سفرنامه یزد-4

چهارشنبه روز دوم سفر ساعت 9 بعد از خوردن صبحانه گشت های داخل شهر رو شروع کردیم. بناهای تاریخی داخل شهر اکثرا تو محله فهادان یعنی اطراف هتلمون قرار داشت.ما دقیقا تو بافت قدیم یزد ساکن بودیم.پس نیازی به ماشین نبود قدم زنان از کوچه های کاه گلی و بسیار زیبا گذشتیم(عکس های بالا)مثل فیلما بود.خیلی رویایی .رسیدیم به خانه لاریها.

راهنما می گفت قدیم ها مردم از بادگیر روی خونه ها می فهمیدن که کی پولداره و کی فقیر.هر چه بادگیر بزرگتر زیباتر صاحبخانه پولدارتر.چون بیرون همه خونه ها کاهگلی بوده ،فقیر و غنی رو از رو شکل بادگیر تشخیص می دادن.

بادگیر خونه لاریها رو هم میبینید که چقدر بزرگه:

 

یه نکته خیلی جذاب یکی از اتاق های این خونه بوده که می گن صاحبخونه اون رو برای پسرش ساخته بوده.می گن پسر صاحبخانه به زن های غربی خیلی علاقه داشته به همین خاطر پدرش داده این اتاق رو پر از عکس زن های غربی کردن اون هم با گچکاری و تزیینات.بی نظیره.

 

روی سقف رو ببینید:

بعد رفتیم زندان اسکندر.

زندان اسکندر رو خیلی نمیشه تو عکس توصیف کرد و از اونجایی که روایاتی که در موردش گفته میشه خیلی معتبر نیست بهتره در موردش صحبتی نکنم

مسجد جامع که دیگه خودش و معماریش یک دنیا حرف برای گفتن داره.من چی بگم از عظمت اونجا.فقط برید ببینید.همین.

این گشت هایی بود که صبح و تا ساعت 11 انجام شد.به آقای راهنما گفتم جایی میشناسید که سنگ داشته باشه.گفت 1 جا معرفی می کنم که کارش عالیه و یه یزد هست و این آقای افضلی این شد که ما رو برد مغازه آقای افضلی نزدیک میدون وقت و ساعت تو همون فهادان.من مگه می تونستم دل بکنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نمیدونم گفته بودم که عشق سنگم؟من اعتقاد عجیبی به سنگ و نیروی درون آنها دارم.این آقا هم که فوق العاده مطلع بود خلاصه محو حرفش بودم که صحرای عزیییییییییییییزم زنگید.دیدم اگه قرار باشه همونجا بمونم دیدن صحرا رو از دست میدم.آدرس اونجا رو به خاطر سپردیم که قبل از رفتنمون حتما دوباره یه سر بزنیم.که آخر سفرنامه سعی می کنم بیشتر در موردش بنویسم.

از فهادان زدیم بیرون و اومدیم میدون امام منتظر صحرا خانوم گل.

با ماشینشون اومد دنبالمون.وای که این دختر چه با انرژی و مهربونه.دوباره آقای همسر رو تنها گذاشتیم و رفتیم الواطی با صحرا و مرمر .نیشخند

صحرا منو برد کافی شاپ هات چاکلت و یه  شیک پیک آپ خوشمزه که همیشه تعریفشو می کرد مهمونم کرد.واقعا راست میگفتا خیلی خیلی خوشمزه بود.دستت درد نکنه خانومی.با مرمر هم دوست شدم .چقدر گرم و مهربون بودن جفتشون.دیدن صحرا هم یکی از اون اتفاق های خیلی خوب این سفر بود که هیچ وقت فراموشش نمی کنم.

بعدش  صحرا جون مثل یک شوماخر رانندگی کرد و منو رسوند میدون امیر چخماق.همسری اونجا منتظرم بود و تو اون فاصله از حاج خلیفه واسه خودمونو دوستامون سوغاتی خریده بود.

نهار رو تو هتل خوردیم و یه کوچولو استراحت کردیم تا ساعت 3.30 که قسمت دوم گشت داخل شهر بود.

/ 7 نظر / 50 بازدید
Christin

وای چه باحال صحرای خودمونم دیدی پس[قلب]

بازیگوش

واااااای تارا اون عکس اولیاااا چقد عشقهههههههههههه چقد تمیزه کوچه هاشووون[قلب] عجب دیفالایی ساخته واسه پسره حظ وافر و کافی برده[نیشخند]

bb sahra

[ماچ]به به بسیار زیبا و عالی... منم کلی خوشحال شدم عزیز دل.... من کوچیگ شمام بانو...

bb sahra

از توی بانک و اون درب ورودی قشنگش ننوشتی![نیشخند] خلاصه که خواهر الواطی های ما رو هم دیدی!!! کلی با مرمر اون روز رو مرور میکنیم!!![ماچ]

مژی

چقدر راهخ رفتن توی این کوچه ها حس خوبی میده

نیلوفر

واییییییییییییییی چقدر خوشحالم که خوش گذشت. اصلا به نظر من مسافرت 2 نفری یه لطف دیگه ای داره. همیشه شاد باشید.[ماچ]

شیده

وای این سفر پر از دوستای وبلاگی بود خاطره فراموش نشدنی میشه