ماه رمضون

وای نمیدونم چم شده بود بچه ها

هر کار می کردم حس نوشتن نمیومد.الان دیگه خودمو دعوا کردمو افکارمو متمرکز کردم که هر جور شده بنویسم.از خود راضی

یعنی اینقدر روزام تکراری و بی مزه شده که چیزی برای گفتن ندارم؟؟؟

یا شاید همه اش دارم خودم رو سانسور می کنم؟

نمیدونم چرا این تحول مادی که خیلی وقته منتظرشم اتفاق نمیفته.حقوق همسری  قرار بود از اردیبهشت به مقدار قابل توجهی زیاد بشه که تا همین الان این اتفاق نیفتاده.شاید واسه همین کلافه ام.هی قول ماه دیگه رو میدن.بابا قرار نیست یه آدم لیسانس باشه .مسیولیت یه بخش مهم رو داشته باشه.اما عین یه کارگر دیپلمه حقوق بگیره که.از اردیبهشت تا حالا هی می گن ماهه دیگه.خسته مون کردن .کلی قرض و قوله داریم آخه.همسری قاطی کرده رفته یه جای دیگه فرم استخدام پر کرده یعنی ببینین تا چه حد قاط زده ها.

چه میدونم.من که همیشه شکر خدا کردم.این بارم صبر می کنم.آخه موعد خونه مون آخر شهریوره.منم اینجا رو دوست ندارم.یعنی هر جور با خودم کلنجار رفتم که با این خونه ارتباط برقرار کنم.نشد که نشد.دوسش ندارم اصلا.نمی گم بده ها.خوبی زیاد داره ولی سالنش خیلی کوچیکه.مهمونی بیشتر از 4 نفر نمی تونم بدم.خوب نمیشه که اینجوری.

هر چی خیره.بازم صبر می کنیم ببینیم چی پیش میاد.

تو این مدت خبرای خوش هم کم نبوده .مامان شدن هلی جون و صبای عزیز خیلی خیلی خوشحالم کرد.چند شب پیش هم که مسابقه همدم اینا از شبکه آموزش پخش شد و من از ذوق اشک تو چشام جمع شده بود.بس که این دختر رو دوست دارم من.دخترش هم که نگووو.عروووووسکه.همیشه دوست دارم یه دختر مثل مبینا داشته باشم.داشتن دختر خوب و خوشگل نعمتیه ها همدم جون.قدرشو خیلی بدون.و همینطور سر کار رفتن بازیگوش عزیزم  هم یه خبر خیلی خوب بود.بازیگوش جونم به جمع خانوم های کارمند خوش اومدی.امیدوارم موفق باشی تو کارت.

این ماه رمضون برای من ماه فرصت ها بود .سعی کردم کمتر وقتم رو تو نت بگذرونم.تو ختم قرآن اینترنتی شرکت کردمو از همه مهمتر خوندن نهج البلاغه رو که مدت ها بود تو فکرش بودم،بالاخره شروع کردم و شرح خطبه هاشم از روی یه وبلاگ که ختم نهج البلاغه گرفته می خونم.شب های قدر رو هم که 2 شبش رو رفتم حاج مجتهد.یک شب هم حسینه.هر سه شب رو دوست داشتمو کلی آرامش از خدای مهربونم هدیه گرفتم که با هیچی عوضش نمی کنم.

تو این مدت کتاب خوندن هم سر جاش بوده ها.

سفر به گرای 270 درجه نوشته ی احمد دهقان از انتشارت سوره مهر(اولین رمان ایرانی با موضوع دفاع مقدس که به زبان انگلیسی در آمریکا ترجمه شده)-به شدت غمگین و پر از خون و خونریزی.

و من گنجشک نیستم از مصطفی مستور

کلا تجربه کتاب خونیه  من نشون می ده که با رمان ها و داستان های بلند و کتاب های قطور ارتباط بهتری پیدا می کنم تا داستان کوتاه.حالا دلیلش چیه و چرا اینطوریه خودمم نمی دونم.به هر حال هنوز هیچ کدوم از کتاب های مستور جای روی ماه خداوند را ببوس رو نتونسته بگیره.اگر چه نمی تونم از قلم خیلی زیبای آقای مستور فاکتور بگیرم.

بی صبرانه منتظر عید فطرم.با همه ی عشقی که به ماه رمضون دارم اعتراف می کنم که دلم برای چای خوردن تو شرکت یه ریزه شدهنیشخند

خوش باشین دوستای گلمچشمک

/ 22 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Christin

شیطونه میگه یکی ازون نذرامو برات بکنم شاید فرجی شد حقوق همسری رو خیلی خیلی زیاد کردن [نیشخند]

بی بی صحرا

عزیز دلمین شما منم از خبرای خوش خوشحال شدم... ایشالا هر چه سریعتر تحول مادی روی بده.. از عقد خواهر شوهر ننوشتی!!! منم رو بدعا تاتایی...خواهر عزیزم

طاهره

سلام تارا جون انشالا تا عید فطر خبرای خوبی بهت برسه عزیزم[ماچ] زندگی همینه دیگه باید صبر داشت[گل]

آنا (زیرچترخاطرات من)

سلام عزیزم اره گاهی اینجوری میشه منم گاهی دست و دلم به نوشتن نمیره و کلا گاهی از وبم منتفر میشم[خنثی]این احساسات همیشگی نیست چون خودمم بعد پشیمون میشم ایشالله همیشه پر انرزی باشی عزیزم ایشالله هر چی به نفعتونه و به قول خودت هر چی خیره پیش بیاد[ماچ]

مجی

منم دلم چای وسط روز میخواد

بانوی سرزمینهای شمالی

ما هم منتظر یه تحول مادی هستیم .مردیم از بس انتظار کشیدیم [رویا] چه زود یه سال شد ماهم باید دنبال یه مستاجر خوب بگردیم

مامان هانی

بلاخره سروکله ات پیدا شد.. چه باهیجان و تند تند نوشتییییی[نیشخند]من اینجوری خوندمش[زبان] نماز روزه هات قبول ببرای ما هم دعا کن. خوشحالم که ارامش داری. ایشالا کار همسریت هم ردیف میشه[ماچ]

طراوت

هانی سر عقل اومدن من هم خبر خوبی می تونه باشه هاااا[مغرور]

هستی

[نیشخند][چشمک]از بس که خانوم تنبل شدی ... این گشاد بازی و بذار کنار یکم برامون بنویس[زبان] ایشالا به زودی زود همههه چی درست میشه و مطابق میلت [بغل][ماچ]