بازم قرار وبلاگی

خوب من الان خیلی خوشحالم چون بالاخره تونستم این قرار وبلاگی رو بزارمم و دوست های عزیز رشتی رو ببینم.کسایی که اینجا باهاشون راحت بودم حرفایی که شاید تو محیط واقعی نتونم راحت بزنم ولی اینجا می نویسم و اعتماد می کنم به  همه کسایی که تو خونه هاشون یا سر کارشون پیجم رو باز می کنن و می خونن و اگه  نظری داشتند  اون رو ازم دریغ نمی کنن.

شنبه که من همش مشغول اس ام اس زدن به بچه ها  و کامنت گذاشتن و تلفن زدن بودم با همه هماهنگ کردم واسه روز یکشنبه ساعت 6.30 پارک بانوان.باور کنید تا آخرین لحظه باورم نمیشد قراره همه اون بچه هایی رو که وبلاگ می نویسن و رشتی هم هستند یکجا ببینم.حس فوق العاده ای بود که نمیشه وصفش کرد.اولین نفری بودم که وارد پارک شدم .بعد از 10 دقیقه بهار عزیزم اومد از گوشی تو دستش فهمیدم که بهاره. چون داشتیم بهم اس می دادیم وای چه خوشگل و تو دل برو بود.چیزی که به خودشم گفتم این بود که همینجوری تصورش می کردم.بهار جون شوهرت شوهر منو شناخت؟همسریه من که شوهرتو رو شناخت. چشمک

بعدش غزل و سحر اومدن .وای غزل که با اون نی نیه ناز و مهربون و آرومش اومده بود.یعنی بچه ها فتوکپی برابر اصل بودا.قصیده 100 درصد به مامانش رفته .البته ظاهرا.تو اون 1 ساعت اصلا شیطونی نکرد اصلاااااااااا.اینقدر آروم و جیگر بود.زود هم با هه دوست میشد و راحت میومد بغلمون.برعکس مامانش که شیطون به نظر میرسیدشیطان.غزل خیلی گرم و با صفا بودی.غزل از اون بچه هاییه که فضا داشته باشه طوفان به پا می کنه آخه از 5 متری شیرجه زدی تو آب؟نیشخندچی بهت بگم؟ماچ

و اما سحر بانوی خوشگل و خانوم خودمون.با اون شال عشقی که سرش گذاشته بود.حقیقتش از اول تا آخر چشمم به شالش بود و هی اومدم بپرسم سحر جونی شالتو از کجا خریدی اما خویشتن داری کردم.روم نمیشد آخه.حالا اگه میشه اینجا جوابمو بده و منو از خماری در بیار.دلم می خواد خوب.مگه چیه؟خجالت

نازنین عزیزم.وقتی دیدمش واقعا فهمیدم این دختر چرا اینقدر عاشق بچه هاست.بس که دلش پاکه و  پر از آرامشه.حتی یه جا داشتیم میشمردیم که چند نفر اومدن سر قرار همه گفتیم 7 تا یهو نازنین گفت نخیر 8 تا قصیده رو حساب نکردین.به این می گن یه مدیر مهد نمونه.الکی نیست که.ماچنازنین جون با اینکه کار داشتی و می خواستی زود بری ولی دلت نیومد تنهامون بزاری قربون دل مهربونت.

آنو هم  با اینکه روز قبل خبردار شده بود خودشو رسوند. عزیییزم خیلی خوشحالم که دوباره دیدمت .یه کتاب هم واسم آورده بود.مرسی خانومی.جدا اگه نمیومدی دلم می گرفت.خیلی آروم بودیا.کلا آنو دختر آرومیه.بغل

و اما ساره.ساره ای که مدتها پیش تو یه روز تلخ دیده بودمشو همیشه دوست داشتم تو یه شرایط بهتر بازم ببینمش.نمی دونم چرا با دیدنش قلبم از جا کنده شد.انگار دنیا رو بهم داده بودن.اینقدر اون نگاهتو دوست دارم ساره  باورت نمیشه.خیلی خیلی خیلی لطف کردی با اینکه عروسی دوستت بود خودتو رسوندی و تا آخرش با ما بودی.مرسی از محبتت.ماچ

ما هممون دایره وار یه جا تو سایه نشستیم و جای همه اونایی که بینمون نبودن  مثل تی تی.بانو ،سارا ،پریا و بقیه رو خالی کردیم.

و آخرین نفری هم که از پارک خارج شدم خودم بودم.باورم نمیشه هنوز.

تو پست بعدی چند تا عکس از شیرینی نخودچی که جمعه درست کردم و همینطور عکس بلوک شده ی بچه ها رو می ذارم. ولی بی زحمت نظرتون تو این پست گذاشته بشه.رمز هم همون قبلیه.

امشب عروسیه دوستمه من هیچ کاری نکرم خیلی هم خسته ام خدا به خیر کنه

بچه هایی که نیومدن سر قرار ناراحت نباشن بازم قرار می ذاریم ان شا... بعد ماه رمضون.دوستون دارم .

/ 57 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عسل

تارا جونم مي خوام عكسارو ببينه رمز ندارم لطف مي كني بفرستي؟

فاطمه

[نیشخند]آبجی تارااااااااااااا........شاید این جمعه آپ کنی شاید[نیشخند]واسه ماه رمضون چی تدارک دیدی[خوشمزه]بدو بیا آپک کردم در حد تیم ملی

محمد

خداکنه همیشه بادوستانتون شاد و خندو نباشید

فاطمه

سلام. بابا خوش به حالتون. گرچه به شما که خوش بگذره انگار به ما خوش گذشته. امیدوارم این دوستیها پایدار و برقرار بمونه[ماچ][ماچ] همیشه خوش باشید[قلب][ماچ]

فاطمه

تارا جون میخوای من واست آپ کنم؟؟دختر به این فعالی بیا یه آپ بکن دیگه...غذا مذا چه خبر؟؟؟؟؟واییییی چه شکمو شدم من...تازه عکسها رو دیدیما..دعا کن تو رشت نیستم وگرنه هر روز تلپ میشدم[نیشخند]

حسنا

[بغل] سلااااااااااااام

حسنا

ایول بابا قرار وبلاگی...... خوش به حالتون همیشه خوش باشین[قلب]

حسنا

شیرینیشووووووووو[خوشمزه]

سبا

سلام تاراگلی چندبارامدم برات کامنت بذارم ولی مرتب errorمیدامنم اینجوری[گریه]