نمایشگاه کتاب تهران یه اتفاق خوب

بعضی اتفاق های خوب سالی یک بار می افتن مثل همین نمایشگاه کتاب که 1 سال صبر می کنی تا زمان نمایشگاه برسه و توی این همه کتاب غرق بشی.و بعضی اتفاق های خوب دیگه هم هستن که شاید چند سال یه بار هم نیفتن مثل قرار گذشتن و دیدن یه دوست وبلاگی عزیز تو نمایشگاه کتاب تهران.

خیلی با عجله و کاملا یهویی واسه روز جمع بلیط گرفتیم و رفتیم نمایشگاه واقعا از این مساله که 4 سال من و همسرم مثل دو تا پت و مت و خیلی شیک با یک عذابی خودمون رو به نمایشگاه می رسوندیم در عجبم.

هر سال ماشین های آزادی رو سوار می شدیم بعد با مترو(مترو رو در روزهای تعطیل و شلوغ نمایشگاه تصور کنید و دو تا آدم خسته که 5 ساعت هم تو اتوبوس نشستن رو در نظر بگیرید)از آزادی می رفتیم مصلی.شلوغی نمایشگاه برای من همیشه جذاب و دوست داشتنیه ولی پیاده روی و سالن ها و غرفه های طولانیش واقعا آدم رو خسته می کنه.دیگه خرید هم کرده باشیو هر دو تا دستت پر از کتاب هم باشه نوبره.قسمت جالب قضیه برگشتن به خونه است.مترو در حال انفجاره.اتوبوس خالی نیست و اگه باشه باید بالای 1 ساعت توش ایستاده و در حالی که کلی کتاب دستته از این طرف به اون طرف پرت بشی تا به مقصد که همون آزادی باشه برسی.

دقیقا عین این 4 سال ما همین کارو می کردیم.

امسال نمیدونم خدا دلش به حالمون سوخت یا هر چیز دیگه ای، ماشین واسه آزادی گیرمون نیومد.به ناچار توجه کنید به ناچار واسه آرژانتین بلیط گرفتیم.با یه اتوبوس vipخیلی شیک و خوشگل و خیلی راحت رفتیم آرژانتین بعد از رسیدن به مقصد دیدیم که ای دل غافل مصلی تو حلق آرژانتینه.تعجبقیافه منو همسر جان بسیار بسیار دیدنی بود.نیشخندباور کنید تا خود غروب من تو کف این موضوع بودم.خنده

این از این.

رسیدیم نمایشگاه از همون اول همسری گفت ببین سلیقه هامون که تو کتاب مشترک نیست.اگه با هم بریم هر دو اذیت میشیم.قرارمون باشه ساعت 6 درب ورودی.خداییش اینجوری خیلی عالی بود جای اینکه مجبور بشیم دنبال هم راه بیفتیمو همو خسته کنیم.هر کدوم رفتیم سمت کتاب های مورد علاقمون.از 1 تا 4 کلی گشتمو خرید کردم ساعت 4 هم با بازیگوش عزیییزم تو انتشارات سوره قرار داشتم.واقعا دیدن این دختر و شوهر گلش یکی از اون اتفاق های قشنگ نمایشگاه امسال بود.چه صمیمی چه اکتیو.چقدر با روحیه .خیلی خیلی از اینکه تو این دنیای مجازی همچین دوست گلی رو پیدا کردمو دیدمش خوشحالم.با اینکه خیلی کتاب خریده بودمو تقریبا بودجه در نظر گرفته شده تموم شده بود ولی از خرید کتاب هایی که بازیگوش عزیز بهم معرفی کرد اصلا پشیمون نیستم.همش می گم کاش از اول منتظر میموندمو غرفه ها رو با اون می گشتم چون اطلاعاتش خوب بودو میتونست خیلی کمکم کنه اگر چه وقت زیادی هم نداشت و می خواست یه روز دیگه نمایشگاه رو ببینه.موقع رفتن شوهرش اومد و شوهرامون رو هم با هم آشنا کردیم .و خیلی جالب اینکه یادمون رفت با هم یه عکس یادگاری بندازیم.که کلی به خودم فحش دادم که آخه چرا یادم نبود. نگران

اینم کتاب هایی که خریدم.یک سال واسه خوندنشون وقت دارم هیچ مشکلی نیست.شیطان

 

دوستت دارم بازیگوش.زیاااااد.بغل

/ 42 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هستی(سکوت پاییز)

منم عاشق کتاب هستم اما نمیتونم تو شلوغی برم چون سر درد وحشتناک میگیرم[گریه] حالا تصیم دارم برم ولی باید صبح زود برم شاید اون ساعت گرما و شلوغی کمتر باشه[نیشخند]

نهال

واااااااااای چقد کتاب

نوا

بابا چه كردي ايول داره آفرين خسته هم نباشي ميگما چقدر دير به دير آپ ميشي ؟

بانو

سلام آبجی..ما که نشد بریم خوبه که شما هرسال میرید:)

افسون

سلام مگه مجبورین این همه عذاب بکشین که بری 4 تا کتاب بخرین و برگردین شهرتون؟ارزششو داره؟ همون جا تو شهر خودتون خرید کنین به نفع همه هست.

محدثه

واقعا بهت تبریک می گم بابت این پشتکارت. ولی واقعا خوش بحالت که تونستی بری نمایشگاه.من که الان چند ساله آرزومه ولی همپا ندارم. یادم باشه بعدا کتابها رو ازت قرض بگیرم بخونم[چشمک]

صبا

اوه چقدر کتاب میگم شما گوگولی مگولیها میاد تهران و میرید اصلا به من خبر نمیدید بهتون خوش میگذره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟[شکست]

ناز

هیییییییی وای من! من هم جمعه رفتم تهران و شنبه بعد از ظهر کلی تو نمایشگاه واسه خودم چرخیدم!!! پس تو اون جا بودی هانننننننن[نیشخند][شیطان] گفتم یه حسی می گه یه دوست وبلاگی دور و برته هاااااااا (حالا خوبه تو شنبه نرفته باشی:)‌) خداییش شنبه بعد از ظهر خیلیییییی شلوغ بود! پاهام هم در شرف نصف شدن بودن انقدر راه رفتم!!! از شدت تشنگی سه تا بطری آب معدنی خوردم[خجالت] خلاصه الان می بینی دارم تایپ می کنم خیلییییی خوبه[نیشخند] ما که نزدیک هم زندگی می کنیم ایشالا همدیگه رو می بینیم[قلب]

ناز

آخ جون چقدر مصطفی مستور![دست][هورا]

آنا

سلام خوش به حالتون [ناراحت] کاش منم ژیش آرشم بودم