اینجا قلب زندگی است.
کاش من همه بودم.با همه ی دهان ها تو را صدا می زدم. 
قالب وبلاگ

سلام

تقریبا به خیلی از کارام رسیدم . اوضاع خوبه خبر خاصی نیست فقط یه کم حالم خوب نیست واسه همینم 2 روزی میشه که نرفتم کلاس خیاطی یعنی فرهاد نذاشت که برم آخه یه هفته است که گاز آموزشگاهمون قطع شده منم که فوق العاده سرمایی هستم دیگه اینقدر تو سرما موندم که مریض شدم البته هنوز سرما نخوردما ولی کمر درد و پا درد داره منو می کشه شدم عین پیرزنا میبینین تو رو خدا پیر شدیم دیگه کجایی جوونی؟

هفته ی پیش که تلفنمون قطع شد و نتونستم آپ کنم یه سری از اتفاقات جا موند حالا که وقت دارم می نویسم یادتونه می خواستم واسه پایان خدمت همسری جشن بگیرم؟خوب بالاخره هفته ی پش این کارو کردم.البته ماجرا این جوری بود که با فرهاد تصمیم گرفتیم که اون دوستای هم خدمتیشو دعوت کنه و چون اکثرشون مجرد بودن من تصمیم گرفتم تنهاشون بذارم تا با هم خوش باشن چون جو کاملا مردونه بود و خوب پیش میاد که منم از این مهمونیا بدم دیگه .

من همه جا رو تمیز کردم و اول سالاد ماکارونی درست کردم بعدشم ماکارونی.البته خود همسری هم یه عالمه کمک کرد بعدش که کارا تموم شد من رفتم خونه مامان اینا و حدودا 10 شب بود که آقای خونه تماس گرفت و گفت مهمونا رفتن بدو بیا پیشم.منم آژانس گرفتم و رفتم خونه .خدا رو شکر هیچی به هم نخورده بود همه جا تمیز بود خودمونیم چه با فرهنگ بودناا فکر می کردم تنهاشون بذارم تو خونه زلزله میاد ولی اینجوری نبود یکی از دوستاش یه سبد گل آورده بود که خیلی دوسش دارم خیلی خوشگل بود بقیه هم کلی شکلات و شیرینی.

 مثله اینکه واسه فرهاد جونم روز خوبی بوده منم خوشحالم که روز شادی داشته.

دیگه دیگه اها روابط با خواهر شوهر بزرگه بسیار حسنه است از این موضوع خوشحالم آخه می دونین خواهر شوهرم اینا قزوین زندگی می کردن و من شاید ماهی یه بار هم به زور می دیدمشون و از اونجایی که مری دختر ساکت و گوشه گیریه زیاد باهاش راحت نبودم ولی از وقتی اومدن رشت رفت و آمدشون با ما زیاد شده و من تازه خیلی چیزا فهمیدم که تا حالا نمی دونستم اکثر وقتا که میریم خونشون تا دیر وقت میمونیم اندازه 1 سال حرف واسه گفتن داریم البته به نظر من بهتره که هر صمیمیتی اندازه داشته باشه و آدم کلا نباید سفره ی دلشو پیش هر کسی وا کنه ولی از اینکه فهمیدم تا حالا در مورد این خواهر شوهرم اشتباه فکر می کردم خوشحالم آخه قبلا زیاد ازش خوشم نمیومد.

و آخرین مطلب اینه که من یه دختر خاله دارم که اسمش ستاره است خیلی دوسش دارم از بچگی می شه گفت با هم بزرگ شدم و محرم رازای همدیگه بودیم یه مدت واسش نگرانم واسه آیندش. طفلکی خیلی داره غصه می خوره امیدوارم و ازته دلم آرزو م کنم به اون چیزی که دوست داره برسه.

ماه محرم هم که رسید به همتون تسلیت می گم  و التماس دعا دارم دعاهاتون و گریه هاتون واسه امام حسین قبول باشه فکر نکنم دیگه بتونم تا بعد از عاشورا آپ کنم ولی منم واسه همتون دعا می کنم .

ستاره جون پارسال عاشورا رو یادته؟کاش امسالم می تونستم بیام .اما نمی شه ناراحت  

                                                 

                                                                       به امید دیدار

[ ۱۳۸٧/۱٠/٩ ] [ ۸:۳٢ ‎ب.ظ ] [ تارا ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

تارا هستم متولد 3/4/63 زاده شده در شهر باران
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس