سفرنامه یزد-5

ساعت 3.30 بعد از ظهر روز چهارشنبه روز دوم سفر:

به سمت دخمه زرتشیان حرکت کردیم.خونه یکی از بچه های وبلاگی هم همون اطرافه گویا.

در قدیم اجساد رو به دخمه ای بالای کوه می بردن تا لاشخورها بیان و اون ها رو بردارن.زرتشتی ها در شرایط بحرانی و به خاطر پاکی زمین این کارو می کردن نه همیشه.

عکس های دخمه رو تو این لینک ببینید خیلی بهتر و گویا تره.

البته ما که رفتیم اصلا کسی اونجا نبود.سکوت مطلق.

نزدیک دخمه هم آرامگاه زرتشتیانه.یعنی اینکه از یک زمانی به بعد دیگه اجساد رو دفن می کردن.روی قبر زرتشتی ها هم چیزای جالبی دیدم.زرتشتی ها رو قبر هر کسی چیزی رو که اون فرد در زمان زنده بودنش دوست داشته میذارن.مثلا اگه اون فرد پرتقال دوست داشته یه پرتقال رو قاچ می کنن و می ذارن رو مزارش.به این اعتقاد دارن که پرنده ها اینها رو می خورن و با خودشون به آسمون می برن.یعنی همون جایی که عزیزشون هست......آسمون

 

 بعد از دخمه آتشکده زرتشتیان رو دیدیم.

 

نزدیک آتشکده هم یه کتابخونه بود که هم کتاب داشت هم صنایع دستی.همسری یه کیف خرید منم یه آینه با چند تا کتاب مربوط به زرتشتی ها.

 

بعد از اونجا هم میدان امیر چخماق رو دیدیم که فکر نمی کنم نیازی به عکس باشه چون معرف حضور همه هست

و موزه آب که در مورد قنات بود و اشیا قدیمی که برای کندن قنات به کار برده میشدن تو اون موزه نگهداری می شد:

بعد از دیدن موزه آب دیگه حسابی خسته شده بودیم آخه اون روز خیلی پیاده روی کردیم.به پیشنهاد راهنما رفتیم جگر خوردیم.خیلی چسبید.بعد از اون هم راهنما بهمون اصرار می کرد که بریم زورخونه رو ببینیم اما من ترجیح می دادم برم پاساژ چون خیلی خسته بودم دلم تنوع می خواست و یه کم خرید.این شد که یه سر رفتیم هتل و یه کوچولو استراحت کردیم و بعدش رفتیم پاساژ ستاره. خیلی بزرگ و خوشگل بود طبقه سومش هم پارک بود دقیقا روبه روی درب ورودی هم یه مغازه پر از هواپیمای مدل بود.همسری تا چشمش به اون مغازه افتاد بهم گفت شما برو واسه خودت دور بزن من اینجا کار دارم.ما موندیم و یه عالمه  مغازه خوشگل یه کم دور زدم و رفتم سمت پارک واقعا دلم می خواست برم تو ولی به حدی شلوغ بود که دیگه بیخیال شدم.بیرون پارک یه پسر بچه خوشگل موشگل رو دیدم.الهییی من فداش بشم.باباش داشت می چرخید منم بوسش کردم و از کیفم یه بیسکوییت در آوردمو بهش دادم. همینجور هاج و واج نگام میکرد ای جانقلب

خلاصه یه کم چرخیدم و رفتم پیش همسری.دیدم داره هواپیما می خره.بچه ام کودک درونش بیدار شده بود.یه جت کوچولو خرید..شک داشتم بریم تو پارک یا نه.آخه اینقدر صدای جیغ بچه ها میومد هوایی شده بودم.اما فشار جمعیت و صف طولانی که تشکیل شده بود واسه بلیط منصرفم کرد.تو طبقات پایین تر پاساژ کیف خریدم.از یه مانتو هم خوشم اومد ولی واسم کوچیک بود.بعدش رفتیم بیرون و بیرون پاساژ فالوده بستنی و ماقوت خوردیم.

جت همسری:

دیگه وقتی برگشتم هتل همه بدنم درد می کرد از خستگی ولی روز قشنگی بود.پر از حس های خوب بودم.

این قلمدون رو از خونه لاریها خریدم که تو پست قبلجا موند:

 

/ 17 نظر / 53 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهار نبض عشق

به خاطر عکسا ممنون ...من خیلی دوست داشتم یزدو ببینم[لبخند]

شیده

به به کلی خرید فرهنگی کردینا

روناک

قلمدونت خیلی نازه...رنگشم عالیه... در مورد پست قبل مب گم اون باباهه چه حالی به پسرش میداده...سقف اتاق رو مخصوص براش نقاشی کردن!!!![نیشخند]

سمیرا مامان سپهر

عکس اونجایی که قدیم زرنشتیها مرده هاشون و اونجا میزاشتن کوووووووو ؟؟؟؟؟؟؟؟ نمی بینمش همه ی پستهایی که راجع به سفر نامه ات بود رصد کردم نیستش[لبخند]

براي تو

سلام خانومي روز پر باري بوده من نمي دونستم زرتشتي ها مدتي اجساد رو خوراك حيوانات مي كردن مي گم پس اگه مي خواهي ني ني ات با ني ني من هممبازي بشه زود باش

غزل

سلام تارا جان. خوبید؟ ببخشید من سفرنامه تون از یزد رو خوندم. و چون مثل شما شمالی هستم و گیلان زندگی میکنم میشه منو در مورد توری که برای یزد ثبت نام کردی ن و هزینه هاش و مدت زمان سفر راهنمایی کنی؟ ممنون میشم عزیزم.

بهاره

هرچي ميخونم ياد دوره دانشجوييم مي افتم كه با دوستام رفتيم يزد. پيداست به شما هم حسابس خوش گذشته

آمارین

خیلی جالبه که روی سنگ قبر زرتشتیا بنام خدا مینویسن.[لبخند]