینیم چی پیش میاد

اول مهر تولد همسری بود.خیلی فکر کردم براش چی بگیرم که خوشحال شه.به هیچ نتیجه ای نرسیدم.حتی از خودش هم پرسیدم.کلی ناراحت شد و گفت تو این شرایط نمی خوام زیاد پول خرج کنی.منم جای کادو یه تراول 50 تومنی بهش دادمو شام به یه جای سنتی (کادوس)دعوتش کردم که خیلی خیلی خوشحال شد.روز تولدش خیلی روز خوبی بود.صبحش منو بیدار کردو گفت مهمون داریم.بعدش فهمید خواهر شوهری و شوهرش رو به صرف صبحونه مهمون کرده.از شب قبلش هم حلیم بار گذاشته بود.صبح زود هم بلند شده بود و خونه رو تمیز کرده بود .خیلی جالب بود برام زود حاضر شدم تا خواهر شوهری اینا بیان.صبحانه رو خوردیم وبعدش با مامانم اینا و حاج خانم و بقیه رفتیم دریا و نهار رو همون جا خوردیم.هوا هم خیلی خوب بود.خوشحالم که اون روز به همسری خوش گذشت.

دیگه اینکه از این هفته دوباره ساعت کاری عوض میشه.قرار شده 2 روز در هفته عصر کار باشم.خودم راضی هستم.چون واسم خیلی خوبه .صبح ها راحت تر و با انرژیه بیشتری به کارام میرسم.اما همسری اصلا دوست نداره من عصر کار بشم.همیشه با این قضیه مشکل داشته.ولی خوب چاره ای نیست.دیگه کاریه که شده.

امیدوارم کاری که همسری شروع کرده موفقیت آمیز باشه و من بیام با ذوق براتون تعریف کنم.

شمارش معکوس برای دیدن نینیه داداشی شروع شده.

مرسی از اینکه تو پست قبل بهم روحیه دادین.

پاییزتون مبارک

ایام به کام

[ ۱۳٩٠/٧/٤ ] [ ٤:٥٠ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

تارا هستم متولد 3/4/63 زاده شده در شهر باران
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس