اینجا قلب زندگی است.
کاش من همه بودم.با همه ی دهان ها تو را صدا می زدم. 
قالب وبلاگ

سلام بچه ها بابت تاخیر چند روزه عذر می خوام می خواستم همه کارا تموم شه و یه دفعه بیام خبرشو اینجا بنویسم .

بالاخره داداش بنده داماد شد.ماجرای ازدواجشون هم از این قراره که تو عید واسه عیددیدنی رفتیم خونه مادر شوهره خواهر شوهرم.(خانواده هامون با هم دوست هستن)

قبل از اینکه بریم خونشون من خواهر شوهره خواهر شوهر خودم رو به مامانم پیشنهاد داده بودم واسه داداشی و قرار بود عید که رفتیم خونشون داداشم اونو ببینه که خوشبختانه دید و پسندید یادتونه تو خاطرات عید 2 روز رو نوشته بودم بعدا توضیح می دم؟یه روزش که مهمونی خونه خواهر شوهرم بود در واقع واسه این بود که داداشم و عروسمون بیشتر با هم آشنا شن اون یه روز دیگه هم مهمونی خونه ما بود که باز به همین مناسبت برگزار شده بود خلاصه بعد از همه اینا قراره یه خواستگاریه رسمی گذاشته شد و اینجوری بود که ما به همراهه گل و شیرینی رفتیم خونه عروس خانوم .خلاصه اونجا داداشم اینا حرفاشونو زدن و همه تصمیما گرفته شد و چون خانواده ها همو میشناختن عروس خانوم زود بله رو گفت و قرار شد یه عقد خصوصی تو محضر بگیریم و عروسی بمونه واسه نیمه شعبان تو مرداد.

یکشنبه 23 فروردین بله برون بود و منم سبد گل و کادو رو سفارش دادم و چون عروسمون سادات  بود همه کادوهاشو با کمک مامان سبز خریدیم اینم عکسش.

25 فروردین هم که عقد بود و بعد از عقد هم من و فرهاد به همراه خواهر شوهر و شوهرش و همچنین عروس و داماد و پدر عروس رفتیم پارک و بعدشم بستنی خوردیم تو راهم کلی بوق و دست مسخره بازی که جاتون خالی خیلی خوش گذشت.البته پدر عروس از اون مردای شوخ و اهل حاله که از هر جوونی جوون تره خلاصه پدر خانم داداشم خیلیی آقاست از اون مردایی که آدم دوست داره تو همه مسافرت ها و مهمونی ها دعوتش کنه چون خیلی به آدم خوش می گذره وقتی باشه.بعدشم رفتیم خونه و مامان واسمون چای و میوه آورد .منم دو تا چای دو رنگ خوشگل واسه عروس دوماد درست کردم و 12000 تومن هم از عروس و دوماد گرفتم .بعد از اونم که شام مهمون بابا بودیم و رفتیم رستوران.کلا مراسم عقد با این که خصوصی و بی سر و صدا بود اما خوبیش به این بود که توش حرف و حدیث و مسخره بازی نداشت.همش به خودم می گم کاش منم جشن عقد نداشتم ولی عوضش روز وصال با عشقم یه روز آروم و دوست داشتنی و شیرین مثل عقد داداشی می شد.بگذرییم دیگه گذشته ها گذشته.

کلا تو این چند روز خیلی خسته شدم چون تو خونمون همه سلیقه منو قبول دارن تو همه کارا حضور سبز من احساس می شد . واسه همینم بعد عقد دیگه من کم آوردم از خستگی و یک روز کامل استراحت کردم.چند روز دیگه هم اگه خدا بخواد مامانم عروس رو دعوت می کنه خونشون و چون ما عقد خصوص داشتیم مامان می خواد به همراه عروس همه فامیل های خودمون و یه تعداد از فامیل های عروس خانوم رو دعوت کنه.

راستی تا یادم نرفته من و عروس خانوم یا همون زن داداشم(هانی) و خواهر شوهرم( مری) نسبت های جالب با هم پیدا می کنیم هر سه تامون خواهر شوهره هم میشیم .من میشم خواهر شوهر هانی.هانی میشه خواهر شوهر مری و مری هم میشه خواهر شوهر من. و یه نکته دیگه ما الان 3 تا خواهر و برادر و 3 تا زوج هستیم. پیدا کنید پرتقال فروش را.نیشخند ببخشین بچه ها نمی دونم خوب توضیح دادم یا نه اگه متوجه نشدین بگین بازم توضیح بدم(معلم هم میشویم)

دیگه فعلا چیزی به خاطرم نمیرسه الانم آخر شبه یه کوچولو خسته ام .

 

 

پی نوشت :دوستان گل وبلاگی شاید خیلی از شما ساره جون رو بشناسید من هم گاه و بیگاه مطالبش رو می خوندم واز حال پدرش با خبر بودم از اونجا که من و ساره همشهری هستیم بالاخره ساره عزیز رو شناختم و دارم می سوزم از اینکه پدر مهربون و بزرگوارش رو هم می شناختم ولی نمی دونستم که استاد مهربونی که الان به رحمت خدا رفت پدر ساره عزیزبوده امروز دارم می رم مراسم سوم پدر ساره و دعا کنید بتونم اونجا خود ساره جون رو هم ببینم و بهش حضوری تسلیت بگم.

همه دوستانی که اینجا رو می خونید برا ی شادی روح پدر بزرگوار ساره عزیز یه فاتحه بخونیدو یه صلوات نثار روح بزرگش کنید و از خدا صبر بخواید برای خانواده عزیزش.

                                                                                          

                                                          مییبینمتون بایبامن حرف نزن

 

 

[ ۱۳۸۸/۱/٢۸ ] [ ٩:٢۱ ‎ق.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

تارا هستم متولد 3/4/63 زاده شده در شهر باران
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس