خوشبختی چقدر نزدیکه

عجب روزی بود امروز

خدااااااااااااا

نمی خوام حرفای کلیشه ای بزنم.بگم 6 سال گذشت.چه زود گذشت.نمی خوام بگم یادش به خیر نمی خوام از این حرفا بزنم.امروز فرهادی کاری کرد که من هنوز تو شوکم .

باورم نمیشهتعجب

صبح بلند شدم.مثل 8 مهر هر سال حلقه زمان دوستیمونو  برداشتم که  بندازم دستم.حلقه فرهادی رو هم گذاشتم براش.(ما هر سال تو سالگرد آشناییمون همین کارو می کنیم) بعدش رفتم سر کار.مثل همیشه.مثل هر روز.کار کردیم و کردیم و با همکارم صحبت کردیم کلی.ساعت 11 (دقیقا ساعتی که ما برای اولین بار با هم صحبت کردیم)به همسری اس زدم که  8 مهرمون مبارک عزییییییزم و از این حرفاا.کلی تو دلم خوشحال بودم که من زودتر تبریک گفتم.

آقااااااااااااااااااافرشته

ساعت شد 11.30 .زنگ شرکت صداش دراومد.مثل همیشه که مشتری میاد و میاره.فک کن نشستی تو حال خودتی در شرکت رو باز می کنی شوهرت با یه دست گل و یه جعبه شیرینی جلوت سبز میشه. تعجبقلبم هنوز صداش درمیاد.من هنگه هنگ بودم تا چند دقیقه.وااااای جلو همکارام .درجه ذوق زدگی شدید رفته بالا منم که بی جنبهههههههههههه.نیشخند

خلاصه این از اون  کاراییه که من تا عمر دارم فراموش نمی کنم.

تا عمر دارم.

همسری جونم دلمو شاد کردی خدا دلتو شاد کنه.بغل

شما نمی فهمین من چی می گم......

مرخصی گرفتن تو کارخونه فرهادی اینا از محالاته.من که می دونم اونجا چقدر سخت مرخصی می دن می فهمم این کار فرهاد یعنی چی.باورم نمیشه با سختی مرخصی ساعتی گرفته رفته گل و شیرینی خریده اومده شرکت.عکس العمل بقیه اونقدر دیدنی بود که چیزی نگم بهتره.خودتون دیگه حدس بزنین  ...ابرو

یه کم نشست با همکارام آشنا شد و بعدشم رفت.البته من رفتم پایین و ازش تشکر کردم وتا آخر روز هم گیج می زدم...

گل رو گذاشتم تو شرکت چون بعد شرکت کلاس رانندگی داشتم  و نمی تونستم با خودم بیارمش خیلی هم دارم حرص می خورمم چون طی یه عملیات مسخره عکسی که از گلم گرفته بودم از تو گوشیم پاک شدناراحت

ولی اشکال نداره مهم اینه که تصویرش تو مغز و قلبم حک شده.

 عااااااااااااااااااااااااااااشقتمممممممممممممممممممم عزیز دلم.بغل

 

بعد از شرکت رفتم کلاس رانندگی.حدود ساعت 7 بود اومدم خونه.یه کم استراحت کردم و بعد از اظهار عشق فراوان و تشکرات ویژه از همسری به خاطر زحمت امروزش با هم رفتیم بیرون برای فرهادی ادکلن خریدم.اونم برام یه سری لوازم آرایش به عنوان کادوی امروز.بعد هم رفتیم بیژن شام خوریم و این بود روز قشنگ ما.لبخند

         ********************************************

از رانندگیم بگم که شکر خدا خیلی خوبه  و اصلا نمی ترسم.در واقع خیلی هم راحتم.نمی خوام بگم خیلی خوب رانندگی می کنم.مگه آدم بعد 5 جلسه راننده میشه؟می خوام بگم ترسی ندارم  .مربیم خیلی خوبه.باهاش راحتم.امیدوارم 5 جلسه بعدی هم زود تموم بشه و من زود بتونم گواهینامه بگیرم البته یه چند جلسه هم باید آزاد بشینم چون خودم ماشین ندارم که روش تمرین کنم.

خداجونم شکرت بابت این روز قشنگ.

پی نوشت:نهار امروزمون(دوسش داشتم):

 

 

/ 56 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نازنین

چه خوشگل و رومانتیک همیشه شاد باشی گلم خصوصی داری عزیزم

آنو

خانومي خوبي؟ اسباب کشي چه خبر؟ خوبي؟ مطمئني کمک نميخواي خواهر؟

روناک

مبارک باشهههههههههههه ایشالا همیشه همین طوری عاشق باشید واقعا کار شوهرت خیلی خیلی به یاد ماندنی بوده مبارک باشه سالگرد دوستیتون

زن شرقي

تارا جونم اولا سالگرد دوستيتو مبارك باشه عزيزكم. قربونت برم [هورا][ماچ] ايشاالله هميشه همينجوري خوب و شاد باشين در كنار هم با كلي نيني گولو [قلب] گلم اون كتابهايي كه بهم معرفي كرده بودي همشونو خوندم. كتابهاي ديگه چي پيشنهاد ميدي؟

آنو

خدا همسري رو نگه داره ايشاا... خونه ي جديد شاديهاتون بيشتر باشه[قلب]

گیسو

سلام عزیز دلم همسرت چه کار قشنگی کرد خدا برات نگهش داره منم کلی باهات ذوق کردم بهم سر بزنی خوشحال میشم اگه دوست داشتی خبرم کن تبادل لینک کنیم

مامان هانی

کجایی تاراخانوم؟ نیستی؟یه خبر بده. یه اپ بذار[لبخند][قلب]

رزگل

سلا م اگر با تبادل لینک موافقید خبرم کنید مرسی

لیندا

چه سورپریز عالی بود واقعا . دست شوهر با احساست درد نکنه