اینجا قلب زندگی است.
کاش من همه بودم.با همه ی دهان ها تو را صدا می زدم. 
قالب وبلاگ

دیروز تصمیمی رو که گرفته بودم عملی کردم روز و مراسم سوم پدر ساره عزیز رو از منابع مختلف پرسیدم تصمیم گرفتم هر جور شده برم و ساره جون رو ببینم.ساعت 4 بود که با فرهاد خداحافظی کردم و از خونه زدم بیرون به مراسم که رسیدم رفتم و یه گوشه ساکت و بیصدا نشستم ومادر ساره رو شناختم و از دختری که پذیرایی می کرد پرسیدم شما می دونین دختر آقای دکتر که تو تهران زندگی می کنه کدومه؟گفت منظورتون ساره است؟گفتم آره. با مهربونی بهم گفت همونی که سمت راست مادرش نشسته.

تو تمام مدت مراسم به صورت معصوم و خسته و افسرده اش زل زده بودم و چشم ازش بر نمی داشتم نگاه ساره خیره بود گاهی سرش رو رو شونه های غمگین مادر می ذاشت و گاهی به روبه رو همونطور خیره نگاه می کردو چند باری هم بغضش رو شکوند . تردید تو دلم برای روبه رو شدن با ساره عزیز موج می زد نمی دونستم چه کار کنم کوه غم رو تو وجود ساره حس می کردم اما اون همه عزمی که برای معرفی خودم به ساره جزم کرده بودم نمی دونم کجا رفته بود از نگاه ساره دردناک تر برام سکوت سنگین خواهرش بود.حتی قطره ای اشک نریخت انگار تو شکی بزرگ بود اگر چه ساره هم دست کمی نداشت.نمی دونم انگارهنوزپر کشیدن روح پدر عزیزشون براشون قابل باور نبود .مراسم که تموم شد بلند شدم و به سمت ساره حرکت کردم.رفتم جلو سلام کردم و ساره رو در آغوش گرفتم و گفتم ساره جون من تارا هستم از وبلاگ قلب زندگی .ساره در آغوشم گریه کرد و من هم با گریه گفتم ساره جون تو نخواستی من پدرت رو بشناسم ولی من بالاخره تو رو پیدا کردم و هر دومون های های گریه کردیم و ساره وسط گریه هاش چیزای مبهمی گفت که من فقط صدای اشک ریختنشو شنیدم. بعدش گونه اش رو بوسیدم و گفتم خدا بهت صبر بده عزیزم از طرف همه بچه های وبلاگی بهت تسلیت می گم و اونم تشکر کرد از اینکه به مراسم  رفتم . ساره عزیزم نمی دونم از اومدنم خوشحال شدی یا ناراحت ولی چهره دوست داشتنیت برای همیشه تو قلبم حک شد.خدایا خودت به خانواده اون مرد مهربون صبر بده و کمکشون کن با تقدیری که براشون رقم زدی کنار بیان و آرامش رو هدیه قلبهای مهربونشون کن.                 آمین

پی نوشت:

من به اندازه ی یک دلبستگی عمیق برایت گریستم و تو به اندازه یک دلتنگی برایم گریستی

ریشه احساساتم را در دریای ژرف افکارت آبیاری کردم

گریستم و تو گریستی

من از دلبستگی و تو از دلتنگی

او رفت و ما به هم رسیدیم

 

 

[ ۱۳۸۸/۱/٢٩ ] [ ۳:۱٥ ‎ق.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

تارا هستم متولد 3/4/63 زاده شده در شهر باران
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس