سفرنامه یزد -6

آرام آرام ، قدم به قدم ، سنگین ، پر از حرف به روی ماسه های نرمت پای نهادم ، ماسه هایی  که به جای سوزاندن پای برهنه ام ، مرا دعوت می کردند به  فروبردن پاهایم در دلشان  . هنوز سنگینم ، میدوم ، به سختی ولی آمده ام که در خلوت ترین مکانی که خلق کرده ، لختی خلوت کنم ، پس هیچ چیز و هیچ کس حتی شما ریگهای میهمان نواز مرا از رفتن باز نمی دارد ، رسیدم به جایی که جز رد پای من بروی رد پاهای تو ای خدا ، ردی نیست. این یعنی من و تو، یعنی تو خود می دانی و من . باز می گردم ، سبک . دیگر احساس میکنم برای پرواز نیازی به بال نیست ، دستهایم را باز میکنم و اوج می گیرم . باز میگردم سبک و خالی . تو خود می دانی و من.

 

و اما کویر....

نمی دونم کویر رو چطور توصیف کنم

باید عاشق کویر باشی تا حس منو درک کنی

بی نظیر بود.

تماس شن با کف پات

لمس سکوت با همه وجودت

اونجا احساس می کنی به خدا نزدیکتری.به عشق نزدیک تری.

خیلی خوشحالم که این حسو تجربه کردم.

تجربه حسی که شاید تا مدت ها تکرار نشه.

روز آخر سفر کویر گردی داشتیم.

راهنما عوض شد.آقای بهجو ساعت 8 صبح اومد دنبالمون .حدودا یک ساعت و نیم تو ماشین بودیم  تا رسیدیم به کویر بافق به گفته آقای بهجو اون کویر یکی از تمیز ترین کویرهاست.نه عقربی داره نه جک و جونوری که ازش بترسی می گفت خیلی گشتم تا اینجا رو پیدا کنم. جایی که از هر لحاظ برای توریست ها مناسب باشه.از لحاظ امنیت زیبایی و فاکتورهای دیگه.

همون اول بهمون گفت کفش هاتونو در بیارید جوراب ها رو هم همینطور.خیلی جالب بود.نمیشه توصیف کرد اون 2 ساعت رو.به همسری گفتم یه کم تنهام بزار.خیلی با خدا حرف زدم تو کویر.جیغ هم زدم سکوت مطلق بود.

بعدش اومدیم پایین و پیرمردی که اونجا بود ما رو دعوت کرد به کلبه اش و چای خوردیم.بعدش شترهاشو آورد و تا اونا رو آماده کنه رفتیم پیست موتور سواری. آخر هیجان بود.موتورسواری هم نکرده بودیم که به لطف خدا اونجا تجربه کردیم.هم تنهایی نشستم هم با همسری .

بعد از اونم رفتیم شتر سواری.چقدر قیافه شترا خنده داره.ظاهرشون خیلی خنگه ولی خیلی باهوش و در عین حال کینه ای هستن.

بعد از یه کم استراحت سوار ماشین شدیم  نزدیک نهار بود.با راهنما رفتیم همون نزدیکی ها یه رستوران سنتیه خیلی خوشگل که غذاهاش فوق العاده بود.نهار رو خوردیم و مجددا به سمت یزد حرکت کردیم.البته قبل از رسیدن به یزد یه جایی به اسم فهرج اگه اشتباه نکنم یه توقفی داشتیم برای دیدن یه مسجد قدیمی.راهنما می گفت این مسجد خیلی خیلی قدیمیه حتی قدیمی تر از مسجد جامع یزد.زمانش برمیگرده به نیمه اول قرن اول. مثل اینکه حدودا 50 ساله که توسط استاد پیرنیا کشف شده یعنی قبلا ناشناخته بوده.تفاوتش با مسجدای دیگه این بوده که تو ساختنش اصلا از معماری اسلامی استفاده نکردن.کاملا معماری ایرانی داره.مثلا بالای محراب تصویر خورشید هست.یا از رنگ قرمز تو بنا استفاده کردن که در معماری اسلامی قرمز جایی نداره.آقای بهجو می گفت اینها همه نشون دهنده ای بوده که ایرانی ها اون موقع اسلام رو قبول کردن ولی فرهنگ عرب رو نه.

طرح خورشید رو بالای محراب می بینید؟

وقتی رسیدم یزد ساعت حدودا 4 بود.تا 5 استراحت کردیم.ساعت 9 بلیط داشتیم و تا اون موقع خیلی مونده بود.شام هم باید تو هتل می خوردیم.به همسری گفتم بهتره از این چند ساعت هم استفاده کنیم.پاشو بریم تو این کوچه های قدیمی یه خورده قدم بزنیم و ستاره ها رو نگاه کنیم.

هوا خوب بود.داشتیم تو سکوت قدم می زدیم که یهو یاد اون مغازه سنگ فروشی افتادم.به همسری پیشنهاد دادم تو فرصت باقیمونده بریم اونجا.راه دوری نبود.انتهای همون کوچه ها بازار بود و اون مغازه.خلاصه رفتیم خیلی به موقع رسیدیم چون آقاهه داشت تعطیل می کرد.ما رو شناخت و تعارفمون کرد تو مغازه.

بقیه تو پست بعد.

ببخشید حرفام نصفه میمونه محدودیت وقتم رو در نظر بگیرید.

آی لاو یو

/ 15 نظر / 78 بازدید
نمایش نظرات قبلی
bb sahra

[نیشخند]

هستی

چقدر زیبا و با شکوه چقدر دلم خواست قدم زدن با پای برهنه تو ماسه [بغل][ماچ]

نهال

همیشه به گرد شو تفریح خانومی .......چه سفر نامه کاملی کلی استفاده کردم

شیده

واااااااااااااای چه عکس قشنگی اینجا حال میده از شر این لباسا هم راحت میشدی و خودتو ولللللل میکردی توی شنها

مژی

خیلی خوشگل نوشتییییییییییی

نیلوفر

وای چقدر قشنگ نوشتی. [ماچ] آی لاو یو تو

هستی(سکوت پاییز)

عالی توضیح دادی[قلب] وای من هم عاشق این هستم روزی تو اون کویر باشم احساس میکنم حس خیلی خیلی خوبی داره[قلب]