اینجا قلب زندگی است.
کاش من همه بودم.با همه ی دهان ها تو را صدا می زدم. 
قالب وبلاگ

سلام من تارا هستم از رشتنیشخند.

با ادامه خاطرات نوروزی در خدمتتون هستم نیشخندنیشخند

 

9عید : کلی ظرف نشسته از شب قبل باقی مونده بود خونه هم که می دونین بعد از رفتن 11 تا مهمون چه شکلی میشه حالا همه اینا رو داشته باشین این رو هم اضافه کنید که واسه ناهار هم مهمون داشته باشم.اونم کی؟خانواده فرهاد (پدرو مادرو ...). ساعت 9 از خواب بیدار شدم و دیدم به به کف سالن یه پارچه پهن شده و کل ظرفها کاملا شسته و خشک شده و آقای خونه تو آشپزخونه تند تند داره ظرف های باقیمونده رو می شوره از خوشحالی کم مونده بود غش کنم وااااااااااااای همسرممممممممممممممممم دیگه احساساتم از کنترل خارج شده حتی همین الان .آخه اینقدر غمم گرفته بود واسه شستن ظرف ها که نگو خلاصه ما طی به جا آوردن تشکرات ویژه از پیشی رفتیم تو آشپزخونه و بساط صبحانه رو ردیف کردیم و بعدش دیگه تند تند سبزی پلو با ماهی درست کردم و قورمه سبزی و سالاد و.. همسری هم تا آخرش مثل شب قبل کمک کرد(مرسی همسرم).مهمونا اومدن و رفتن.

(اینو هم تا یادم نرفته تو پرانتز بگم که مامانم اینا هم تو این روز با کاروان راهیان نوربه سمت اهواز حرکت کردن و واسه 13 بدر پیشمون نبودن)

 همسری گفت چطوره شب زنگ بزنم یکی از دوستامون بیاد که من گفتم تا اطلاع ثانوی از پذیرفتن هرگونه مهمان به علت خستگی فراوان معذورم.بعدشم دیگه اومدم پای نت و یه کم وبگردی و سر زدن به دوستان. ساعت 10.30 شب بود که یکی از دوستانمون که قبلا تعریفش رو کرده بودم و گفته بودم همکلاسیم بودم و الان دیگه جز دوستان خانوادگیمون هستن باهامون تماس گرفت و گفت که فردا قراره با یکی از دوستانمون بریم بیرون شما هم میاید ؟ما هم موافقت کردیم و قرار شد که ناهار رو درست کنیم و فرداش باهاشون بریم تند تند شروع کردم به غذا درست کردن .استامبولی درست کردم و تقریبا تا 2 شب بیدار بودیم تا وسایل فردا رو آماده کنیم .همسری 2 خوابید ولی من تا نزدیکای 4 خوابم نبرد.یواشکی بگم فردا رو حتما بخونیدا چون روز مهمیه.

10 عید: 10 فروردین واسمون روز مهمی بود و قرار بود دو تایی جشن بگیریم و طبق قرار هر سالمون بریم آتلیه و عکس یادگاری دومین سالگرد عقدمون رو بندازیم اما گردش یک روزه ی دوستان برنامه مون رو به هم زد و همون شب قبل یعنی یه ربع بعد از اینکه دوستمون زنگ زد کادوهامون رو به هم دادیم وبه هم تبریک گفتیم و بقیه برنامه ها رو گذاشتیم واسه یه روز دیگه.هر دومون واسه هم ادکلن خریدیم و جالب تر اینجاست که دقیقا از یه جا خرید کرده بودیم. چه کنیم دیگه با هم تفاهم داریم  حتی تو خریدن کادواز خود راضی. ساعت 7 صبح دوستان اومدن دنبالمون و رفتیم بالاتر از کومله و محلی به اسم خرما که بسیار زیبا بود .کلا 8 نفری می شدیم تا شب کلی گشتیم و خندیدیم و خلاصه خیلی خیلی خوش گذشت و سالگرد عقد ما اینجوری به یاد موندنی تر شد. تو راه برگشت بودیم که دختر خاله عزیزم ستاره زنگ زد و گفت ما رشت هستیم و می خوایم بیایم خونتون عید دیدنی منم گفتم که هر وقت رسیدم خونه زنگ می زنم که بیان.خلاصه اومدم و در عرض یه ربع تند تند لباس عوض کردم و ظرفایی که باقی مونده بودم رو شستم و خونه هم که تقریبا تمیز بود و بعدش خاله اینا اومدن عمه دختر خالم هم باهاشون اومده بود که خیلی خوشحال شدم و بازم کلی خندیدیم و خوش گذشت.گاو تپلم رو هم به ستاره جون نشون دادم و بازم الکی ذوق کردم خوب دوسش دارم خوب.دیگه شب از خستگی در حال مرگ بودم تمام بدنم درد می کرد .همسری هم ترسیده بود چون از درد دیگه به گریه افتاده بودم یه مسکن واسم آورد خوردم و زود خوابیدم.

11 عید: به خاطر خستگی دیروز، صبح رو خونه موندیم و واسه شب کی دیگه از دوستامون رو دعوت کردیم گفتن شام جایی برنامه دارن و قرار شد که بعد از شام بیان .ساعت 9 اومدن .این همون دوستمه که گفتم خیلی شیطونه و هر وقت میاد ما رو می کشه از خنده اگه یادتون نیومد دیگه الان گفتم .هر وقت میاد پیشمون اینقدر ما می خندیم که دیگه آخراش به گریه میفتیم بس که شیطونه هم خودش هم شوهرش.چند تا عکس هم با هم  انداختیم و بعد از کلی شیطونی دیگه آخر شب رفتن.آخی نازییییییییییییییی(نشان دهنده علاقه وافر به دوستم)

12 عید: دیگه تنبلی رو گذاشتیم کنار و آماده شدیم که بریم آتلیه عکس بگیریم حدودا 11 بود که رفتیم و عکس گرفتیم و خانوم عکاس هم کلی از ما خوشش اومد و می خواست مخمون رو بزنه که بیاد عروسیمون رو فیلمبرداری کنه طفلی فکر می کرد ما عقد کرده هستیم .بعدش هم کلی ناراحت شد وقتی فهمید عروسی گرفتیم ولی من چون خیلی ازش خوشم اومد سال دیگه هم میرم پیش همین .

ناهار رو هم رفتیم پیتزا خوردیم به تلافی 10 عید که نرفتیم بیرون بعد اومدیم خونه و کمی استراحت کردیم و بعد از جومونگ راه افتادیم به سمت خونه خاله اینا تو لن*گر*ود تا 13 بدر از اونجا راحت تر بتونیم حرکت کنیم و مثل هر سال بریم باغ شوهر خاله ام .ساعت 10 رسیدیم اونجا شام رو خوردیم و حدودا 4 صبح بود که خوابیدیم (من و ستاره هر وقت کنار هم باشیم تا صبح بیداریم)

13 عید: صبح خاله زحمت کشید و ناهار رو درست کرد ودیگه امسال باغ شوهر خاله رو بنا به دلایل غیر قابل ذکر بیخیال شدیم و  رفتیم به سمت لیلا کوه و ملاط.  دوستای شوهر خاله هم اونجا بودن دیگه تا شب من و فرهاد و و دخترخاله و پسرخاله ام همش می رفتیم جاهای مختلف هی عکسایه خوشگل می گرفتیم و کلی بهمون خوش گذشت دیگه اومدیم خونه از حال رفتیم شب هم همون جا موندیم و صبح حرکت کردیم به سمت خونه و تعطیلات به همین زودی و با همه خاطرات تلخ و شیرینش تموم شد.

 

مناظری از باغ چای در لیلا کوه١

مناظری از باغ چای در لیلا کوه٢

مناظری از باغ چای در لیلا کوه٣

مناظری از باغ چای در لیلا کوه۴

مناظری از باغ چای در لیلا کوه۵

                                              بازم میام با خبرایه جدیدماچ

 

 

[ ۱۳۸۸/۱/۱۸ ] [ ٢:۳٤ ‎ق.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

تارا هستم متولد 3/4/63 زاده شده در شهر باران
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس