نمایشگاه کتاب

سه شنبه 4 تا از همکارای خانوم اومدن پیشم .منم واسه عصرونه الویه درست کردم  خیلی از دیدنشون خوشحال شدم.خیلی یعنی خیلی ها.دلم براشون تنگیده بود.این گلدون خوشگل رو برام آوردن.دور هم عصرونه خوردیم و خمس آلوچه.خیلی چسبید.اینقدر خندیدم که دل درد گرفته بودم.خیلی وقت بود اینجوری از ته دل نخندیده بودم.

 

کلا سه شنبه روز شلوغی بود.صبحش که تدریس داشتم.بعد از تدریس رفتم خرید .یه مقدار خرت و پرت می خواستم واسه فرداش که قرار بود برم تهران. خریدا انجام شد و اومدم خونه تند تند خونه رو جمع و جور کردم و جارو کشیدم و ساعت 1 بود که دخترخاله زنگ زد .وسط درست کردن الویه بودم.گفت بین کلاسام 2 ساعت بیکارم می تونم بیام پیشت؟گفتم تشریف بیار عزیزم ولی نهار الویه داریما.گفت مشکلی نیست.خلاصه رفتم رو دور تند . الویه رو که تموم کردم دخترخاله اومد نهار و چای رو با هم خوردیم و ساعت 3.15 رفت.منم دیگه یه دوش گرفتم و لباس عوض کردم و منتظر همکارام شدم.

روز و شلوغ و در عین حال خوبی بود.

چهارشنبه هم که ساعت 7 صبح بلیط داشتم و راهی تهران شدم.اولین باری بود که بدون همسری می رفتم جایی.تجربه خوبی بود. می دونین همیشه وقتی با همسری می رفتم نمایشگاه از اینکه مجبوره به خاطر من شلوغی اونجا رو تحمل کنه ناراحت می شدم.همیشه حواسم به همسری بود.اما ایندفعه خیالم راحت بود و حسابی کل نمایشگاه و با دوست نازنیم بازیگوش گشتم.

12 رسیدم تهران.یکی از بچه های نت که خیلی وقته میشناسمش اومد دیدنم نهار با هم بودیم و تا 2 باهام بود و بعدش دیگه رفت یه کتاب هم از نمایشگاه برام کادو خرید.دستش درد نکنه خیلی شرمنده ام کرد.بینهایت از دیدنش خوشحال شدم .

ساعت 2 هم بازیگوش اومد دنبالم.وای که چه انرژی داره این دختر.کیف کردم.تا 7 شب با هم کلی غرفه رو دیدیم .هر دو تامون واقعا خسته شده بودیم دیگه.اگه این گاری دستی نشر نور رو نگرفته بودم معلوم نبود چه جوری باید کتابامو بیارم خونه.

آخرین غرفه ای رو که دیدیم انتشارات افق بود که می خواستم 3 تا از آخرین کارهای امیرخانی رو ازش بخرم .که فهمیدم آخرین رمانش به اسم قیدار که قرار بود تو این نمایشگاه ارائه بشه هنوز دستوشن نرسیده و پنجشنبه میاد نمایشگاه که منم دیگه نبودم اون موقع.خود رضا امیرخانی هم شنبه و دوشنبه و چهارشنبه  ساعت 4 تا 5 تو غرفه حضور پیدا می کنه واقعا حیف شد.

نمایشگاه برای من پر از تجربه های تازه ست.

اینم کتابایی که خریدم

کتابای درسی مربوط به رشته روانشناسی(البته همه رو نخریدم.گفتم اینا رو بخونم  بعدا سر فرصت بقیه شو می خرم)

کتابای متفرقه

امسال چون کتاب درسی می خواستم وبخش دانشگاهی رو هم مجبور شدم ببینم نرسیدم برم غرفه کودکان.انشا... سال دیگه

ساعت 20.30 هم بلیط داشتم واسه برگشت .دلم واسه همسری تنگ شده بود.چقدر لوسم من .نه؟

 

/ 26 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهاره

از كتابايي كه خريدي عادت ميكنيم و جين اير رو خوندم. اين گاريه خيلي بزرگه!!! چه جوري اوردي تا شهرتون؟

بهار نبض عشق

سلام عزیزم....وای ببخش من دیروز حالم خیلی خوب نبود .خیلی هم عالییییییییییییییییییییییییییییییییهههههه ....من مشکلی ندارم فقط این هفته خودم دوتا کلاس دارم و شوهری هم چون این هفته ارشد داره شاید باهاش برم چالوس اما هفته دیگه وقتم آزاد تره خانومی[نیشخند]

آرام(دلتنگی)

چه قالب قشنگ و خوشمزه ای!!!!

مرضیه

سلاااام به تارای نازنینم...عزیزکم خوووبی؟ خیلی زیاد خوشحالم که حالت خوب بوده و یه روز پر مشغله و در عوض پر از لبخند و خنده داشتی... کافه پیانوووو...خیلی زیااااد دوسش داشتم الان یه کمی محیطش به هم ریخته شده و توش سیگاریا زیادن و من حس خوبی ندارم با یه مشت آدم سیگاری تو یه محیط باشم:دی ولی تازه که وا شده بود هر رووووز اونجا بودیم و من همش چای و کیک شکلاتی سفارش میدادم و خواهری کیک پنیر ! روزای خوبی بودااا...دلم خواااس... حیف که من باز نبودم باهاتون:‏)‏

مرضیه

بمیرم من...آره همه شمااره ها از گوشیم پاک شدهبود و من نتونستم بهت شمارمو بدم... قربونت برم که مهربونی این همه

برای تو

سلام خانومی خوبی تارا جونم مبارک کتابات باشه امیدوارم در راهی که تصمیم به رفتن گرفتی موفق باشی قویترین ادم جهان اونی نیست که 250 کیلو رو یه ضرب می زنه . بلکه زنیه که با وجود نامردیها ، مزاحمتها ، زور گویی و ترس، هنوز تو این جامعه درس می خونه ، رانندگی می کنه ، کار می کنه، عاشق میشه ، اعتماد می کنه ، مادر میشه و به بچه اش یاد میده که انسان باشه .... روزت مبارک عزیزم

اردی بهشتی

دستکش قرمز برای کیه ؟ خوندیش ؟ به نظرم دوسش دارم ! [نیشخند] همینطوری از رو جلد میگما ! [خنده] نشر مرکزه ؟

اردی بهشتی

چه تزیین بامزه ای برای الویه خیلیییییییییییی خوشمان آمد !