روزهای بد

دقیقا از فردای روز تولدم اتفاقاتی افتاد که یه هفته درگیرش بودم.خیلی ربطی به من نداشت ولی برای من ناراحت کننده بود. مربوط به شرکت قبلی بود .انگار تبعاتش ادامه داره .با یکی از همکارای خل و چل تو فیس بوک دعوام شد البته  بعد از جریانی بود که اتفاق افتاد و همه رو ناراحت کرد من دیگه نتونستم جلو دهنمو بگیرم. بیخیال.

خدا رو شکر می کنم که تو مناسب ترین وقت ممکن از شرکت اومدم بیرون تا این روزهای نحس و زد و خورد بچه ها و اخراج شدنا رو نبینم.

اینقدر دپرس بودم این چند وقته حتی وبلاگا رو هم نمیخوندم .ریدرم رو امروز باز کردم .105 تا وب نخونده.از صبح شروع کردم تا الان که رسید به 50 تا. ولی دیگه باید برم به کارای دیگه ام برسم بقیه اش بمونه واسه عصر.

دلم براتون تنگ شده بود.

پنجشنبه شوهر خواهر شوهر کوچیکه زنگ زد به همسری که ما شب میایم خونه تون چای بخوریم.بماند که من کلی غرغر کردم. آخه اعصابشونو ندارم اصلا .من اصلا تا حالا با خواهرشوهر کوچیکه هیچ جا تنها نبودم و نمیخوام که باشم .

خلاصه اش این شد که من زنگ زدم خواهرشوهر بزرگه که شما هم بیاید .اون گفت نمیتونیم آخه به ما هم زنگ زده گفته میایم خونه تون چای بخوریم. دیگه اینجا بود که فهمیدم میخوان یه چیزی بگن.یا میخوان برن سفر یا عروسیشونه طبق معمول ما آخرین نفری هستیم که می فهمیم . همین هم بود.یکشنبه می خواستن برن کربلا. اومده بودن خداحافظی. دیگه عادی شده برا من.

دیگه تصمیم گرفتیم که جدا جدا نره خونه داداش و خواهرش.اصرار کردم به خواهرشوهر بزرگه که بیان خونه ما و اونا اگه صحبتی دارن همه رو خونه ما ببینن .همه اومدن خونمون و تا 1 شب هم موندن.یعنی بابا و مامان همسری هم اومده بودن.

تو هفته گذشته یه مهمونی شام هم داشتم .که به مناسبت تولدم برگزار شد .صندوق خودمون به اضافه بابا و مامان خودم و بابا و مامان زن داداش اینا همون جمع همیشگی.خیلی خوش گذشت  و کلی کادو گرفتم بیشترش نقدی بود .یه شال و یه مانتو هم کادو گرفتم. همسری هم کتاب قیدار رو که من خیلی دنبالش بودم گشته بود و پیدا کرده بود با ادکلن بهم کادو داد.

بعدش اینکه امروز یه خبری خوندم که واقعا شوکه شدم به خاطرش.

شما  مامان هانی رو   میشناختین؟

یعنی چی که شوهرش اومده آپ کرده که خانومش (یعنی صاحب وبلاگ) با بچه سه ماهه تو شکمش از دنیا رفتن.

یعنی چیییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ راسته؟؟؟؟؟؟؟؟

 

پی نوشت : با توجه به مسخره بازی هایی که این محیط مجازی داره من تا بهم ثابت نشه مرگ مامان هانی رو باور نمی کنم.

/ 27 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رویا

از وبلاگ صبا مامان هانی امدم بگم که هنوز توی شوک شدیدی هستم و با توجه به شناخت مختصری که از خودش و همسرش داشتم بنظر نمیاد که دروغ یا هک یا مورد دیگری باشه ...طفلکی از زندگی در اهواز و دوری از پدر و مادرش شدیدا رنج میبرد و همینطور درگیری های دیگری هم داشت ....نمیدونم الله اعلم ...[ناراحت][نگران]

بازیگوش

عید مبارک عزیزمممممممممممم[بغل]

قله نشین

با سلام و تبریک اعیاد شعبانیه طبق سنت این چند ساله امسال هم قصد داریم ششمین دوره ختم قرآن ماه مبارک رمضان رو برپا کنیم درصورت تمایل به همسفری با ما اعلام حضور نمائید

صبا

سلام اولین باره که میخونمتون عیدتون مبارک منم یه جواریی شبیه شما دوست مجازی مامان هانی - مامان نشده بودم با توجه به صحبتهای شده و اتفاقات افتاده ایشون که پست گذاشته واقعا آقای همسره نه هکر چون در مورد چیزایی گفته که حمل بریقینه متاسفانه

روناک

خب پس خداروشکر که زودتر از اونجا اومدی بیرون و راحت شدی. در مورد وبلاگ های این مدلی هم من برخوردی نداشتم اما دیدم که بچه ها کلی اشک و زاری کردن بعد فهمیدن سر کاریه!

روناک

خب پس خداروشکر که زودتر از اونجا اومدی بیرون و راحت شدی. در مورد وبلاگ های این مدلی هم من برخوردی نداشتم اما دیدم که بچه ها کلی اشک و زاری کردن بعد فهمیدن سر کاریه!

بازیگوش

کجاییییی تارااااااااااااا؟[گریه]

قله نشین

با سلام ضمن تبریک اعیاد شعبانیه علی الخصوص عید نیمه شعبان و میلاد قائم آل محمد (ص) طبق سنت این چند ساله امسال هم قصد داریم ششمین دوره ختم قرآن ماه مبارک رمضان رو برپا کنیم درصورت تمایل به همسفری با ما اعلام حضور نمائید ۷ختم قرآن با۷نیت ....

روناک

خوبی تارا جون؟ کجائی عزیزم؟