اینجا قلب زندگی است.
کاش من همه بودم.با همه ی دهان ها تو را صدا می زدم. 
قالب وبلاگ

این داداش فسقلیه من کی بزرگ شد؟ که اینقدر آدم بشه که بشینه باهام چت کنه؟برام آف بزاره؟؟؟عزییییزمبغل

 

جین ایر نوشته شارلوت برونته

عادت می کنیم نوشته ی زویا پیرزاد

و لیدی ال نوشته رومن گاری

کتابهایی بود که تو این مدت خوندم

جین ایر فوق العاده بود.خوندنش رو به همه کسایی که رمان های کلاسیک رو دوست دارن توصیه می کنم.تا یه مدتی ادبیاتش رو نحوه حرف زدنم تاثیر گذاشته بودخنده

زویا پیرزاد هم که نیازی به تعریف نداره .همه میشناسیدش .

و اما لیدی ال ،این کتاب رومن گاری رو خیلی بیشتر از خداحافظ گری کوپر دوست داشتم . برام جذابیت داشت به خصوص که تو این کتاب لیدی ال هم عصر ملکه ویکتوریا بوده و من کتاب ملکه ویکتوریا رو خونده بودم واسه همین ارتباط برقرار می کردم باهاش.

درس واسه ارشد یه مدت تعطیل شده باید دوباره شروع کنم .کارای جانبیم زیاد شده .

فردا هم امتحان زبان دارم .اصلا اینجا رو دوست ندارم و هیچ گزینه ی دیگه ای هم جلوم نیست.نمیتونم واسه کلاس زبان پا شم برم اون سر شهر.من همون آموزشگاه سفیر رو می خوااااااااااااااام. من و با 30 تا بچه ی راهنمایی گذاشتن تو یه کلاس دارم دیوونه میشم.از زبان بدم اومده .متنفرم از شکوه.از طرفی هم دوست ندارم ول کنم کلاسو چی کار کنم آخهههههههگریه

بهار هم که دیگه تموم شد .دلم می خواد بشینم یه برنامه ریزی مفصل واسه این روزهای طولانی داشته باشم ولی چون برنامه کلاسایی که می خوام برم هنوز مشخص نیست یه کم دست نگه داشتم

همسری هم که بالاخره عینکی شد. دیروز رفت چشم پزشی و دکتر بهش عینک داد

دیگه خبری ندارم جز همون مهمونی های هفتگی صندوقمون و خونه مامان رفتن و دیدن همکار سابق که هفته پیش اومد پیشم

من چرا دلم واسه همکارام این همه تنگ میشه؟؟؟؟بعضی وقتا غیر قابل تحمل می شه حتی.بیخیال .این نیز بگذرد!!!

 

 

 

[ ۱۳٩۱/۳/۳٠ ] [ ۱:٢٩ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

اگه تو باب الحوائج هستی

امروز به دل تنگ و پر گناه من نگاهی بنداز

اینقدر دلتنگ و خسته هستم که فقط نگاه خودت می تونه حالم رو بیاره سر جاش

تنها امید من امروز تو هستی

تویی که حرف دلم رو فریاد نزده می شنوی

یا باب الحوائج

یا باب الحوائج

یا باب الحوائج

یا باب الحوائج

یا باب الحوائج

یا باب الحوائج

یا باب الحوائج

[ ۱۳٩۱/۳/٢٧ ] [ ٦:٠٩ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

جواب کریستینای عزیز به محبت تک تک شما دوستای گلم:

کریستینا :مرسی خیلی خیلی مرسی از تمام دوستای خیلی عزیزم. خدا میدونه چی کشیدم. وقت عمل ریتم مامان به 26 تا هم رسیده بود و از مرگ برگشت. خون ریزی شدید قلبی هم کرد. برای دو هفته دیگه باید بریم بیمارستان تا باطری هم بذارن اما دیروز هم به تپش دچار شده بود و خیلی حالش بد بود خدا میدونه چطوری بردیمش رشت و دکتر خودش دید. خواهر بزرگم هم از اروپا اومده تا دو هفته ایران هست. خیلی روزای بدی رو دارم میگذرونم. 400 قسمت دهلیز رو سوزوندن با لیزر تا بتونن زنده نگهش دارن. بازم ممنونم الان خودش کنارمه گریه اش گرفته از دعا هاتون حتما عکس مامانم رو تو وبلاگم میذارن تا ببینیدش

 

تو کامنتدونی هم هست حیفم اومد نیارمش اینجا.

دلیل اصلی آپ نکردنم اینه که می خواستم اون پست همچنان بالا باشه.از کجا معلوم شاید دعای از ته دل یکی از شما باعث شد که حال مادر عزیز دوستم بهتر بشه و انشا... که بهتر از این هم میشه.

از همه تون ممنونم.ماچ

 

[ ۱۳٩۱/۳/٢٥ ] [ ٤:٤٩ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

این دوست منه

کریستینا

مامانش با ارزشترین و بهترین دوستیه که تو زندگی داره.

مامانش به جونش بسته ست.

شمایی که این صفحه رو می خونی.می دونم حوصله نداری برای کسی که اصلا نمیشناسیش بشینی و دعا کنی.فقط چشمتو ببند و به نیت خوب شدن مامان کریستینای عزیزم که الان تو بیمارستان دی تهران بستریه و ریتم قلبش منظم نمیشه یه صلوات فقط یه صلوات از ته دل بفرست.

و شمایی که خواننده خاموش منی .این یک بار رو روشن شو و فقط یه نقطه تو کامنتدونی بزار که بفهمم اینجا رو خوندی و اون صلوات از ته دل رو فرستادی.

     

      « أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَیَکْشِفُ السُّوءَ »

[ ۱۳٩۱/۳/۱۸ ] [ ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

خیلی وقته ننوشتما

الانم دیگه خودمو دعوا کردم تا بیام بنویسم حس نوشتن ندارم.

اون کارو بالاخره نرفتم.دیگه حاضر نیستم به هر قیمتی کار کنم جون بکنم.نمی ارزه واقعا.من الان دارم از زندگیم لذت می برم.چرا دوباره خودمو گرفتار کار سخت بکنم.واقعا این اون چیزی نیست که من می خوام.

این چند روز تعطیلی هم عالی بود.یه روز پیش بابای خودم.یه روز بابای زن داداشم .یه روز هم بابای همسر.این آخری کلی سوژه  بود برای خودش.اصلا نمیدونم می تونم تعریف کنم یا نه.

دومین روز تعطیلی با خواهر شوهر اینا رفتیم دریا سمت انزلی کلی بادبادک بازی کردیم .آخرین روز هم رفتیم سمت فومن .این وسطا هم خونه ی باباها.برای بابای همسری بلوز خریدم واسه بابای خودم هم کتاب.

بزارید تعریف کنم جریانو.خونه بابای همسری که بودیم ساعت 12 شب موقع برگشت یهو بابای همسری 2 تا کتاب کادو شده آورد و یه برگ کاغذ که توش یه چیزایی نوشته شده بود.شروع کرد سخنرانی کردن .کلا پدرشوهر من کم حرف می زنه وقتی هم که حرف می زنه باید مواظب باشی  ترکشا بهت اصابت نکنه. خلاصه صحبت می کرد دیگه مادرتون ال است بل است. اصلا بهترین زن قرن است  نمونه ی نادری است از زن های اصیل مهربان بخشنده دستگیر بهتریییین مادرشوهر بهتریییین مادر زن. باید کف پایش را ببوسید . برایش بمیرید این وسط ها چاشنیه گریه رو هم اضافه کنید ها .یعنی قیافه ی ماها خنثی

قرآن گفته است ان الذین آمنو  با "کسانی که ایمان آورده اند" صحبت می کند ان شا... سال آینده آمنویتان را بیشتر کنید. بعد از سخنرانی قرای پدرشوهر ایشان دو کتاب به من و دختر ارشدشان که همیشه کنار هم می نشینیم تقدیم نموده اند و فرمودند گذشته ها را فراموش کنیم و گذشت داشته باشیم .بعد از ایشون هم مادرشوهر سخنرانی کرد و دو قطره اشک هم سهمیه ی ایشون بود.

این وسط بگم شوهر خواهرشوهر یه جواب باحال داد به حرفای پدرشوهر کم لطفیه اگه ننویسم .خیلی خوشم اومد آخه.برگشت گفت خدا هر جا گفته آمنو بعدش هم گفته و عملوالصالحات یعنی اگه عمل نکنید نه اونی که میگه حرفش ارزشی داره نه اونی که گوش میده بهره ای می بره.نیشخند

اصلا آسمون رو به ریسمون پیوند دادن که تهش یه نتیجه جالب بگیرن.

بهتره تو پرانتز یه توضیحی بدم کلا معضل اصلی، علاوه بر بدیهایی که در حقمون کردن و خودشون هم خوب میدونن که چه کردن با ما، خواهرشوهر کوچیکه بود .من و خواهرشوهر بزرگه دلمون از دستش خونه واسه همین اصلا تحویلش نمیگیریم.همسری و بقیه هم همینطور.اینقدر بی ادبه که ما اصلا ترجیح می دیم باهاش صحبت نکنیم.اونوقت بابا و مامان همسری هییییییییییییچ وقت نشده که با اون صحبت کنن و ازش انتقاد کنن همیشه کسی که انتقاد میشه بقیه هستن. حالا دیدن دختره تک افتاده دارن واسش سینه چاک می کنن و اینجوری اشک تمساح میریزن.یعنی یه نمایش مضحک ایجاد کردن که چی؟ با خواهرشوهر کوچیکه خوب باشین .این در حالیه که همون شبی که این حرفو می زدن این دختره مدام در حال بی احترامی کردن به خواهر و برادر بزرگترش بود.

کسایی که منو میشناسن میدونن من اصلا آدم بد جنسی نیستم تو این وب هم ،صحبت در مورد مادرشوهر و خواهر شوهر نمیکنم جز موارد معدود .فکر می کنم کار بیهوده ای هستش .ثبتش کنم که بعدا جز خاطراتم بشه؟ ابدا دوست ندارم . در حالی که شاید هیچ کدوم شما مشکلاتی رو که من با اینا دارم نداشته باشین .اما من همیشه سعی می کنم از تنش فاصله بگیرم. دیگه بدونید این سخنرانی پدرشوهر چقدر خارج از عرف بوده که در موردش نوشتم.کتاب رو همون فرداش خوندم و فقط می خندیدم.از اینکه پدرشوهر من انگار کتاب رو گذاشته جلوش از روش مشق نوشته .خوب بنده خدا یه حرف جدیدتر می زدی که اینجوری ضایع نباشه که اهل مطالعه هم نیستی.

من گذشت رو زیر بنای زندگی می دونم.مادرشوهرم رو بخشیدم و حرفای گاه و بیگاهشو زیر سیبیلی رد می کنم.چون جایگاه مادر برام مقدسه.ولی در مورد خواهرشوهر باید بگم.هرگز و هرگز گذشت نمی کنم و از حقم نمیگذرم و هیچ وقت دلم باهاش صاف نمیشه.حالا هی بیان گریه و ناله کنن که ما بزرگتریم به خاطر ما ببخشین.

حالا همه فکر میکنین من باهاش قهرم.نه اصلا.بر عکس خواهرش باهاش حرف می زنم.به روش می خندم.اما خودش خوب می دونه که حق نداره وارد حریمی به اسم صمیمیت و دوستی با من بشه.باید فاصله اش رو تا عمر داره حفظ کنه.

[ ۱۳٩۱/۳/۱٦ ] [ ٦:٤۳ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

الان واقعا بین دو راهیم

نمیتونم تصمیم بگیرم

حقیقتش یه کاری جور شده .جاش خوبه .کارش خوبه حقوقش هم همینطور.ولی ساعت کاریش بده.مثل خیلی ازشرکتهای خصوصیه دیگه دو شیفته است .یعنی هم صبح باید برم هم عصر. ولی مثل شرکت قبلی نیست که بیمه نکنه و حقوق کم بده.اما گفته قرارداد یکساله می بندمو تا یکسال هر مشکلی هم برات پیش بیاد نباید از اینجا بری

راستش اینا منو میشناسن .تو شرکت قبلی که بودم .با این شرکت کار می کردیم .همه جوره می دونم که قابل اعتماد هستن . و از طریق یکی از دوستامون فهمیدن که من  کی هستم و کجا کار می کردم و واسه همین قبول کردن.چون مورد اعتماد بودن خیلی براشون مهم بود.

مشکل من فقط ساعت کاریه ناجورشه .امروز باید تصمیم بگیرمو بهشون خبر بدم.همسری میگه برو. چون اون موافقه خودمم احتمالا تصمیم بگیرم قبول کنم  فقط نگرانم. شما جای من بودین چی کار می کردین؟

[ ۱۳٩۱/۳/۳ ] [ ۳:٢٦ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]

"خداحافظ گری کوپر" رو خوندم.اونقدر که ازش تعریف می کردن جالب نبود.به نظر من بعضی کتابا خوبن.مفهومین .ولی واسه فرهنگ ما نوشته نشدن.نه اینکه بگم چیز خاصی توش نداشته. نه . فقط ساده و روون نبود.شاید به ترجمه بر می گرده.من توقعم از کتاب خیلی بالاست.دوست دارم هر چیزی می خونم آخرش یه نکته ای ازش گرفته باشم .منظور نویسنده رو بگیرم .100 در 100 این کتاب هم یه مفهمومی رو دنبال می کرده یه چیزی مثل آزادی، رهایی از تعلق و یا یه چیزی شبیه این.اما برای من گنگ بود. اینجور کتابایی که باید نقدشو بخونم تا بفهمم چی به چی بوده رو زیاد دوست ندارم .

اما این کتاب

این مردم نازنین

1 روزه تمومش کردم.به دلم نشست .چون جدید بود.تجربه یه بازیگر دوست داشتنی مثل رضا کیانیان از بودنش با مردم.

" من در خیلی قلب ها خانه ای دارم .هیچ وقت آواره نمی شوم . بی سر پناه نمی مانم .این همه قلب ، این همه خون ، این همه تپش .این همه عشق ، این همه تنهایی و این همه مردم. این مردم نازنین. "لبخند

این روزا سرم خیلی شلوغ شد .حتی از وقتایی هم که می رم سر کار بیشتر.تقریبا همه صبح ها تدریس دارم .کار پروژه و تایپ هم قبول می کنم و بعضی وقتا تعدادش میره بالا .پس تو خونه هم که هستم همیشه  سرم تو کامپیوتره. 2 روز در هفته کلاس زبان هم که سرجاشه .دو روز هم که مخصوص ورزشه و فعلا ادامه داره . درس خوندن واسه ارشد رو هم به همه ی اینا اضافه کنید .تقریبا این درس خوندن شده بک گراند همه کارام.هر وقت  یه وقت خالی دارم یا مثلا میرم پارک یا مطب دکتر یا هر جایی شبیه این که کار دیگه ای ندارم واسه انجام دادن کتاب درسی دستمه . نگاه به این کتاب خوندنای متفرقه من نکنید اینا همه اش واسه آخر شب و قبل از خوابه.

این شلوغ پلوغی رو دوست دارم.باعث میشه احساس تنهایی نکنم.چون همسری صبح میره و غروب میاد. سر من باید یه جوری گرم شه دیگهزبان

برای روز پدر و روز مرد یه برنامه ویژه دارم.امیدوارم خوب پیش بره .

خیلی تنبل شدینا.مثل من نباشین .زود زود آپ کنین دیگه.

[ ۱۳٩۱/۳/۱ ] [ ٩:٥٦ ‎ق.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

تارا هستم متولد 3/4/63 زاده شده در شهر باران
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس