اینجا قلب زندگی است.
کاش من همه بودم.با همه ی دهان ها تو را صدا می زدم. 
قالب وبلاگ

بازم سلام

امروز رفتم کلاس و بالاخره مانتوی عیدمو برش زدم کلاسمون تا دوشنبه تعطیل شده و منم تو این مدت اگه خدا بخواد کار خونه تکونی رو تموم می کنم.دیروز بازم با همسری رفتیم خرید .من یه بلوز آستین بلند سفید خریدم و همسری یه بلوز سبز کمرنگ و یه شلوار خاکستریه خیلی روشن که تقریبا به سفید می زنه بعدش دیگه خسته شدیم و اومدیم خونه من تو خرید کردن خیلی سخت گیرم تا همه جا رو نگردم ول کن نیستم واسه همینم ترجیح می دم هر وقت حوصله داشتم برم واسه خرید از وقتی هم که ازدواج کردم فقط دوست دارم با پیشی نازم برم خرید با هر کس دیگه برم بهم خوش نمی گذره.اینم از این.

17 اسفند تولد داداش کوچیکه است من کلا دو تا داداش دارم که یکیشون 1 سال از من کوچیکتره و اون یکی هم کلاس پنجم ابتداییه.حالا موندم واسش چی بخرم که خوشش بیاد یه کم کمکم کنید اینم بگم اسباب بازی نمی خوام بخرم.می خوام یه چیز جدید باشه.

راستی وبلاگ مجی رو که خوندم بدم نیومد یه چند سطری در مورد مادر شوهرم بنویسم.

در مورد رابطه خودم و مادر شوهرم هر موقع خواستم چیزی اینجا بنویسم به بن بست رسیدم نه میتونم تعریف کنم ونمی تونم بدگویی یه جورایی هنگ کردم.فاصله بین عقد و عروسیه ما روابط خیلی عالی نبود واسه همین خاطرات تلخ تو پس زمینه ذهنم منو رها نمی کنه با اینکه بعد عروسی مشکل چندانی نداشتم نه تو زندگیه من دخالت می کنه و نه کاری به کارم داره.در واقع من همیشه در مقابل هر چیزبدی که واسم اتفاق میفته سکوت محض هستم نمی دونم چه اتفاقی افتاده که بعد از عروسی به این اندازه مورد توجه خانواده همسری قرار گرفتم از در خونه شون که برم تو مدام قربون صدقه می رن و تا حالا هم نشنیدم که جایی ازم بدگویی کنن اما خیلی زیاد شنیدم که بهم میگن مثلا فلان جا مادر شوهرت داشت ازت تعریف می کرد و به همه می گفت عروسم و از دخترام بیشتر دوست دارم ولی نمی دونم چرا نمی تونم این محبت رو باور کنم بعضی وقتا فکر می کنم شاید وقتی در مقابل همه بدی ها سکوت کردم و هیچ وقت به خانواده همسرم بی احترامی نکردم حالا دارم نتیجه شو میبینم شاید مادرم راست می گفت که همیشه باید تو زندگیم گذشت داشته باشم تا بتونم راحت و در آرامش زندگی کنم ولی بعضی وقتا از سکوت خودم متنفر میشم از اینکه وقتی با چیزی مخالفم و یا داره به سلیقه ام توهین میشه و یا وقتی کسی با حرفاش داره اذیتم می کنه من فقط سکوتم.بعضیی وقتا وقتی از دست همسری خیلی ناراحت میشم جای اینکه حرف بزنم و بگم دردم چیه سکوت می کنم دلم می خواد اون لحظه داد بزنماا ولی نمیشه .نمی تونم. این اخلاقم هم خودم و آزار می ده هم همسری رو .چون اون دوست داره من اینجور موقع ها حرف بزنم اما...

بعضی وقتا خود پیشی وقتی میبینه از حرفی ناراحت شدم بهم می گه پس چرا ساکت بودی چرا همون لحظه حرفتو نزدی که حالا اینقدر اذیت بشی و من نمیدونم چی باید بگم .

مادر خودم واسم یه تعریف مشخص داره یه زن ساده و مهربون و دوست داشتنی .این تعریف یه مادره تو ذهن من. همیشه سعی کردم همه رو دوست داشته باشم مادر شوهر خودم رو هم شاید عاشقش نباشم ولی تمرین دوست داشتنش رو زیاد کردم خیلی سعی کردم حتی اگه ته دلم نتونستم تو زبونم و تو رفتارم نشون بدم که دوسش دارم.شاید خاصیت جوونی اینه که نمیتونیم بدی ها رو ببخشیم و راحت زندگیمونو بکنیم.

چرا من تارای ٢۴ ساله که عاشق شوهرشه نمیتونه ببخشه و هیچ انتظاری حتی انتظار محبت رو از خانواده شوهرش نداشته باشه؟مشکل کجاست؟

[ ۱۳۸٧/۱٢/۱٤ ] [ ٢:۱۸ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

تارا هستم متولد 3/4/63 زاده شده در شهر باران
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس