29 آبان یک هزار و سیصدو هشتاد و نه

سلام

عیدتون با تاخیر مبارک.

تند تند بنویسم که باید برم خونه رو تمیز کنم.

هفته ای  که گذشت کلی کار مفید انجام دادم.اولیش این بود که بالاخره رفتم کلاس زبان ثبت نام کردم.تعیین سطح دادم و افتادم ترم دوم.همکارم هم با من اومد.اون از ترم اول می خونه.ولی قرار شد دو ترم فشرده بخونه که ترم 3 رو با هم باشیم.از سه شنبه کلاسم شرو ع می شه.3 روز در هفته روزای فرد.

مربی رانندگیم هم گفت ان شا... از یکشنبه تماس می گیره که چند جلسه آزاد بشینم و بعدش برم واسه امتحان شهر.

سه شنبه بعد از کار با همکارم اومدیم خونه ما.از شب قبلش نهار درست کردم.نهار رو خوردیم و همکارم بساط آرایشگریشو باز کرد.موهامو خورد کرد و بعدش یه مش عسلی هم انداخت رو موهام .دستش درد نکنه واقعا کارش عالی بود هم من خوشم اومد هم همسری.همسر جونی که هی نگاه می کنه می گه خیلی ناز شدی و بهت میاد.منم رو ابرا....مژه

خلاصه همکارم تا 8 پیشم بود و بعدش رفت.منم تند تند لباس هامو جمع کردم و این وسط فرهادی زنگ زد که من نمیام خونه مامانت اینا تا دیر وقت باید سر کار بونم.بماند که چقدر غر زدمو ناراحت شدم.دوست داشتم شب عیدی با هم باشیم که نشد.

اژانس گرفتم و رفتم خونه مامان اینا و شب اونجا موندم.

فردا صبحش هم بابا اینا قربونی داشتن.تا ظهر معطل گوسفند طفلکی بودیم.فرهادی هم رفته بود خونه مامانش اینا.(اونا هم قربونی داشتن)ظهر که شد دیگه آماده شدیم و رفتیم عقد کنون دختر عمه ام(رودسر).وقتی رسیدیم دیگه خطبه عقد رو خونده بودن.نهار خوردیم و تا ساعت 6 که جشن شروع می شد با دختر عمه ها بودم.کلا مراسم مختصر و مفیدی بود.خیلی شلوغ پلوغ نبود.ساعت 11 شب هم مامان اینا منو رسوندن خونه و دیدم فرهادی خونه ست.کلا چون باهام نیومده بود عروسی از دستش ناراحت بودم و زود رفتم خوابیدم.

یه چیزی که خیلی اعصابمو ریخت به هم این بود:

حدودا 10.30 بود که همکارم باهام تماس گرفت.تو راه برگشت خونه بودم.گفت خانم ... فردا همه بخش فروش تعطیله غیر از شما.اینقدر اعصابم خورد شد.گفتم من چه گناهی کردم که باید بیام شرکت؟میگه چون شما از همه وارد تر هستی. فکر می کنن گوشام درازه؟لجم گرفته بود.خلاصه صبح یه دور به همه رییس و روسا و عالم و آدم فحش دادم و از خواب پا شدم.اینقدر خیابونا خلوت بود.مرده ها هم تعطیل بودن انگار .خلاصه  ساعت 9 بود که 2 تا از آقایون همکار هم اومدن که مثلا من دست تنها نباشم.بازم دستشون درد نکنه.بعدش حدودا 10 بود که دیدم آقا فرهاد اومدن شرکت.نیشم باز شده بود تا بناگوش.بعد دیگه یهو دوسش داشتم و خیلی کیف کردم چون تا ساعت 2 تو شرکت پیشم بود که تنها نباشم.

عصر هم با هم رفتیم بیرون تا برای خواهرشوهری کادو بخریم.گفته بودم خونه شو فروخته و یه جا رهن کرده درسته؟

رفتیم میکائیل کادو تو چهارراه میکائیل و واسش دو تا گمج مارک دار خریدم اینقدر خوشگل بود.حیف که ازش عکس ننداختم.جون میده واسه پختن غذاهای محلی و فسنجون.خوشمزه

بعدش یه پانچو آبی روشن واسه خودم خریدم.سرم موی کریستال و ویتامینه هم خریدم.کلا هر چی ته جیبمون بود خالی کردیم و اومدیم خونه.

شب هم جاتون خالی فرهاد جان آبگوشت بار گذاشته بودن..با قهوه تلخ  8 نوش جان کردیم.من کلا آبگوشت دوست ندارم ولی نمی دونم چرا اونشب خیلی خوشزه بود و حسابی خوردم.

جمعه ظهر هم خواهرشوهری دعوت کرده بود.از ساعت 1 رفتیم خونه اش تا 12 شب.خیلی کیف داد هی می خواستیم بیایم خونه ولی حرفمون میومد ساعت 9 شب گفتیم پا شیم بریم منصور بستنی بخوریم.بازم تنبلیمون شد.آخرش آقایون رفتن بستنی و هله هوله خریدن و آوردن.تو خونه خوردیم و 12 شب دیگه اومدیم خونه.

وای چقدر سخته همه چیز رو بخوای بنویسیا.اینجا دیگه احساس امنیت نمی کنم.من به حدی اسم وبلاگم و خاطرات چند سالمو دوست دارم که نمیتونم از اینجا دل بکنم.از طرفی هم خیلی حس مزخرفیه که بفهمی کسی که نباید اینجا رو می خونه تازه میشینه برای بقیه هم تعریف می کنه.شاید از این به بعد رمز دار بنویسم.و فکر کنم این آخرین پستیه که عمومی نمایش داده میشه.

/ 43 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صدیقه

سلام [لبخند] عیدتون مبارک [گل][گل][گل] مطلب جدید نوشتم [لبخند]

هستی

سلام یه چیز جالب[تعجب]منم متولد 3/4/1355 هستم 3/4/ برام خیلی جالب بود[خجالت] دلم میخواد خصوصیات اخلاقی شما را بدون[خجالت]پس با اجازتون وبلاگتون میخونم

بازیگوش

تارا جونیییییییییییییییی عزیزه دلممممممممم دلم تنگیده بود گفتم عرض سللامی کنم ببینم چی شد بلاخره رمزی مینویسه؟؟؟ عیدتم مبارک نازنینم[بغل][بغل][بغل][ماچ]

ناز

عزیزم مبارکت باشه ای بابا خصوصی چرا...[نگران] البته بهتر از اسباب کشیه موافقم[خجالت] گمج مارکدار هم یه کم بامزه بود[پلک]

محدثه

عید شما هم مبارک خانومی.بله عزیزم من سیدم و معصومه خانوم ما هم میشه سادات طباطبایی موفق باشی عزیزم[قلب]

کارانا

سلام تارا جونی خوبی ؟ ببخش یه مدت نشد بهت سر بزنم . عیدت مبارک عزیزم. منم تازگیا فکر رمزی نوشتن افتادم خیالت اینجوری آسوده تره.

لیندا

سلام تارا . اتفاقا منم گمج خریدم برای خودم از شمال . از فک کنم منجیل بود یا رودبار که مغازه های زیتون هستش جلوی درشونم کلی ازین ظرفاس ولی خوب دیگه مارک دار نیستش . رنگشم سبزه و توش ابگوشت درست می کنم فقط

دزیره

خريدهام زياد ه ومنكلي بايد عكس بگيرم خوب لباس گرفتم ديگه

شیرین

e pas man ke ramz nadaram chi che juri bayad sabet konam adame badi nistam[اوه]