اینجا قلب زندگی است.
کاش من همه بودم.با همه ی دهان ها تو را صدا می زدم. 
قالب وبلاگ

سلام دوستان

عید به همتون خوش گذشت؟

خاطراتمو به صورت روز شمار براتون گذاشتم امیدوارم حوصله تون از خوندنش سر نره :

  

30 اسفند: تا لحظه آخر من مشغول انجام دادن کارایه نیمه تموم بودم دوختن دکمه مانتو شستن ظرفها مرتب کردن لباسا چیدن سفره هفت سین و...خلاصه سفره هفت سین رو چیدیم و تند تند لباس پوشیدیم و سال نو رو با دعای خیر واسه همه اونایی که میشناختیم و خودمون تحویل گرفتیم.بعد از اون هم من و فرهاد به هم عیدی دادیم.من یه ساعت مچی بهش دادم و اون هم یه عروسک گاو بزرگ که خیلی دوسش دارم اسمشم گذاشتم تپل عکسش رو هم در انتهای همین پست می ذارم.

بعد از اون هم آماده شدیم واول رفتیم خونه مادر شوهرم واسه تبریک.1 ساعتی نشستیم و بعدش با مامان و بابای خودم قرار گذاشتیم تو خیابون چون خیلی دیر شده بود دیگه نرفتیم خونه آخه باید می رفتیم خونه بابا بزرگم که تو رشت نیست و تو یکی از شهرستان های اطرافه لازم به ذکره که پدر بزرگ من فقط روز اول رو به عنوان عید دیدنی قبول داره یعنی همون روزی که سال تحویل میشه همه باید برن خونش چون از روز دوم دیگه خونه نمیمونه و هر کی هم دیگه اون روز بیاد میگه عید دیدنی تموم شده چرا الان اومدین؟

اره رفتیم خونه بابا بزرگ بعدشم رفتیم خونه باغ (بابام اینا تو همین شهرستان یه خونه باغ دارن و روزایه تعطیل می رن اونجا که به فامیل نزدیک تر باشن.ما هم قرار شد یه چند روزی اونجا بمونیم که راحت تر بریم عید دیدنی.

رفتیم خونه باغو شاممون خوردیم و بعد شام هم یه چند جایی رفتیم و بعدش دوباره برگشتیم خونه باغ تا فرداش.

1 عید: صبح تو خونه باغ بودیم و یکی از خاله هام اومد اونجا و همین طور عمه ام.عصر هم خودمون رفتیم خونه چند نفر و دوباره خونه باغ.

2 عید: : تا شب همین جور خونه این فامیل و اون فامیل وشبش برگشتیم رشت خونه خودمون.

3 عید: ظهر خونه خالم اینا تو لاهیجان دعوت شدیم.همه خاله هام اونجا دعوت بودن خیلی خوش گذشت.عصرش هم من و فرهاد و داداشم به اتفاق دختر خاله و پسر خالم رفتیم سمت شیطان کوه یه دوری زدیم و بستنی خوردیم از اون هوای عالی کلی لذت یردیم و بعدشم دوباره اومدیم خونه خاله و شبش هم با مامانم اینا خونه مادر شوهرم دعوت بودیم واسه همین برگشتیم رشت ورفتیم خونه فرهاد اینا.بعد از شام مامانم اینا رفتن وتازه فهمیدیم یه اتفاق بد تو فامیل فرهاد اینا افتاده کلی غصه خوردم و تا الان هم همش ناراحتم و همین جور دارم غصه می خورم به خاطرش اما نمی خوام اینجا بنویسم .حوصله مرور کردنشو ندارم.

4عید:تا ظهر خونه بودیم بعد از ناهار هم با مادر شوهرم اینا رفتیم عیددیدنی خونه فامیلای فرهاد.دریا هم رفتیم و درست همون موقعی که رسیدیم دریا ماهیگیرا داشتن تور ماهیگیری رو بالا می کشیدن و منظره جالبی بود .چند تا عکس هم براتون گذاشتم.و دیگه اینکه خونه یکی از دوستای پدر شوهرم که تو کار پرورش گل بود رفتیم اونم خیلی جالب بود گل های کاملیا رو در رنگ های مختلف پرورش می دادو همین طور یه تعداد گل دیگه که نمی دونم اسمشون چی بود ولی به عنوان عیدی یه گلدون گل کاملیا رو هم به من هدیه داد که خیلی خوشگله.

5 عید:بعد از چند روز این ور و اون ور رفتن این روز رو کامل خونه بودیم و استراحت می کردیم من فرصت کردم یه کم تی وی ببینم و بفهمم دنیا دست کیه

6عید : تا غروب خونه بودیم و استراحت می کردیم و تی وی می دیدیم شب هم خونه خواهر شوهرم دعوت بودیم مادر شوهر خودش هم بود جریانات این روز در اسرع وقت به طور کامل توضیح داده می شود.

 7عید:ظهر خونه مادر شوهرم دعوت بودیم همه عموها و عمه های همسری هم بودن ما هم اونجا بسیار کوزت شدیم تا عصر.بعدش رفتیم خونه مامانم و با اونا رفتیم انزلی خونه عمه من فرهاد خیلی دوست داشت زودتر حرکت کنیم تا بتونیم بریم دریا اما دیگه غروب راه افتادیم و نتونستیم بریم دریا اما در هر صورت خونه عمه همیشه خوش می گذره .

8 عید : دقیقا همون هایی که  6 عید خونه خواهر شوهرم بودن اومدن خونه ما واسه شام و ایضا این شب نیز بعدا توضیح داده می شود.

این هم عکسایی که قولشو اون بالا دادم

سفره هفت سین

ساعت مچی(عیدی من به فرهاد)

عروسک گاو(عیدی فرهاد به من)

گل کاملیا

ماهیگیری تو دریای رودسر 1

ماهیگیری تو دریای رودسر 2

ماهیگیری تو دریای رودسر 3

ماهیگیری تو دریای رودسر 4

                                                                                  ادامه دارد

 

[ ۱۳۸۸/۱/۱٤ ] [ ٧:۳۱ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

تارا هستم متولد 3/4/63 زاده شده در شهر باران
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس