یه روز خوب میاد

واقعا نمی دونم از کجا شروع کنم.این روزای تابستونی داره برام خاطره انگیز می شه.روزای تعطیل که بدون استثنا دریا تشریف داریم.نمیدونین چه کیفی می کنم از دیدن آبی بی نهایت .چند روز پیش با خواهر شوهر و زن داداشم رفتیم انزلی اونا که نیومدن واسه شنا.منم تنهایی دوست ندارم برم تو آب چون اصلا خوش نمی گذره.فقط مانتومو در آوردمو شلوارمو تا زانو زدم بالا.اونوقت آب و با نمک دریا که از قبل با خودم برده بودم قاطی کردمو باهاش دست و پاهامو شستم و رفتم تو آفتاب.واسه خودم قدم زدم.کنار ساحل جوری قدم می زدم که از تو آب رد شم.شعر خوندم و فکر کردم به چیزای مختلف.خیلی حال داد.واقعا حس بی نظیری بود.بعد فهمیدم می شه تنهایی هم خوش بود و پر از حس های خوب شد.نیاز نیست حتما چند نفر باهات باشن تا باهاشون بگی و بخندی.اون روز دریا برام یه جور دیگه بود.یه حال دیگه . یه روز هم که رفتیم ماسوله با دوستای مشترک من و همسری.با ابن دوستامون خیلی شبا میریم بیرون.مثلا 11 شب هوس بستنی یا اسکمو می کنیم.زودی زنگ می زنیم بهشون.اونا هم که پایه.میریم بیهوده گردی.نیشخند دیروز که عقد کنون دختر عمه گلم بود.یعنی عرووووووووووس که می گن نرگس ما بود.فوق العاده زیبا .با اینکه موهاشو اتو کرده بود و خودش خودشو آرایش کرده بود .فوق العاده زیبا شده بود با اون لباس سفید و اون گلی که تو موهاش بود.یعنی شانس آورده بود داماد اصفهانی ما.ماشا... چشم نخوره.واقعا دیروز بهم خوش گذشت .مراسم ساده و صمیمی و زیبایی داشتن.ان شا... که خوشبخت بشه.قلب تنها چیزی که این هفته خیلی ناراحتم کرد این بود که دختر خاله ام از مکه برگشتو هیچ کس خبرم نکرد یعنی اینقدر ناراحت شدم که حد نداشت.بعدش گفتم اصلا من چرا باید ناراحت شم؟گاهی اینجوری می شه که همه تو رو فراموش می کنن و شاید مصلحت این بوده که تو یه جای دیگه باشیو بیشتر بهت خوش بگذره.از خود راضی 2 تا برنامه در پیش دارم که باید حتما تا قبل ماه رمضون انجامش بدم.یکیش همین قرار وبلاگی هست که واقعا دیگه می خوام این هفته وقت بزارم و اوکی کنم.یکی دیگه هم اینه که دوست دارم با 2 تا از همکارام و 2 تا از دوستام خانومانه بریم دریا .حالا ببینم چطور می شه. تهران در بعد از ظهر مصطفی مستور رو خوندمو در حال تموم کردن دختر مریلین هستم.شخصیت کیت تو این رمان منو یاد جودی ابت می ندازه.واقعا دارم از خوندنش لذت می برم. به هر حال دختر تابستونم دیگه حتی دنیایی از قرض و قوله ها یی که تو این مدت داشتمو دارم و روزای بلند و گرم و شرجی شمال و نداشتن و پول و وقت و امکانات مسافرت  هم نمیتونه منو ناراحت کنه و از پا بندازه .زندگی و حال و روز من تو اوجه اوج قله ست.به خدااااااااااا.بغل  

/ 30 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بازیگوش

چقد خوشالم خوبی و روزگار بر وفق مراد دختر تابستوووووووووون[پلک][ماچ][قلب][تایید]

مامان هانی

خوبه شما شمال هستین دیگه نمیخواد مسافرت برید شمال[نیشخند] ایشالا همیشه از تک تک لحضه هات لذت ببری

مژی

[گل]همیشه خوش باشی عزیزم

ترنم زندگی(بهار)

دلم برات تنگ شده ود خانمی ÷ستهای قبلی ر هم خوندم دختر تابستونی منم تابستونیم خانمی امیدوارم همیشه پرانرزی باشی

بانوی سرزمینهای شمالی

دختر تابستون کم پیدائی [قلب]

مرضیه

وااای منم باید این کتاااابو بخونم حتما آخه من عاشق جودی ابت و آن شرلی بودم همیشه[پلک] زندگیت همیشه شاااد باشه و تو اووووج قله بااااشی

بهناز

سلام وبلاگ جالب داری . بهم سر بزنی خوشحال میشم . موفق باشید [گل]