سفرنامه یزد-1

من از سفر برگشتم

دوست دارم همه چیز رو کامل بنویسم که هیچ وقت یادم نره کجا بودم.اما اولش بگم که  به محض برگشت با یه صحنه دلخراش و یه صحنه زیبا مواجه شدم

صحنه دلخراش این بامبو بود که عاشقش بودم و همونطور که قبلا عکسشو گذاشته بودم می دونید که چند ساله دارمشو مامانم از کاشان برام آورده بود.شدیدا به نیروی مثبت این گیاه معتقدم و به چشم میدیدم که هر وقت باهاش حرف می زنمو عمیقا بهش لبخند می زنم سر حالتره.حتی یادمه یه بار یکی از برگاش یه کوچولو زرد شده بود.یادم اومد خیلی وقته که بهش حتی نگاه نکرده بودم چون در جریان اسباب کشی بودیم.همینجور انداخته بودمش یه گوشه.سریع آبشو عوض کردم شروع کردم برگاشو تمیز کردنو باهاش حرف زدن.باور کنید حالش خوب شد و دوباره سر حال شد.شاید بهم بخندید اما من واقعا اعتقاد داشتم به اینکه اون به توجه من نیاز داره.من رفتم مسافرت بچه ام کمبود محبت گرفت.ببینید به چه روزی افتاد:

 

و این هم صحنه زیبایی که به محض ورود به خونه  اتفاق افتاد :

 

و اما سفر:

سه شنبه ساعت 3.30 از خونه راه افتادیم و ساعت 9 تهران بودیم.تو اون توقف کوتاهی که داشتیم رفتیم قهوه خونه توی ترمینال آرژانتین و ساندویچ مرغایی که از خونه آورده بودیم خوردیم.بعدش هم چایی و حرکت به سمت یزد.

5 صبح بود که رسیدیم.هوا عجیب سرد بود.جوری که تا مغز استخونت می خواست یخ بزنه.سریع رفتیم نمازخونه و بعد نماز و یه کم استراحت راهنما اومد دنبالمون و ما رو برد هتل.این که گفتم با تور رفتم یزد خیلی ها فکر می کنن با یه گروه راه افتادم و رفتم اما اینجوری نبود.استقبال واسه دیدن یزد توی رشت کمه.ما همه چیزمون دو نفره بود.یعنی همه جا یه نفر که همون راهنمای تور باشه دربست با ماشینش در اختیار من و همسری بود.هر جا که رفتیم سه نفری.همه چیزخیلی خیلی عالیو رو برنامه  بود و چون دو نفر بودیم نیازی نبود خودمون رو با بقیه هماهنگ کنیم راحت راحت بودیم و راهنمای تور هم فوق العاده آدم خوبی بود و راه به راه ازمون عکس مینداخت.خدا خیرش بده.همسری میگه بمبارون اطلاعاتی شدیم از طرفش.اینقدر که اهل مطالعه بود و بار اطلاعاتیش زیاد بود و دوست داشت هر چی می دونه منتقل کنه.

خلاصه ما رو رسوند هتل و یه اتاق موقت بهمون دادن واسه استراحت.چون اتاق اصلی رو ظهر باید تحویل می گرفتیم.

یه کم در مورد هتل بگم.هتل کهن کاشانه بر خلاف تصور ما که فکر می کردیم سه ستاره ست،دو ستاره بود.نمای بیرون قشنگی داشت ولی داخل اتاق ها چنگی به دل نمی زد.سعی کردیم باهاش کنار بیایم به چند دلیل.اول اینکه کارکنان خیلی خیلی مهربونی داشت دوم این که ما زمان زیادی رو داخل هتل نبودیم و اکثرا می رفتیم بیرون و سوم این که حیاط خوشگل و با صفایی داشت:

چند تا عکس از هتل می ذارم و بقیه سفرنامه تو قسمت بعد انشا... برم به کارام برسم که فردا بازم باید برم سر کار:

این عکس ها بعد از استراحت اولیه تو هتل گرفته شده:

 

 

 

چون دوست نداشتم پست ها رمزی باشه عکسا رو اینجوری کردمچشمک

/ 11 نظر / 45 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Christin

رسیدن بخیر خانومی

بازیگوش

سهلااااااااااااااااااااام خوش اومدی مادررررررررررررر[بغل][ماچ] خوشالم هت خوش گذشته گلممممم واقعن میگممم خستگیت حسابی در رفتاااااااااااااا[مغرور]

بازیگوش

میگما حالا نازشو بکششش حال میات ایشالا باز[نیشخند][قلب]

bb sahra

asisam jat khaliyee axatam 20 mese emama shodi[بغل]

یک جراح

اولش گفتم یکی از ائمه یا پیامبران اولی العظم از خودش عکس گذاشته ماشالله چه چهره نورانی دارین دوست عزیز [نیشخند]

آبجی کوچیکه

سلام گل خواهر برگشتی؟ از پستت معلومه بهت خوش گذشته.منتظر پست بعدی هستم

لیندا

خوشحالم خوش گذشته بهت . منم خیلی یزد دوس دارم برم . ای تارا جان ما دیگه عادت کردیم به عکسای این مدلی از طرف دوستان باز خوبه تو حاله نور انداختی بعضی بچه ها که اعصاب مصاب ندارن خط خطی میکنن صورتشونو[نیشخند]

شیده

آخخخی نازی چه بامبوی حساسی داریییییی[خنده] میبینم که شمام هاله نور داریییییییی

آرشین

یعنی چی؟ یا عکس نزار یا اینکه درست بزار مگه میخوان با قیافت چکار کنن؟ خیلی....

بهاره

من اين هتل كه ميگي رفتم فقز براي چايي. ميتوني بگي هزينه سفرتون با راهنما چقدر شد؟