اینجا قلب زندگی است.
کاش من همه بودم.با همه ی دهان ها تو را صدا می زدم. 
قالب وبلاگ

روزهای عجیبیه

به شدت احساس افسردگی و بیهودگی می کنم.از این که هیچ کاری ازم برنمیاد و تو خونه دارم وقتمو تلاف می کنم عصبانیم.آره از خودم عصبانیم.روزها دارن می گذرن جوونیه منم داره می گذره اما واسه خودم واسه همسرم واسه همه آرزوهام چی کار کردم؟شاید تقصیر من نباشه که تو این شهر لعنتی واسم کار نیست .شاید تقصیر من نباشه که 1 سال از فارغ التحصیل شدنم می گذره و هنوز خونه نشینم اما واسه منی که تو نوجونیم هیچ وقت فکر نمی کردم یه زن خونه دار با خواسته های محدود و تو خالی باشم خیلی سخته.اما حالا همون شدم که ازش متنفر بودم.همون شدم که تو نوجونیام هیچ وقت بهش حتی فکر هم نمی کردم.

حتما چند وقته دیگه هم باید بچه دار شمو خودمو وقف بچه بکنم و از همه خواسته هام بگذرم.می دونم حرف های امروزم از جنس غر زد نای الکیه.اما یه جا باید این حرفا رو بزنم که یادم باشه از خودم چه انتظاراتی داشتم و حالا چی شدم.

دیگه از خیاطی هم لذت نمی برم. از این شاخ به اون شاخ پریدن کلافه ام.دیگه نه آشپزی رو دوست دارم نه از تمیز شدن خونه کیف می کنم و شاید همه این کارا رو از اجبار انجام می دم.

فرهاد عزیزم اگه اینجا رو می خونی تو رو خدا از من دلگیر نشو باور کن  زندگیه با تو برام تکراری نشده یه وقت تنها نشی از این فکرا بکنی که خیلی ناراحت می شم شاید رفتم تو مود افسردگی و چند روز دیگه خودم خوب شم.کاش می شد اراده داشته باشم واز این پیله که دور خودم تنیدم در بیام و یه کاری واسه خودم بکنم.

یعنی میشه من در آینده یه مادر معمولی با خواسته های معمولی نباشم؟

یعنی میشه در آینده بچه ام به وجودم افتخار کنه و من برای اون دوستی باشم که بتونم درکش کنم و واسش یه دنیای محدود نباشم؟

یعنی می تونم مادری بشم که اسیر روزمرگی هاش نباشه ومهمترین کارای روزانش تو آشپزی و تمیز کردن خونه و ... خلاصه نشه؟

یه چند روزیه به خودم و نوع زندگیم خیلی فکر می کنم واینکه آینده من با وجود بچه ای که قراره یک روزی بیاد چه جوریه؟

شماهایی که تازه عروسین و اول زندگیتونه .به بچه فکر کردین؟ به اینکه اصلا از پسش بر میاین یا نه؟این فکرا واسه شما چه جوریه؟ زیبا دوست داشتنی؟ یا ...ناراحتسوال

 

*********************************************************

 

 تصمیم گرفتم با اینکه کسی منو به بازی دعوت نکرده خودم خودمو دعوت کنم که خدای نکرده یه وقت عقده ای نشم:

این قسمت با توجه به قانون جذب نوشته می شه و تارا تمام انتظارات و آرزوهای خودش رو در سال 1400 به تصویر می کشه:

من در سال 1400:

1-     یه خانوم کارمند هستم و بسیار از کار کردن لذت می برم.از خود راضی

2-     به اتفاق همسری یه خونه مستقل 3 خوابه داریم .لبخند

3-  یه جفت بچه ناز دوقلوی همسان تو خونمون داریم که جفتشون دختر هستن و اونقدر به هم شبیهن که حتی منم به زور تشخیصشون می دم.چشمکزبان

4-     یه ماشین خوشگل و قرمزداریم.هورا

5-     همسری تو کارش خیلی پیشرفت کرده (و دیگه ما روتحویل نمیگیرهاسترس)تو پرانتز و جدی نگیری همسری.می کشمتا.نیشخند

6-     ما حتما حتما خیلی از جاهای ایران رو دیدیم و حداقل یک مسافرت خارج از کشور داشتیم.از خود راضی

و سوال

خوب دیگه فکر کنم تا 1400 ظرفیت تکمیل باشه همینا رو داشته باشیم بسه دیگه رومون  زیاده ها.زبان

چون کسی منو به این بازی دعوت نکرد منم کسی رو دعوت نمی کنم.اوهومقهر

آخیش چقدر آروم شدم با نوشتن. خدا جون شکرت به خاطر همه نعمت هایی که الان دارم و بعدا می خوای بهم بدی.

 

 

پی نوشت : بالاخره با پیگیریهای همسری اینترنت پر سرعت تو خونه ما هم اومد از امروز هم با سرعت فراوون در خدمتتون هستم چشمک 

 

                                                         

                                                                    تا بعد بای بای

 

[ ۱۳۸۸/٢/٩ ] [ ٢:۱٥ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

تارا هستم متولد 3/4/63 زاده شده در شهر باران
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس