این روزها

چقدر شماها خوبین

مرسی که در کنارم بودین و هستین

مرسی از همه احوالپرسی هاتون

هر روز گوگل ریدرم رو باز می کنم.با حال و روزی که دارم نمی تونم برای همه کامنت بزارم.یکی در میون کامنت می ذارم و می بندم.بعدشم اصلا یادم میره برای کی گذاشتم برای کی نذاشتم.تو رو جان عزیزانتون از من دلخور نشین.من خیلی داغونم این روزا.

امروز همسری بعد یه هفته رفت سر کار.نه اینکه خوب شده باشه ها.نه.با چشم بسته رفت.چون دکترش گفت ممکنه درد چشمش تا 6 هفته طول بکشه.بعدش همسری گفت دیگه باید برم سر کار معلوم نیست کی چشمم کاملا خوب بشه.دکترش گفت پانسمان کن و برو.

حال و روز خودم هم تعریفی نداره.فکر کنم ریه هام عفونت کرده.سرفه های وحشتناکی می کنم جوری که سینه ام به شدت درد می گیره .تو محل کار خیلی باید خودم رو کنترل کنم تا با سرفه هام همکارا رو اذیت نکنم.همینم باعث میشه خیلی اذیت شم.خلاصه که خیلی داغونم.الانم منتظرم فرهادی بیاد خونه و بریم دکتر دوباره.

الان وانت گرفت و یه سری دیگه از وسیله هامونو برد خونه جدید.خدا بخواد دیگه جمعه همه وسیله هامونو می بریم و راحت میشیم.

راستی تو این هفته ای که گذشت و چشم همسری اینجوری شد باباش مرتب زنگ می زد و احوال پرسی می کرد ولی از مامانش خبری نبود.راستش کلی تو دلم بهش بد و بیراه گفتم و البته یه کوچولو هم جلو فرهاد که آخه مامانت یه زنگ نباید بزنه؟تا اینکه دو شب پیش فهمیدیم مامانش تصادف کرده بوده و اصلا در جریان چشم همسر جان نبوده همینم با کلی سین جیم از بابای فرهاد فهمیدیم.خلاصه که ناراحت شدم و همون موقع که خبردار شدیم .ساعت 9 بود حدودا.پا شدیم رفتیم دیدار مادر شوهر.تمام بدنش کبود شده بود و دست راستشم زخمی.کلی به پدر شوهرم  غر زدم که یعنی چی این کارا.چرا بهمون نگفتین؟ اون گفت شما حالتون بد بود نخواستم بگم.ولی اینجوری هم ما رو ناراحت کرد هم مامان همسری رو چون به هر حال آدم مریض می شه از اطرافیانش توقع داره دیگه. والا این وسط من دل خوشی که ازشون ندارم.ولی دوست هم ندارم ادم بی معرفتی باشم اگه خبر داشتم همون روز اول می رفتم دیدنشون.

خبر دیگه این که خواهر شوهری اینا خونه شون رو فروختن و تو این اوضاع رکود، خونه ای رو که پدر شوهرش براشون خریده بود با 15 میلیون ضرر فروختن و خودشون رو آواره خونه های اجاره ای کردن.حالا چه فکرو نقشه ای تو سر دارن خدا می دونه.خدا کنه هر چی هست خیر باشه و این وسط ضرر نکرده باشن.آخه کارشون به نظرم خیلی عجیب بوده.آدم خونه دار خونه شو می فروشه و میره اجاره نشینی؟اونم خونه به اون خوشگلی با همه پردها ی شیکی که براش خریده بود؟هنوز تلخی اجاره نشینی و سر سال خونه عوض کردنو نچشیده.اصلا به من چه که تو این هیر ویری میام حرص دیگران رو هم می خورم.خنثی

پریناز جون خوبی؟چقدر نگرانت بودم هفته پیش.

همدمی مامانت بهتره گلم؟خسته نباشی.

صحرا جونم .نی نیه خاله رو از دور ماچش کن.

زن شرقی عزیزم.در چه حالی؟دلم بندته دختر.خیلی نگرانتم.

بازی زندگی همیشه می خونمت موفق باشی.ببخش باعث تاخیر در گذاشتن کامنت و ممنون از احوال پرسی ها.

نازنین جونم مرسی بابت خوصوصی امروز.خوشحالم کردی

مهسا جونم درکت می کنم و سر به سرت نمی ذارم.ببخش اگه ازم ناراحت شدی.حرفی ندارم برای گفتن.امیدوارم به خدا و آرامشت رو از اون می خوام

طراوت گلم تو چی کار کردی؟امیدوارم مشکلت هر چه زودتر حل بشه و زندگی عاشقانه ای رو از سر بگیری.

آنو جونم واسه کار خودت و همسری خیلی دعا می کنم عزیزم.

مرسی از بازیگوش .صبا.آبجی فاطمه و همه اون هایی که تو این مدت در کنارم بودن.ببخشید دیگه چشمام تار می بینه نمی تونم اسم همه رو بیارم .واقعا ببخشید اگه کسی از قلم افتاد.

/ 41 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آرام

خوشحالم که بهتر شدی امیدوارم زودتر خودت و همسرت بهتر بشید [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

مامان هانی

[ماچ][قلب]سلام تارا جون. بهتر شدی گلم؟ همسری چطوره؟ ایشالا زودتر خوب بشید. خونه هم به سلامتی واردش بشید.

آنو

تارايي خوبي؟ همسريت بهتر شده؟ سرکار ميره؟ اثاث کشيت هم تموم شد؟ همه چي روي روال برگشت؟ خداکنه آرامشت برگشته باشه! آپ نميکني؟

بازیگوش

یعنی چی؟؟؟چرا اخه؟ازت بی خبرممممم دلمم تنگیده[ماچ]

آرام

ممنون که به من سر میزنید من خیلی وقته که شما را لینک کردم ممنون که لینکیدین[چشمک]

طراوت

تارای مهربونم مرسی که به یادمی ... اوضاعم تعریفی نیست دارم می سازم فعلاَ چاره دیگه ای ندارم... خدا رو شکر که اسباب کشیت تموم شد انشالله که به زودی برید سر خونه زندگی خودتون ... خیلی خیلی مواظب خودت و همسر گرامی باش ...

هستی

عزیزم برای سینت حتتتتممماا دکتر برو واسه مادر شوهری هم قرار شد اصلا خودت و ناراحت نکنی همه میدونن اون روحیش چیه .... مرسی که با این همه مشغله برام نظر میذاری [ماچ][ماچ]

آبجی کوچیکه‏(فاطمه‏)‏

ابجی برات بمیره الهی ببخش اگه دیراومدم اخه مامان روبردیم باداداشم شیرازدکتر واسه چشاش شبکیه اش نازک شده زبونم لال امکان داره نابینابشه جات خالی بودحسن هم طاقت نیاورد اومددنبالم ابجی خیلی مواظب خودت وداداش باش خیلی نگرانتم

فاطمه

سلام خانمی. اوضاع احوالت چطوره؟ حتما حالا دیگه به سلامتی رفتین خونه ی جدید. انشالا به سلامتی. الهی که اونجا قشنگترین لحظه های زندگیتون رو تجربه کنید و به زودی خودتون صاحبخونه بشید. امیدوارم حال خودت و همسر عزیزتون هم به زودی خوب بشه. مواظب خودتون باشید[ماچ][گل]