اینجا قلب زندگی است.
کاش من همه بودم.با همه ی دهان ها تو را صدا می زدم. 
قالب وبلاگ

سلام

همتون خوبین؟

خوب خدا رو شکر

منم خوبم.خوبه خوب. اومدم واستون از این هفته بگم:

 بالاخره دوشنبه  هفته ی پیش بعد از 1 سال انتظار فیلم عروسیمون حاضر شد آره  دقیقا 1 سال طول کشید دیگه داشت حوصلم سر می رفت از این همه بد قولی اوهولی بالاخره فیلممون و گرفتیم و الحق که عجب فیلم قشنگی شده بود یک لحظه ما شک کردیم گفتییم نکند این عروس و داماد از بازیگران مطرح هالیوود باشند و به خاطر همین به نظر آشنا می آیند اما قدری که تحمل نمودیم دیدیم که نه همانا عروس و داماد خوشبخت همان تارا و فرهاد هستند به اضافه ی جلوه های ویژه نیشخند

آره دوستای عزیزم فرهاد ساعت حدودا 6 بود که فیلم رو آورد خونه ولی هیچی بهم نگفت چون دقیقا 1 ساعت قبلش مهمون دعوت کرده بودیم و ترسید اگه بگه من همه ی کارام و ول کنم و بشینم پای فیلم ولی حدودا 8 بود که دیگه طاقت نیاورد وگفت که فلم و گرفته منم هر چی دستم بود به همون صورت ول کردم و بدو بدو سراغ کیف فرهاد جون هوراهر چی فرهاد گفت بذار سر فرصت ببنیم الان مهمونا می رسن گوشم بدهکار نبود آخر سرم کل درست کردن پیتزا موند پای فرهاد منم که پشت کامپیوتر فیلم عروسی می دیدم و هی جیغ جیغ می کردم و کلی ذوق مرگ شده بودم از اینکه چقدر فیلممون قشنگ شده مهمونا هم 9.30 اومدن در حالی که من تا وسطای فیلم و دیده بودم .و به ناچار بلند شدم و رفتم که در و باز کنم.

یه توضیح در مورد مهمونامون :

یه زن و شوهر جوون که هر دوشون از همکلاسیهای دانشگاه من بودن و تو دانشگاه یک دل نه 100 دل عاشق شدن و ازدواج کردن قلبواز اوایل آشنایی من و آقای خونه هم من اونا رو با فرهادی آشنا کردم اون موقع ها نه ما ازدواج کرده بودیم نه اونا ولی کم کم روابطمون با هم صمیمی تر شد و الان دیگه جز دوستای خانوادگیمون محسوب می شن ولی اونا هنوز تو عقدن و فعلا عروسی نگرفتن

آره داشتم می گفتم اونا که اومدن من یواشکی به سارا گفتم سارا جون فیلممون همین امشب حاضر شده اونم کلی ذوق کرد و بهش گفتم بعد شام می ریم فیلم می بینیم

خلاصه نشستن و کلی صحبت کردیم و فرهاد همینجور تو آشپز خونه کار می کرد سارا هم هی به شوهرش چشمک می زد و می گفت تفاهم و همدلی رو داشته باش و کلی خنده و ...

شام خوردیم و بعد شام هم آقایون و تنها گذاشتیم و با سارا رفتیم فیلم دییدیم اونم کلی  خوشش اومد و گفت کار فیلمبردارمون خیلی قشنگ بوده بعدشم که دوباره رفتیم پیش آقایون تا ساعت 2 شب حرف زدیم و خندیدیم کلی جاتون خالی بودلبخند

از بین دوستامون چند تایی هستن که هر موقع میان به هیچ وجه دوست ندارم مهمونی تموم شه یکیشم همین زوجی بود که الان ازشون نوشتم

خوب تو این هفته یه اتفاق خوب دیگه هم افتاد فرهاد یه کار موقت پیدا کرد که حقوقش بد نیست و بیمه هم می شه خدا رو شکر می کنم که هر چی اون بخواد و اراده کنه همون می شه .خدایا شکرت

دیشب هم سالگرد ازدواجون بود به قمری چون پارسال تو سالگرد ازدواج حضرت علی و حضرت فاطمه عروسی کردیم و خیلیا چون همینو یادشون مونده بود دیشب بهمون تبریک گفتن ولی سالگرد مون در واقع21 آذره.مرسی از اونایی که ما رو فراموش نکردنماچ

امروزم که یکشنبه است و ما عروسی داریم .عروسیه پسر خالمه امشب. منم یک تیپ هندیه قرمز دارم می زنم تشویق

دامن شلواریه ریون سفید که خودم دوختم و یه پیراهن کوتاهه قرمز و یه شال هندیه قرمز و صورتی نیشخند

امیدوارم امشب عروسیه خوبی بشه

خوب عزیزا ی دلم  بای بای تا بعدماچبای بای

[ ۱۳۸٧/٩/۱٠ ] [ ۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

تارا هستم متولد 3/4/63 زاده شده در شهر باران
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس