بوی بارون

همراه همدل من !

در زندگی ،لحظه های سختی وجود دارد ،لحظه های بسیار سخت و طاقت سوزی ،که عبور از درون این لحظه ها ،بدون ضربه زدن به حرمت و قداست زندگی مشترک ،به نظر امری نا ممکن می رسد.

ما کوشیده ایم –خدا را شکر –که از قلب این لحظه ها ،بارها و بارها بگذریم و چیزی را که به معنای حیات ماست و رویای ما به مخاطره نیندازیم.

ما،به دلیل بافت پیچیده ی زندگی مان ،هزار بار مجبور شدیم کوچه ای تنگ و طولانی و زورقی را بپیماییم بی آنکه تنمان دیوار این کوچه را بشکافد یا حتی لمس کند.

ما،در این کوچه ی چه بسیار آشنا،حتی بارها ،مجبور به دویدن شدیم و چه خوب و ماهرانه دویدیم انگار کن که برای پل صراط.............

همسرم بدون مناسبت دوستت دارم ماچ

متن بالا به جز خط آخرچشمک از کتاب :چهل نامه ی کوتاه به همسرم نوشته ی نادر ابراهیمی بود که یه جورایی حرف دل منم هست سعی می کنم بعضی وقت ها گوشه هایی از نامه هاشو اینجا بذارم.

 

خوب بریم سراغ روز مرگی ها:

دیشب مامانم اینا شام  خونه ی ما بودن فرهاد پیتزا درست کرد منم سالاد ماکارونی و ‍ژله ی 4 میوه که خیلی خوشگل شده بود حیف که هنوز عکس گذاشتن و یاد نگرفتم و تو یاد گرفتنش هم تنبلی می کنم وگرنه می دونم که کار آسونیه هااااچشمک

آقا این وبگردی هم واسه ما شده معضل،این همه کار عقب افتاده و لباس های نصفه و نیمه دارم که باید تمومشون کنم اون وقت همش میام پای کامپیوتر و از این وبلاگ به اون وبلاگ از این خونه به اون خونه.اوه

خودمونیم آخه خیلی حال می ده منم که خدای فضولی و سرک کشیدن تو خونه های مردم دیگه شما تا تهشو بخونیدنیشخند

امروزم که مثل دیروز بارون میاد تو این هوا رفتم بیرون آخه از خونه موندن خسته شده بودم یه 10 روزی می شه که مربیه خیاطیمون رفته کربلا و کلاس ما هم تعطیله منم تو این 10 روز همش خونه بودم و تو اینترنت می چرخیدم آقا رفتیم بیرون تو شهرداری یه کم قدم زدیم دیدیم سر در سینماها نوشته از شنبه تا سه شنبه  از 8 تا 4 بعد از ظهر بلیط نیم بها می باشد عجب زمان بندیه منصفانه ای یادم باشه یه روز به فرهاد بگم صبح مرخصی بگیره با هم بریم سینمانیشخندخنده

17 آبان عروسی پسر عمه امه من همه ی لباس ها یی که درست کردم چه جنسش و چه مدلش به درد تابستون می خورن حالا موندم چی بپوشم اینم یه معضل دیگه ایه واسه خودش آخه ما خانوما چرا اینقدر مشکل داریم همش باید تو فکر مشکلات بزرگ باشیم متفکر

آقای خونه هم که همش در حال درس خوندن و تست زدنه من موندم این آدم خسته نمیشه از این همه کار و درس؟اوه

امشبم که می ریم خونه ی مادر شوهر تا ببینیم اونجا چه خبره و دنیا دست کیه 3 هفته ای می شه که اونجا نرفتیم راستی خیلی دوست دارم بیام و از خاطرات عقد و عروسیم بنویسم ولی خوب اینقدر زیاده که بهتره بیخیال شم ولی از مادر شوهر و خواهر شوهرا شاید نوشتم. تا ببینیم..........

 

 

/ 9 نظر / 6 بازدید
Baran

بنویس شاید درس عبرت شد..[چشمک]

سحر

سلام...کلبه قشنگی داری خوشحالم با قصر قشنگی که داری آشنا شدم...بازم حتما میام اینجا...راستی با مطلبی به روزم دوست داشتی قدمهای سبزت از کلبه کوچیک من دریغ نکن[هورا]روز قشنگی داشته باشی[بغل][گل][گل][گل][بغل]

ساناز

سلام تارای عزیزم... منم کلی پیتزا دلم خواست همیشه شاد باشین...راستی از عروسی هم بنویس من خیلی دوست دارم خاطرات عروسی رو[خجالت]

شهریار رحیمی

وبلاگ زیبایی داری به ما هم سر بزن. من لینکت کردم تو هم لطفا ما رو لینک کن.

عشق 10 ساله

خیلی خوبه که این خاطرات رو بنویسیم..چون حیفه که یادمون بره..ممنون از نظرتون[گل]

شهاب مجیبی

کارت شاهکاره نثر نوشته ات بی نظیره ممنون که سر زدی[گل][گل][گل]

زینب

سلام. دیروز اومدم پیشت ولی چون کارتم تموم شد فرصت نکردم کامنت بذارم. منم فیلم راز رو دیدم عزیزم. من هم دوست دارم خاطرات عقد و عروسیت رو بخونم. و منم دارم داستانهای دزیره رو می خونم. بعضی وقتها واقعا اعصابم خورد میشه.[ناراحت]

شمیم

سلام عروس خانوم[ماچ][زبان] آخی اینقدر از این کارا دوس دارم!!‌مهمونی دادن و مهمونی رفتن و این کارای تازه عروسا!![زبان][قلب]

عشق 10 ساله

سلاااااام..ببخشید که دیر جواب دادم ..نرسیدم..معلومه که موافقم[نیشخند][گل]